X
تبلیغات
رایتل

مشاعره 253


مشاعره 253


درآن نفس که بمیرم د رآرزوی تو باشم 

بدان امید دهم جان که خاک کوی توباشم

سعدی 

=

مکن ملاحظه درکشتنم که روزجزا

زرشک نام تورا بر زبان نخواهم برد

نظیری نیشابوری 

=

درآینه بندان پریخانه ی چشمم 

بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی 

هوشنگ ابتهاج - سایه 

=

یک جهان شوخی  به یک عالم حیاآمیختند

کان دورعنا نرگس از بستان حسن انگیختند

محتشم کاشانی 

=

درآینه بین  آن رخ مطبوع که شاید

هم عکس توگیرد زتو داد دل مارا

نشاطی 

=

آن کس که گفت طول قیامت حکایت است

قامت نما که قصه نماید قیام را

همای شیرا زی 

=

آن کو ب کس محبت ومهرووفانکرد

خواهد دگر زمردم گیتی چرا وفا؟

موسوی زاهد - فراز

=

آن کو زماه من برساند خبرمرا

نام همابه پیشگه بهمن آورد

عبدالرحمن فرامرزی 

=

درآینه ی جانان عکس رخ جان بینی 

وزپرتو عکس جان , اسرارنهان بینی 

سرهنگ شهنازی 

=

در آینه نظرکن , تاروی خود به بینی 

کز حسن خود بماند ,, انگشت دردهانت

سعدی 

=

گردآوری : م .الف زائر



مشاعره 252


مشاعره 252

نقش لب تو ازرشکر وپسته بسته اند

زلف ورخت زنسترن ولاله بسته اند

اوحدی مراغه ای 

=

در آن گلشن که دارد جلوه ی طاووس  هرزاغی

همان بهترکه زیربال وپرباشد سربلبل 

صائب تبریزی 

=

لب عیسی صفتش مرده به دم زنده کند

گرپرد باپرجان جانب کیوان رسدش 

مولوی 

=

شبنمبه آفتاب رسید ازفتادگی 

بنکرکه ازکجابه کجامی توان شدن

صائب 

=

نقش ونگارکعبه نه مقصود شوق ماست

نقشی بلند ترزده ایم آن نگار  کو ؟

هوشنگ ابتهاج- سایه 

=

وفاکنیم وملامت کشیم وخوش باشیم 

 که درطریقت ماکافری ست رنجیدن

حافظ

=

نقطه هائی که دراین دایره گرد آمده اند

همه حیرت زده ی گوشه ی این پرگارند

صائب 

=

در آن مبین توکه شوراست  آ ب دیده ی عاشق 

که پرورش جزازاین آب نیست مهرگیارا

امیرخسرو دهلوی 

=

آن کس که زشهر آشنائی است 

داند که متاع ما کجائی است 

عبیدزاکانی 

=

توانگرا درزحمت به روی درویشان 

مبند ,  ورتو به بندی خدای بگشاید

سعدی 


=

گردآوری : م.الف زائر




مولا علی ع - کتاب هزارگوهر -سیدعطاء الله مجدی - ازشماره 601 تا 700




;کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
کلمات گهربارمولاعلی ع 
ازشماره 601 تا 700
گردآوری : م.الف زائر

601 «غایَةُ الجَهلِ تَبَجّحُ المَرءِ بِجَهلِه»


 منتها درجه نادانى شادمانى کردن انسان 

بجهل خویش است

    بنادانى خود چو شادى کنى،


    نه از عقل و دانش تو یادى کنى


 کنى غایت جهل خود آشکار


، نباشد چرا شرمت از این شعار

=


602 «غایَةُ الدّینِ الأَمرِ بِالمَعروفِ وَ النّهىُ

عَنِ المُنکَرِ وَ اِقامَةُ الحُدودِ»


 بالاترین درجه دیندارى امر بمعروف و نهى

 از منکر و بر پاى داشتن حدود الهى است


    چو کس ناهى زشت و منکر بود 

    بمعروف او خلق دعوت کند
گر او نیز بر پاى دارد حدود
، هم او کرده بر قله دین صعود


==


603 «غایَةَ العَقلِ اَلاِعتِرافِ بِالجَهلِ. غایَةُ


العِلمِ السَّکینَةُ وَ الحِلمُ»



 منتها درجه خردمندى اقرار بنادانى است. منتها 

درجه علم آرامش و بردبارى است

    بود منتهاى خرد، اعتراف،

    بنادانى و دور بودن ز لاف

 بود غایت علم، حلم و وقار
‏ کند دانشت بیشتر بردبار

===

گردآوری : م.الف زائر



604 «غَیرُ مُدرِکُ الدَّرَجاتِ مَن اَطاعَ العاداتِ»


 کسى که اسیر عادتها است 

بدرجات بالا نمى‏ رسد.

=


    هر آن کس بعادت بود پاى بند،

    نه هرگز رسد بر مقام بلند

 تو کاندر پى راحتىّ تنى،


 کجا تکیه بر جاى مردان زنى‏


=

605 «غَلَبَةُ الهَزلِ تُبطِلُ عَزیمَةَ الجِدِّ»


 زیاد بمزاح پرداختن عزم جزم را 

سست می کند


    کند هزل بسیار عزم تو سست

    درست تو از آن شود نادرست


 نه جدّ تو باور کند هیچکس‏

‏ نه قدرت بود بیش از خار و خس‏


=



606 «غََطّوا مَعایِبَکُم بِالسَّخاء فَاِنَّهُ سِترُ العیوبِ»


 با بخشش عیبهاى خودتان را بپوشانید زیرا


بخشش پوشنده عیبها است

    برو عیب خود را ببخشش بپوش 

    تو گر مى‏توانى برفعش بکوش‏

نباشد از آن عیب پوشیده ‏تر،


 چو باشى ببخشش تو کوشنده ‏تر


==

;کتاب هزارگوهر - سید عطاء الله مجدی

گردآوری : م. الف  زائر


607 «غضُّ الطَّرفِ عَن مَحارِمَ اللّهِ


سُبحانَهُ اَفضَلُ عِبادَةِِ»


 چشم پوشیدن از حرامهاى خدا 

بالاترین عبادت است


    بود چشم پوشیدن از ناروا،

    دگر، اجتناب از حرام خدا،

 ز طاعات دیگر پسندیده ‏تر


 ز هر شیوه نیک بگزیده ‏تر

608 «غَضُّ الطَّرفِ مِن اَفضَلِ الوَرَعِ. غَضُّ


الطَّرفِ مِن کَمالِ الظَّرفِ»


 چشم پوشیدن از حرام بالاترین پارسائى 

و از کمال زیرکى است



    چو کس چشم پوشد ز فعل حرام،

    بر او پارسائى است بى‏شک تمام‏

بود زیرکى دیده بستن ز بد


 ز عقل است، پیوسته رستن ز بد


=

609 «غِنىَ العاقِلِ بِحکمَتِهِ وَ عِزّهُ بِقِناعَتِهِ»

 توانگرى خردمند به حکمت اوست 
و عزّتش به قناعتش.


    خردمند را ثروت از دانش است

    ورا مال از بهر آسایش است

 قناعت مر او را گرامى کند


‏ نه کارى، بجز نیکنامى کند

=


610 «فى لُزومِ الحَقِّ تَکونُ السَّعادَةُ»


 نیک بختى در همراه بودن با حقّ است

    چو پیوسته حقّ را ملازم شوى،

    به پیکار نا حقّ مقاوم شوى


 توئى نیک بخت و توئى کامکار،


 خدایت کند یارى اى حقّ شعار



=



مولاعلی ع

611 «فى شُکرِ النِّعَمِ دوامُها. فى کُفرِ النِّعَمِ زوالُها»

دوام نعمتها در سپاسگزارى است. از بین رفتن
نعمت‏ها از ناسپاسى است

ترا نعمت از شکر یابد دوام

شود بر تو لطف الهى تمام‏

مکن ناسپاسى که آرد زوال،

بناز و به نعمت، بجاه و بمال‏

==
کتاب هزلرگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع

612 «فى کُلِّ شَی‏ء یُذَمُّ السَّرَفُ، إِلّا فى صَنایِعِ

المَعروفِ وَ المُبالغَةَ فِى الطّاعَة»

زیاده ‏روى در هر چیزى بد است مگر در نیکى کردن

و کوشیدن در طاعت خدا

بهر کار افراط زشت است و بد
مگر در ره خیر و نیکى بود
بطاعت گر اسراف ورزى چه باک‏
دلت گردد از یاد حقّ تابناک‏

..
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر

مولاعلی ع

613 «فِى القُرانِ نَبأُ ما قَبلِکُم وَ خَبرُ ما
بَعدِکُم وَ حُکمُ ما بَینَکُم»

خبر گذشتگان و آیندگان و حکم آنچه در میان شما

است، در قرآن است

ز آینده باشد بقرآن خبر

تو بگذشته را نیز در آن نگر
بود حکم هر چیز در این کتاب‏

حلال و حرام و ثواب و عقاب‏

=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر



مولاعلی ع

614 «فِى المَوتُ راحَةَ السُّعَداء. فِى

الدُّنیا راحََةُ الأَشقِیاء»

آسایش نیکبختان در مرگ و آسایش تبه‏کاران

در زندگى است

بود راحت نیکبختان، اجل

چه بهتر ز مردن بحسن عمل‏

بدنیا بود، راحت اشقیا

برنج و عذابند در آن سرا
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآور ی: م.الف زائر




مولا علی ع

615 «فِى العَجَلَة النّدامَة. فِى الأناةِ اَلسَّلامَة»

پشیمانى در شتابکارى است. سلامت

در آهسته کارى است

پشیمانى آرد، شتاب، اى عجول

نگردى ز آهسته کارى ملول
سلامت به آهسته کارى بود

‏ چه چیزى به از بردبارى بود
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر




616 «فِى تَعاقُبِ الأَیّامِ مُعتَبَرُُ لِلانامِ. فِى تَصاریفِ


الأَحوالِ تُعرَفُ جواهِرِ الرِّجالِ»


گردش روزگار براى مردم مایه عبرت است. اصالت 

و ارزش اشخاص در پیش آمدهاى روزگار

 شناخته مى‏ شود

    تو را گردش روزگار عبرت است

    نظر کن، نه دیگر گه حیرت است‏

 شود گوهر ذات مردان عیان،
 ز گردیدن گیتى اندر زمان‏


=


617 «فِى قَطیعَةِ الرَّحِم حُلولُ النِّقَم. فِى


صِلَةِ الرَّحِم حِراسَةُ النِّعَم»


رنج و عذاب بعلّت بریدن پیوند خویشى بر

 انسان وارد مى‏شود. رعایت پیوند خویشى 

حافظ نعمتها است


    فراوان رسد بر تو رنج و بلا
 

    بقهر ار تو باشى ز خویشان جدا

مصون گرددت نعمت از هر گزند

 چو باشى بخویشىّ خود پاى بند


618 «فِى البَلاء تُحازُ فَضیلَةُ الصَّبرِ»

 فضیلت صبر هنگام گرفتارى آشکار مى‏شود

    کنندت چو اندر بلا امتحان،

 چنو کیمیائى مجو هیچ جاى‏

    شود ارزش صبر آنگه عیان‏ 

بهر مشکلت باشد آن رهگشاى‏


619 «فازَ مَن تَجَلبَبَ الوَفاءَ وَ اَدّرعَ الأَمانَة»


 کسى که جامه وفا دارى پوشید و جوشن 

امانت در بر کرد پیروز شد

    بتن پوشد ار کس لباس وفا،

    بدرع امانت کند اکتفا،

 به پیروزى و رستگارى رسد


 بهر چیز از راستکارى رسد


==

620 «فِکر المَرء مِراةُُ تُریهِ حُسنَ عَمَلِهِ مِن قُبحِهِ»

 فکر انسان آئینه‏ اى است که خوب و بد

 کردارش را باو مى‏ نمایاند

کند نفس آلوده، آئینه تار
 تو بینى در آن زشتى و حسن کار


   بود فکر و اندیشه، آئینه‏ ات


    دل روشن ار هست در سینه‏ ات


==

621 «فَقدُ البَصَرِ أَهوَنُ مِن فَقدِ البَصیرَةِ»


 از دست دادن بینائى آسان تر است


تا از دست دادن بینش


    ترا کور باشد اگر چشم سر،

    نبینى اگر هیچ جا را دگر،


از آن به که بینش نباشد ترا
 بهر کار پوئى تو راه خطا

==


622 «فازَ مَن اَصلَحَ عَمَلَ یَومِهِ وَ

استَدرَکَ فَوارطِ أَمسِهِ»




 کسى که کار امروزش را درست انجام دهد 

و از دست رفته‏ هاى دیروزش را جبران 

کند رستگار است


    چو کس کار امروز خود را درست

    رساند بانجام چالاک و چست

، بجبران دیروز کوشد هم او،


، بود رستگار آن پسندیده خو


=

623 «فازَ بِالسَّعادَةِ مَن اَخلَصَ العِبادَةَ»

 کسى که با نیّت خالص خداى را

 فرمان برد رستگار شد


    چو با حسن نیّت کنى بندگى،

    سعیدىّ و پیروز در زندگى‏


 عبادت ز اخلاص یابد کمال‏


چو با شرک، طاعت پذیرد زوال‏


==

624 «فِعلُ المَعروفِ وَ إِغاثَةُ المَلهوفِ وِ 

إِقرَاءُ الضُّیوفِ الةُ السِّیادَةِ»


 نیکى کردن و به فریاد بیچاره رسیدن و 

میهمان نوازى وسیله سرورى است


    چو بیچارگان را کنى یاورى، 
    به نیکى و احسان تو روى آورى،

بمهمان نوازى نمائى قیام،


 تو را سرورى باشد آنگه تمام‏


==



625 «فَوتُ الحاجَةِ خَیرُُ مِن طَلَبِها مِن غَیرِ اَهلِها»


 از دست رفتن حاجت بهتر از خواستن 

آن از نا اهل است


    گرت حاجت از دست بیرون شود،

    ترا حال زین ره دگرگون شود


 به از آنکه خواهى ز نا اهل، آن‏


، فزائى به جسم و بکاهى ز جان‏


=


626 «فِکرُ ساعَةِِ قَصیرَةِِ خَیرُُ مِن عِبادَةِِ طَویلَةِِ»

 دمى کوتاه اندیشیدن از مدّتها عبادت 

کردن بهتر است


    دمى را در اندیشه بردن بسر

    گشودن در آفاق افکار، پر،

، بود بهتر از روزگارى دراز


 عبادت بدرگاه داناى راز


=

627 «فاقِدُ الدّینِ مُتَرَدِّدُُ فِى الکُفرِ وَ الضَّلالِ»

 بى دین در کفر و گمراهى سرگردان است

    کسى کاو نباشد بدین پاى بند،

    نپرهیزد او از بد و ناپسند

 ز گمراهى و کفر در حیرت است‏

 نه دارد هدف، نى ورا غیرت است‏


==


628 «قَد خاطَرَ مَن استَغنى بِرأیِه» 

به راستى کسى که برأى خودش بسنده 

کرد دچار خطر شد


    چو بر رأى خود کس کند اکتفا،

    نباشد ورا بر کسى اقتدا،


 بر او از خطرها رسد بس گزند

 مصون نیست از لغزش آن خود پسند


=


629 «قَد اَمَرَّ مِن الدُّنیا ما کانَ حُلواََ

وَ کَدِرَ ما کانَ صَفواََ»



 به راستى هر چیز شیرین دنیا بسى تلخ و

 هر روشن آن تیره است


    بود تلخ شیرینى این جهان


    مکدّر بود، پاک و هر صاف آن‏

 نباشد بدین گونه هرگز بهشت‏


 بهشت است عارى ز هر چیز زشت‏


==


630 «قَدِ اعتَبَرَ بِالباقى مَنِ اعتَبَرَ بِالماضى»

 کسى که از گذشته پند گرفت به آینده نیز

 بدیده عبرت خواهد نگریست


    هر آن کس ز بگذشته آموخت پند،


    نبیند ز آینده هرگز گزند

 چو عبرت گرفت او ز دیروز خویش،


ز فردا هم آموزد اندرز بیش‏

=


631 «قِلّةُ الکََلامِ تََستُرُ العُیوبَ وَ تُقَلِّل الذُّنوبَ»

 کم گوئى عیبها را مى‏پوشاند

و گناهان را مى‏ کاهد


    سخن تا توانى کم و خوب گوى

    به بیهوده گفتن، مبر آبروى

 به کم گفتن، عیب تو ماند نهان‏


‏ گناهت شود نیز، کمتر، از آن‏


==


632 «قِلَّةُ الأَکلِ تَمنَعُ کَثیراََ مِن اَعلالِ الجِسمِ»


 کم خوردن از بسیارى از بیماریهاى

 بدن جلوگیرى میکند

    ز پر خوردن افتى برنج و مرض
    ندانى ز خوردن چه باشد غرض‏


 سلامت بپرهیز و کم خوردن است‏

که پر خوارى آزار جان و تن است‏


=

633 «قِلَّةُ العَفوِ أَقبَحُ العُیوبِ وَ التَّسرُّعُ 


اِلىَ الاِنتِقامِ اَعظَمُ الذُّنوبِ»



 کم گذشت بودن بدترین عیبها است و شتاب 

در انتقام جوئى بزرگترین گناهان است


    مکن کوتهى در گذشت از خطا

    که از آن بتر نیست عیبى ترا

 شتاب تو اندر ره انتقام،


بود بدترین جرم اى مرد خام‏


==

634 «قَوامُ الشّریعَةِ اَلأمرُ بِالمَعروفِ وَ النّهىُ


عَنِ المُنکَرِ وَ اِقامَةُ الحُدودِ»


 امر بمعروف و نهى از منکر و بر پا داشتن 

حدود (مجازاتهاى شرعى) بنیان شریعت است


    بود قائم از نهى هر زشت و بد

    هم از امر معروف و اجراى حدّ،


، همى پایه دین و شرع مبین‏


 اگر اهل دینى تو جز این مبین‏


==

635 «قِیَمةُ کُلّ امرِءِِ ما یَعلَم»


 ارزش هر کسى بمقدار دانش او است


    به دانش، بود ارزش مرد و زن


    اگر جاهلى جان من دم مزن‏

 میاساى ز آموختن هیچگاه‏


که نادان نمى‏داند از چاه، راه‏


==

636 «قَدَّموا بَعضاََ یَکُن لَکُم وَ لا تَخلِّفوا

کُلّا ََفَیَکونُ عَلَیکُم»



 از آنچه دارید مقدارى (براى آخرت) پیش فرستید، بنفعتان

 است و همه را باقى نگذارید که بضرر شما است


    ز مالت چو چیزى فرستى به پیش

    توئى در پى سود فرداى خویش‏


، ور آن بهر وارث گذارى تمام،

 بهر دو سرا خاسرى و السّلام‏


=



637 «قولوا الحََقَّ تَغنَموا، وَ اسکتوا عَنِ الباطِلِ تَسلَموا» 


حقّ بگوئید تا بهره ‏مند شوید و از باطل 

خاموش باشیدتا سالم بمانید


تو از گفتن حقّ مکن اجتناب


غنیمت شمر بهر خود این ثواب

 ز باطل خموشى پسندیده ‏تر

‏ سلامت بخاموشى است اى پسر



638 «قَلیلُ یُفتَقَرُُ اِلَیهِ خَیرُُ مِن کَثیرِِ یُستَغنى عَنهُ»


 چیز اندکى که بدان نیاز داشته باشى بهتر از چیز 

زیادى است که از آن بى‏نیاز باشى


ترا اندکى باشد ار کار ساز،


ز بسیار، باشى اگر بى ‏نیاز،

 بود بهتر آن اندک از آن زیاد


 چه بیم ار رود آن زیادت بباد



639 «قَلیلُ العِلمِ مَعَ العَمَلِ خَیرُُ

 مِّن کَثیر ِِبِلا عَمَلِِ»


 دانش کمى که با عمل همراه باشد از دانش بسیار


 بدون عمل بهتر است


چو دانش بکردار توأم بود


تو را بیم نبود اگر کم بود

، بسى بهتر است آن ز علم کثیر


 که آن را نباشد عمل اى بصیر

==



640 «قَوِّ اِیمانَکَ بِالیَقینِ فَإِنَّهُ أَفضَلُ الدّینِ» 


ایمانت را با یقین استوار ساز زیرا چنین 


ایمانى بالاترین دین است


قوى کن تو ایمان خود با یقین


ز شکّ و ز تردید دورى گزین‏

 چنین باورى بهترین دین بود


 ترا باید این شیوه آئین بود



641 «قَلبُ الأَحمَقِ فى قَمهِ وَ لِسان ُالعاقِلِ فِى قَلبِهِ» 


دل نادان در دهان اوست و زبان دانا در دلش


دل احمق اندر دهانش بود

زبان وى آزار جانش بود

 زبان خردمند در قلب او است‏

 نسنجیده هرگز نه در گفتگو است‏



642 «قَدِّر ثُمَّ اقطَع، وَ فَکِّر ثُمَّ

 انطِق، وَ تَبیَّنَ ثُمّ اعمَل»


 اندازه بگیر آن گاه پاره کن، بیندیش سپس

 بگو، بدان پس عمل کن.


باندازه پرداخت، باید نخست 


بریدن نسنجیده، نبود درست‏


بیندیش آنگه سخن ساز کن‏

 تو دانسته هر کار آغاز کن‏


=


فصل شانزدهم کلماتى که با «ک» آغاز مى‏شوند


643 «کَفى بِالمَرء جَهلاََ اَن یُنکِرَ عَلىَ النّاسِ ما یَأتی مِثلَهُ»


 براى نادانى انسان همین بس، کار بدى را که بجاى 


مى‏آورد مانند آنرا بر مردم زشت شمارد


    چو کارى ز کس ناپسند آیدت، 


    و ز ان احتمال گزند آیدت،


اگر خود کنى پیشه آن کار بد،


 نباشد ترا بهره‏اى از خرد


644 «کَفى بِالمَرء غَفلَةََ اَن یَصرف هَمَّهُ فیما لا یَعنیهِ» 


براى بیخبرى انسان همین بس که همّ خود را 


صرف چیزى کند که بکارش نیاید


    بکارى نباشد چو بهر تو سود


    ببار گناهت چو خواهد فزود،

، چو اندر پى آن روى جاهلى‏


 کفایت کند مر ترا غافلى‏


645 «کَفى بِالمَرء غوایَةََ اَن یَأمُرَ النّاسَ بِما 

لا یأتَمِر بِهِ وَ یَنهاهُم عَمّاََ لا یَنتَهى عَنهُ»


 براى گمراهى انسان همین بس که مردم را بکارى امر کند 


که خود امر بدان را نپذیرد و آنها را باز دارد از چیزى  


که خود از آن باز نمى ‏ایستد


    ز کارى چو باشد تو را اجتناب،


    چو بر دیگرى خوانى آنرا صواب،


 کنى منع چیزى که کارت بود،


 ندانى ضلالت شعارت بود


==


646 «کَم مِن صائِمِِ لَیسَ لَهُ مِن صیامِهِ الاّ الظَّلَماءُ»


 بسا روزه دارى که از روزه‏اش جز تشنگى 


(و گرسنگى) برایش بهره ‏اى نیست



بسا روزه دارى که از روزه‏اش،



نباشد بجز رنج هر روزه‏اش‏ بود



 نباشد ورا بهره‏اى از ثواب‏

 مردن از تنگى نان و آب‏



647 «کَم مِن شََقىَّ حَضَرَهُ أَجَلُهُ وَ هُوَ مُجِدُُّ فِى الطَّلَبِ»


 بسا آدم بدبختى که مرگش فرا رسیده و او 


در پى کسب مال دنیا کوشا است


بسا تیره بختى که مرگش رسید


بر او تند باد حوادث وزید،

 ولى او بکار جهان اندر است‏

 پى ثروت و مال افزونتر است‏



648 «کَم مِن اِنسان اَهلَکَهُ لِسانُُ. کَم

 مِن اِنسانِِ اِستَعبدَهُ اِحسانُُ» 



بسا انسان که زبان او را هلاک کرد. بسا انسان که 


احسان او را بنده کرد


بسا سر که بر باد رفت از زبان 


به بیهوده مگشا تو هرگز دهان‏ 


بس آزاده کاحسان و را بنده کرد

که احسان بسى نام پاینده کرد

==


649 «کَم مِن مُفَتِّحُُ بِالصَّبرِ عَن غَلَقِِ»


 چه بسیار کارهاى فرو بسته ‏اى که گره آنها

 با صبر باز مى‏  شود

بسی عقده ها گردد ازصبر باز

نه ازصبر باشد کسی  بی نیاز

کند برتونردیک هرراه دور

نه هرمشکلی راکند چاره زور


650 «کَم مِن صَعبِِ یَسهَلُ بِالرِّفقِ»


 بسا مشکل که با نرمى و آهستگى آسان مى ‏شود

               بسى مشکل از نرمى آسان شود


                             چرا باید انسان هراسان شود


                              درشتى بهر جا نیاید بکار


                               مگر درره جنگ ودرکارزار


                                                            =


651 «کَم مِن وَضیعِِ رَفَعَهُ حُسنُ خُلقِه

. کَم مِن رَفیعِِ وَضَعَهُ قُبحُ خُرقِهِ»


 بسا شخص افتاده که خوى نیکش او را بلند ساخت. بسا

 شخص بلند پایه که زشتى تند خوئیش او را بیفکند


       بس افتاده کز خلق و خوى نکوى

زند تکیه بر مسند عزّت اوى

بساشخص والا زخوی پلید

زدولت به خواری وذلت رسید

=

652«کَم مِن قائمِِ لَیسَ لَهُ مِن قیامِهِ الِّا العَناءُ»


 بسا نمازگزار که از ایستادنش بنماز جز رنج و سختى 


برایش بهره ‏اى نیست


بسا کس که بر پاى دارد نماز


کند ذکر و تسبیح خود را دراز


 ولى بهره ‏اش زین قعود و قیام،

 نباشد بجز خستگى تمام‏

==


653 «کَما اَنّ الشَّمسَ وَ الَلّیلَ لا یَجتَمِعانِ کَذلِکَ


 حُبُّ اللّهِ وَ حُبُّ الدُّنیا لا یَجتَمِعان»


 همانطورى که روز و شب با هم جمع نمى‏شوند دوستى 


خدا و دنیا هم گرد نمى‏ آیند


ترا حبّ دنیا و مهر خدا،


نگردد بهم جمع در هیچ جا 

 میفکن تو بیهوده خود در تعب‏


که همره نگردد بهم روز و شب‏


=



654 «کَما اَنَّ الصّدأ یَاکُلُ الحَدیدَ حَتّى یُفنیَهَ 


کَذلِکَ الحَسَدَ یکمِدُ الجَسَدَ حَتّى یُفنیَهُ»


 همانطورى که زنگ آهن را مى‏خورد تا نابودش کند، حسد


 هم جسم را بیمار میکند تا آنرا از بین ببرد



به بیمارى افتد جسد از حسد

بجان نیز فرجام، آفت رسد 

 چنان کاهن از زنگ گردد تبه‏

حسود است نزد همه رو سیه‏




655 «کَثرَةُ المِزاحِ تُذهُِب البَهاءَ وَ تُوجِبُ الشَّحناءَ»


 شوخى و مزاح زیاد انس را از بین مى‏برد و 

موجب دشمنى مى‏گردد


زند انس بر هم مزاح زیاد 

دهد جمله دوستى‏ها بباد

هم او دشمنان را فراوان کند


 هم او آدمى را هراسان کند


=



656 «کَثرَةُ التَّقریعِ تُوغِرُ القُلوبَ وَ تُوحِشُ الأَصحابَ» 


سرزنش بسیار دلها را پر از کینه میکند و 


دوستان را از انسان مى‏ گریزاند


بمردم کنى دائم ار سرزنش،


ترا سخت باشد اگر واکنش،


 گریزان شوند از تو یاران تو

 فراوان شود کینه ‏داران تو


=


657 «کَثرَةُ الهَزلِ ایَةُ الجَهلِ. کَثرَةُ ضِحکِ الرُّجُلِ تُفسِدُ وَقارَهُ»


 شوخى و مزاح زیاد نشانه نادانى است. خنده بسیار


 وقار انسان را از بین مى ‏برد


بود کثرت هزل حاکى ز جهل


سخن سخته گفتن، نه کارى است سهل

 برد کثرت خنده وقر تو را

‏ بود زشت اسراف در هر کجا


=



658 «کَثَرةُ الدَّینِ یُصَیِّرُ الصّادِق کاذِباََ

 وَ المُنجِزَ مُخلِفاََ»



 وام زیاد شخص راستگو را دروغگو میکند

 و وفا کننده را پیمان شکن مى‏ سازد


کند وام بسیار عهد تو سست 

درستى اگر، مى‏شوى نادرست‏ 

و گر راستگوئى، بکذب و دروغ،

برد از تو وام فراوان فروغ‏



659 «کَثرَةُ السَّخاء تَکثُرُ الأَولیاءَ وَ تَستَصلِحُ الأَعداءَ»


 بخشش بسیار دوستان را زیاد میکند و 

دشمنان را بآشتى مى‏ کشاند


چو در راه بخشش روى پیشتر،


شود دوستانت بسى بیشتر 

 تو را دشمنان آشتى جو شوند


همه خرده گیران، ثناگو شوند



660 «کَثرَةُ اِصطِناعِ المَعروفَ تَزیدُ فِى العُمرِ وَ تَنشُرُ الذِّکرَ»


 زیاد نیکى کردن بر عمر مى‏افزاید و انسان را بلند 


آوازه میکند



چو بسیار نیکى بود کار تو


خدا باشد از بد نگه دار تو 

، شوى نامور، یابى عمر بلند

نه هرگز رسد بر تو از کس گزند


=



661 «کَیفَ یَدَّعى حُبَّ اللّهِ مَن سَکِنَ قَلبَهُ حُبُّ الدُّنیا»


 کسى که دلش از دنیا پرستى آکنده است چگونه 


ادّعاى خدا ترسى کند.


چو در دل بود حبّ دنیاى دون،


بود خالى از مهر عقبى درون،

 چسان مدّعى است دوست دارد خدا

 نگنجد بدل مهر حقّ با هوى‏


662 «کَیفَ یَتَخَلِّص مِن عَناء الحِرصِ 

مَن لَم یَصدُقُ تَوکُّلُه» 


چگونه کسى که توکّل بخدا ندارد از رنج حرص


 و آز نجات مى‏یابد


چو دست توکّل نباشد دراز، 


ندارد کسى راحت از رنج آز

 توکّل توانگر کند مرد را 


کند ارغوانى رخ زرد را 


663 «کَیفَ یَسلَمُ مِن عَذابِ اللّهِ 

المُتَسَرِّعُ اِلى الیَمینِ»


 چگونه کسى که فورا سوگند مى‏خورد از عذاب 


خدا مى ‏رهد


چو سوگند گردد کسى را شعار

نباشد بحرفش دگر اعتبار نباشد 

، چسان او رهد از عذاب خداى‏

چو دور از بد و نارواى‏


=


664 «کَیفَ یَعرِفُ غَیرَهُ مِن یَجهَلُ نَفسَهُ» 


کسى که خود را نمى‏ شناسد چگونه 

دیگرى را بشناسد


چو از نفس خود کس بود بى‏خبر

نه بشناسد او سود را از ضرر

، چسان خواهد او دیگرى را شناخت‏

، نباشد از این بازیش غیر باخت‏



665 «کَیفَ یُفرَحُ بِعُمرِِ تَنقُصُهُ السّاعاتُ»


 چگونه انسان بعمرى که ساعات از آن مى‏ کاهد 

دل خوش باشد


چسان شادمانى میسّر شود،

گر، آینده یکدم مصوّر شود،

 بعمرى کز آن لحظه کاهد همى‏

 بعیشى که منجر شود بر غمى‏


666 «کَیفَ یَستَطیعُ الهُدى مَن یَغلِبُهُ الهَوى. کَیفَ

 یَهدى غَیرَهُ مَن یَضِلُّ نَفسَهُ» 


چگونه کسى که هواى نفس بر او چیره گشته مى‏ تواند 

دیگرى را هدایت کند چگونه کسى که خودش گمراه

است دیگرى را راهنمایى کند


چو بر کس شود چیره نفس لئیم،

شود دور، او از ره مستقیم،

 چسان دیگرى را کند رهبرى‏

 چو او خود رود در ره دیگرى‏


====


667 «کُن انَسَ ما تَکونُ بِالدُّنیا اَحذَرَ ما تَکونُ مِنها»


 بهر چیز در دنیا بیشتر انس دارى زیادتر از آن بترس


بهر چیز باشى تو دل بسته ‏تر


شوى آخر از دست آن خسته ‏تر


، ترا باید از آن حذر بیشتر


 بود نوش آن بدتر از نیشتر



668 «کُن بَطیى‏ءَ الغَضَبِ سَریعَ الفَى‏ء مُحِبّاََ لِقَبولِ العُذرِ»


 کند خشم و زود آشتى و دوستدار پذیرفتن پوزش باش


بیا تا توانى مشو خشمگین 


که از خشم ناید بجز بغض و کین‏ 


چو عذر آورد کس پذیرنده باش‏


بصلح اى برادر شتابنده باش‏

=


669 «کُن عامِلاََ بِالخَیرِ، ناهیاََ عَن الشَّرِ مُنکِراََ شَیمَةُ الغَدرِ»


 نیکى را بجاى آور و از بدى نهى کن و روش مکر 

و حیله را زشت بشمار


تو باش عامل خیر و ناهىّ زشت

که کس ندرود غیر تخمى که کشت‏

 بزشتى نگر رسم مکر و فریب‏

 مکن بیوفائى به دور و قریب‏


==


670 «کَمالُ المَرء عَقلُهُ وَ قیمَتُهُ فَضلُهُ» 


کمال انسان بخرد او و ارزشش

 به دانشش میباشد



بود ارزش مرد از دانشش

بصبر است پیوسته آرامشش‏

 کمالش بعقل است و تدبیر و راى‏

 خرد باشدش برترین رهنماى‏


671 «کَمالُ العِلمِ اَلحِلم وَ کمالُ الحِلمِ کَثرَةُ 

الاِحتِمال وَ الکَظم» 


حلم کمال علم است و کمال حلم بردبارى زیاد و 

فرو خوردن خشم است


بدانش کمال و جمال است حلم

بود بردبار آنکه او دارد علم‏

 فرو خوردن خشم و هم احتمال،

 بود حلم را فرّ و زیب و کمال‏


672 «کَمالُ الإِنسانِ العَقل کَمالُ العِلم اَلعَمَل» 


خرد کمال انسان است. عمل کمال علم است


خرد آدمى را کمال است و زیب

بدانش رسى بر فراز از نشیب‏ 

 بکردار دانش چو گردد قرین،

رسد آدمى بر فلک از زمین‏

==



673 «کُلُّ عافِیَةِ اِلىَ بلَاءِِ. کُلُّ شَقاءِِ اِلى رَخاءِِ»


 هر تندرستى برنج و گرفتارى می انجامد. هر سختى 


و تنگى بفراوانى و فراخى مى‏ کشد


بکس تندرستى نپاید همى


بپایان هر شادى آید غمى

 هر آن رنج و سختى بپایان رسد


‏ پس خشک سالى، چو، باران رسد

=


674 «کُلُّ اَرباحِ الدُّنیا خُسرانُُ»


 تمام سودهاى جهان زیان است


 بمردن رها گردد از بند خویش‏

جهان است از بهر مؤمن قفس‏


 بمردن رها گردد از بند خویش‏

 بود نوش در آخرت جاى نیش‏

=


675 «کُلُّ عِزِِّ لا یُؤیَّدَهُ دینُُ مَذَلَّةُُ»


هر عزّتى که موافق با دین نباشد خوارى است


نباشد چو بر وفق دین عزّتى

مذلّت بود نیستش لذّتى‏ 

، بزرگى باخلاص و طاعت بود

سعادت بزهد و عبادت بود


===


676 «کُلُّ نَعیمِِ دونَ الجَنَّةِ مَحقورُُ. کُلُّ 

نَعیمِ الدُّنیا یَبورُ»


 هر نعمتى جز بهشت ناچیز است- تمام نعمتهاى


 دنیا تباهى پذیر است


حقیر است هر نعمتى جز بهشت 


بدنیا بود هر چه بینى تو، زشت‏ 

نعیم جهان را نباشد بقا


نبیند کس از این فسونگر وفا



677 «کُلُّ عَزیزِِ غَیر اللّهِ سُبحانَهُ ذَلیلُُ»


 هر عزیزى سواى خداوند پاک بزرگ خوار است


شود هر عزیزى سرانجام خوار

بجز ذات سبحان پروردگار 

 شود هر قومى عاقبت ناتوان‏

مگر کردگار بزرگ جهان‏


678 «کُلُّ امرِء عَلى ما قَدَّمَ قادِمُُ وَ بِما عَمَلِ مَجزِىُُّ»


 هر کس بدانچه (براى آخرتش) پیش فرستاده 

مى‏رسد بدانچه کرده پاداش داده مى‏شود


چو چیزى ز مالت فرستى به پیش،

بدان مى‏رسى عاقبت هر چه بیش

 بهر کار یابى تو آخر جزا

‏ نباشد کس از کرده خود جدا

==



679 «کُلُّ شَی‏ءِِ یَنقُصُ عَلى الإِنفاقِ اِلّا العِلمَ»


 سواى دانش هر چیز به دادن کم مى‏ شود


ز انفاق هر چیز گردد تمام

نه گر گنج باشد، بیارد دوام‏

 ولى گر ز عالم شوى بهره‏ور،

 ز تعلیم علمش شود بیشتر



680 «کُلُّ شَی‏ء یَعِزُّ حینُُ یَندُرُ الِّا العِلمَ 

فَاّنّهُ یَعِزُّ حینَ یَغزُرُ»


 هر چیزى وقتى کم شود گرامى مى‏گردد، مگر 

دانش که چون زیاد شود ارجمند مى‏ شود


گرامى شود هر چه، کمتر شود

مگر دانش و فضل و فهم و خرد،

 که چون گردد افزون، شوى ارجمند

 به نادان رسد، هر زیان و گزند





681 «کُلُُّ یَحصُدُ ما زَرَعَ، وَ یُجزى بِما صَنَعَ»


 هر کس چیزى را که کاشت مى ‏درود و بدانچه کرد

 پاداش داده مى‏ شود


چو در وقت کشتن بکارى تو جو، 


جز آن حاصلت نیست وقت درو

بهر کار از خوب و از ناسزا،

 باندازه کرده یابى جزا 

=



682 «کُلُّ شَی‏ءِِ فیهِ حیلَةُ الّا القَضاءَ» 


در هر چیزى راه چاره هست جز قضا 

و قدر (حکم خدا)


در چاره باشد بهر کار باز 


بر آورده گردد تو را هر نیاز

ز تقدیر لیکن نباشد گریز

 مکن با قضاى الهى ستیز


683 «کُلُّ مَوَدَّةِِ مُبنیَّةِِ عَلى غَیر ذاتِ اللّهِ ضَلالُُ

 وَ الاِعتِمادُ عَلَیها مُحالُُ»


 هر دوستیى که بر غیر رضاى خدا مبتنى باشد 

گمراهى است و اعتماد بدان ممکن نیست


بسا دوستى‏ ها ضلالت بود

نه زان بهره‏ اى جز ملامت بود

 نباشد چو در آن رضاى خدا،

 بر آن تکیه کردن بود ناروا


=


684 «کُلَّما اَزدادَ عَقلُ الرَّجُلِ قَوِى ایمانُهُ

 بِالقَدَرِ وَ استَخَفَّ بِالغَیرِ» 


انسان هر چه خردش زیادتر گردد ایمانش بتقدیر بیشتر

 مى‏ شود و پیش آمدها را سبکتر مى‏ شمارد


شود مرد را چون خرد بیشتر،


رود در ره طاعت او پیشتر

 فزون گردد ایمان او بر قدر

 بر او سهل باشد همه شور و شرّ

==


685 «کُلَّما ارتَفَعت رُتبَةُ اللَّئیمِ نَقَصَ النّاسُ

 عِندَهُ وَ الکَریمُ ضِدُّ ذلِک»


 فرومایه هر چه مقامش بالا رود مردم نزدش کوچکتر شوند 


ولى شخص بزرگ بخلاف این است


فرومایه چون بر مقامى رسد، 


بنانىّ و آبىّ و نامى رسد،

نبیند بجز عیب و نقص آن لئیم‏

 کجا دیده‏اى باشد اینسان کریم‏


686 «کُلَّما قَویتِ الحِکمَةُ ضَعُفَتِ الشَّهوَةُ»


 هر چه حکمت نیرو یابد خواهش نفس

 کاستى پذیرد


حکیم ار شود حکمتش بیشتر،

براه صواب او رود پیشتر

 ورا خواهش نفس کمتر شود

 به اکسیر پرهیز چون زر شود


687 «کَفى بِالمَرء سعادَةََ اَن یَعرِفَ عَمّا 

یَفنى وَ یَتَولَّهَ بِما یَبقى»


 براى خوش بختى انسان همین بس که از آنچه

 نابودى پذیرد چشم پوشد و آنچه را پایدار است 

دوست دارد


ز فانى چو کس روى گردان بود


بدنبال باقى چو مردان بود،

، همینش کفایت کند بر فلاح‏

 نپوید مگر راه خیر و صلاح‏

==


فصل هفدهم کلماتى که با «ل» آغاز مى‏شوند


688 «لَم یَتَحلَّ بِالعِفَّةِ مَنِ اشتَهى ما لا یَجِدُ» 


هر کس چیزى را که نمى ‏یابد بخواهد، به زیور پرهیزکارى 

آراسته نیست


به نایاب چون کس کند آرزو، 

نماند ورا عزّت و آبرو 

نه دیباى تقوى بود در برش‏

نه تاج خرد باشد اندر سرش‏


689 «لَم یَضِع مِن مالِکَ ما قَضى فَرضَکَ»


 آنچه از مالت صرف اداى واجبات خود کردى

 ضایع نگردیده است


چو از مال خود فرض کردى ادا،


ز تشویش و تشویر گشتى رها، 

 نکردى تبه ثروت و مال خویش‏

ترا بهره از آن بود هر چه پیش‏


690 «لَم یَذهَب مِن مالِکَ ما وَقى عِرضَکَ»


 آنچه از مالت آبرویت را نگه داشت از دستت 

بیرون نرفته است


بمال ار نگه داشتى عرض خویش


تو را قیمت و قدر آن بود بیش،

، نه آن مال بیرون شد از دست تو

 نه خارج شد آن گوهر از شست تو





691 «لَم یُوفَّقُ مَن بَخِلَ عَلى نَفسِهِ 

بِخَیرهِ وَ خَلَّفَ ما لَهُ لِغَیرهِ»


 کسى که بر نفس خودش بخل ورزید و مالش را 

براى دیگرى وا گذاشت، موفّق نشد


چو بر خود کسى گیرد از بخل سخت، 

امیدى نباشد بر آن تیره ‏بخت‏ 

بود خازن او، نیست داراى مال‏

چو بر او است آن مال وزر و وبال‏


692 «لَم یُوفَّقُ مَنِ استَحسَنَ القَبیح وَ

 اَعرَضَ عَن قَولُ النَّصیحِ» 


کسى که بد را خوب شمرد و از گفته ناصح روى 

گرداند پیروز نشد


ترا در نظر آید ار زشت، خوب

نکو بینى، ار جمله نقص و عیوب،

، گریزنده باشى ز اندرز و پند،

 نه پیروز باشى نه دور از گزند



693 «لَم یَخِلقُ اللهُ سُبحانَهُ الخَلق لِوَحشَةِِ 

وَ لَم یَستَعمِلهُم لِمَنفَعةِِ»


 خداوند پاک مردم را از روى ترس نیافرید و 

بخاطر سود خودش از آنان عمل نخواست


نبود آفرینش ز ترس و ز بیم 

نه جز لطف پروردگار کریم‏ 

نه ز آن ره که سودى برد خویشتن،

عمل خواست خالق ز هر مرد و زن‏


=


694 «لِکُلِّ شَی‏ء زَکاةُُ وَ زَکاةُ العَقلِ

 احتِمالُ الجُهّالِ»


 هر چیزى زکاتى دارد. زکات عقل تحمّل نادانى 

جاهلان است


بهر چیز البتّه باشد زکات


زکات است واجب چو صوم و صلات‏

 زکات خرد رفق با جاهل است‏

 چو جاهل ز اعمال خود غافل است‏


695 «لِکُلِ شَی‏ء بَذرُُ وَ بَذر الشَّرِ الشَّرهُ» 


هر چیزى را تخمى است و تخم بدى

 آزمندى است


بهر چیز بذرىّ و تخمى بود 

به کشتن زمینىّ و شخمى بود

بود تخم شرّ و بدى، حرص و آز

 مکن سینه بر کشت این تخم باز



696 «لِکُلِّ شَی‏ء افَةُ وَ افَةُ الخَیِر

 قَرینُ السّوءِ» 

براى هر چیزى آفتى است و آفت نیکى 

همنشین بد است

بهر جا بهر چیز آفت بود

نه بیرنج البتّه، راحت بود

 بود آفت همدمى، یار بد

 ترا یار بد، بدتر از مار بد

=


697 «لَن یَفوتَکَ ما قَُسِمَ لَکَ فَاجمَِلُ فِى الطَّلَبِ»


 آنچه قسمت تو است از دستت بیرون نمى ‏رود، پس 


در طلب روزى آهسته باش


مکن بیش در کسب روزى تلاش 

بیا اندکى کند و آهسته باش‏ 

به قسمت تو خواهى رسیدن همى‏

مشو نا امید از مقدّر دمى‏


698 «لَن یَجوزَ الجنَّةَ اِلّا مَن جاهَدَ نَفسَهُ»


 به بهشت نخواهد رسید مگر کسى که با 

خودش جهاد کند


نخواهد رسیدن بفیض بهشت،

مگر آنکه تخم هوس را نکشت

‏  به پیکار با دیو نفس پلید،

به پیروزى و سرفرازى رسید


699 «لَن یُجِدَی القَولُ حَتّى یَتَّصِلَ بِالفِعلِ»


 گفتار کفایت نمى ‏کند مگر آنکه با عمل توأم گردد


چو با گفته کردار توأم شود،


تو را هر چه خواهى فراهم شود 

 بگفتن نه هر مشکل آسان شود،

چو اندر عمل کس هراسان شود


==


700 «لِسانُ الصّدقِ خَیرُُ لِلمَرء مِنَ المالِ

 یُورّثِهُ مَن لا یَحمَدُهُ» 


زبان راستگو براى انسان بهتر از مالى است که آن را 


کسى به میراث برد که سپاسگزار نیست 



بود گفته راست بهتر ز مال 


چو مال است بر صاحب خود وبال‏ 


توازگفته راست تحسین شوی 


ز ورّاث پیوسته نفرین شوى‏ 


کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی 


گردآوری : م.الف زائر


مولا علی ع - کتاب هزارگوهر -سیدعطاء الله مجدی - ازشماره 501تا 600


کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی 

کلمات گهربارمولاعلی ع 

گردآوری : م.الف ز ائر



501 «شَرُّ النّاسِ مَن لا یَعفو عَن 
الهَفوَةِ وَ لا یَستُرُ العَورَةَ» 



کسى که از لغزش دیگران نگذرد و عیب پوشى نکند 

از بدترین افراد است 


نبخشى تو گر لغزش دیگران، 

نپوشى اگر عیب و نقص کسان 

نباشد بتر از تو کس اى شریر 

، تو در دست نفس پلیدى اسیر

=



502 «شَرُّ الأُمورِ السَخَطُ لِلقَضاء. شَرُّ 
الأُمورِ الرِّضا عَنِ النَّفسِ» 


خشمگین بودن از تقدیر خدا و 

خودپسندى بدترین کارهاست


    نباشد بتر از غضب هیچ کار

    ز تقدیر و فرمان پروردگار 

 نه از خود پسندى است کارى بتر

که مغرور آخر در افتد بسر

=

503 «شَرُّ الثَّناءِ ما جَرى عَلى اَلسِّنَةِ 
الأَشرارِ. شَرّ الفَقرِ المُنى»


 بدترین ستایش آنستکه بزبان بدان جارى 
شود. آرزومندى بدترین فقرهاست


    ستایش نکوهش بود اى بصیر،

    چو جارى شود بر زبان شریر
 

 بود بدترین فقرها آرزو
چو هرگز نخواهى رسیدن باو

=

504 «شَرُّ الإیمانِ ما دَخَلَهُ الشَّکُّ. شَرُّ

 اَخلاقِ النَّفسِ الجَور» 



ایمانى که با شکّ همراه باشد بدترین ایمان است. جور

 و ستم از بدترین خویهاى نفس است


    بایمان چو گردد قرین شکّ و ریب، 

    از آن نیست بدتر بنقص و به عیب‏ 

بود بدترین خویها ظلم و جور
بهر جا، بهر کس، بهر طرز و طور

=

505 «شَرُّ النّاسِ مَن یَرى اَنَّهُ خَیرُهُم»


 بدترین مردم کسى است که خودش 

را بهترین آنها ببیند

    چو کس خود بچشم بزرگى بدید،

    بر او از تکبّر بسى بد رسید

 چو خود برتر او داند از دیگران،
 تو او را بتر از همه خلق دان‏
=

506 «شَرُّ اِخوانِکَ مَن داهَنَکَ فى

 نَفسِکَ وَ ساتَرَکَ عَیبَکَ»



 کسى که در امر خواهش نفس با تو چاپلوسى کند

 و عیبت را بپوشد از بدترین دوستان تو است



    گرت دوستى عیب پنهان کند

    بارضاى نفس، ار تو شادان کند، 

، بتر نیست اندر رفاقت از او
رفیقش مخوان باشد او چون عدو
=

507 «شَرُّ النّاسِ مَن کافى عَلىَ الجَمیلِ بِالقَبیحِ

 وَ خَیرُ النّاسِ مَن کافى عَلى القَبیحِ بِالجَمیل»
 


بدترین مردم کسى است که نیکى را با بدى پاداش دهد

 و بهترین آنها آنکه بجاى بدى خوبى کند.


    به نیکى دهى گر بدى را جزا، 

    توئى بهترین بندگان خدا 

به پاداش نیکى چو کردى بدى،
نباشى تو انسان چو دیو و ددى‏

=


508 «شَرَفُ المؤمِنِ ایمانُهُ وَ عِزُّهُ بِطاعَتِهِ»


 بزرگى مؤمن بایمان او است و عزّتش 

بفرمانبردارى از خدا است


    بزرگى مؤمن بایمان بود

    ز ایمان نجات هر انسان بود

 هم از طاعت او بود عزّتش‏
 نباشد از این بیشتر لذّتش‏

509 «شَینُ العِلم ِاَلصَّلَفُ. شَینُ السّخاء السَّرَفُ» 


زشتى علم از لاف زدن و گزاف است. زشتى 

سخاوت از زیاده روى است


    شود دانش و علم زشت، از گزاف 

    تو گر اهل فضلى مزن هیچ لاف‏

سخاوت ز اسراف گردد تبه‏
 ندانى که اسراف باشد گنه‏

=

510 «شَیمَةُ الأَتقیاءِ اِغتِنامُ المُهلَةِ

 وَ التّزَودُ لِلرّحلَة»



 فرصت را غنیمت شمردن و براى آخرت توشه 

گرد آوردن روش پرهیزکاران است


    چو کس وقت و فرصت غنیمت شمرد

    سوى آخرت زاد و توشى ببرد

، نمى‏باشد او غیر پرهیزگار
، بنزد خدا کى بود شرمسار

=

511 «شَیمَةُ العُقَلاء قِلَّةُ الشَّهوة وَ قِلّةُ الغَفلَة»



 کاستن از شهوت و غفلت روش 

خردمندان است


    ز شهوت. ز میل و هوس کاستن

    ز غفلت دل خویش پیراستن،

، بود شیوه صاحبان خرد
 خردمند را ناروا کى سزد
=

512 «شَرافَةُ الرَّجُلِ نَزاهَتُهُ وَ جَمالُهُ مُرُوَّتُهُ»


 بزرگى مرد بپاکى اوست و زیبائیش 

بجوانمردیش


    کمال و نکوئى نه از رنگ و رو است

    بزرگ است آن کس که پاکیزه خوست‏

مروّت، بود مرد را فرّ و زیب‏
 چه اندر فراز و چه اندر نشیب‏

==

513 «شَیئانِ لا یُِبلَغُ غایَتُهُما اَلعِلمُ وَ العَقلُِ»

 بکنه دو چیز نمى‏توان رسید، دانش و خرد.

    بکنه خرد کى رسد آدمى

    نیاساید ار او ز دانش دمى‏ 

 چنو علم را نیز کى انتها است

علیم همه ملک هستى خدا است‏

==

514 «صِیامُ القَلبِ عَنِ الفِکرِ فِى الأثامِ أَفضَلُ 

مِن صِیامِ المَرء عَنِ الطَّعامِ»


 روزه بودن دل از اندیشه گناهان بالاتر از روزه

 انسان از خوراکى است.


    چو بر روزه دل نمائى قیام، 

    به از روزه بودن ز شرب و طعام

بود روزه دل بپاکىّ او
‏ ز فکر بد و هر نکوهیده خو

=

515 «صَومُ القَلب ِخَیرُُ مِن صِیامِ اللِّسانِ 

و َََصومُ اللِّسانِ خَیرُُ مِن صِیام ِالبَطنِ» 


روزه دل از روزه زبان و روزه زبان 

از روزه شکم بهتر است



    ز صوم زبان صوم دل بهتر است

    که آلودگیها بدل اندر است‏ 

 به از روزه جسم صوم زبان‏
که باشند مردم از آن در امان‏
=

516 «صَومُ النَّفسِ عَنِ لَذّاتِ الدُّنیا اَنفَعُ الصِّیام»


 پرهیز از لذّتهاى دنیا سودمندترین

 روزه‏ ها است


    چه گویم من از بهترین صیام،

    که زخم گنه را دهد التیام‏ 

 بود روزه دارىّ نفس شریر
ز لذّات دنیا چو باشى تو سیر

=

517 «صِفَتانِ لا یَقبَلُ اللهُ سُبحانَهُ 

الاعَمالِ الّا بِهِما اَلتُّقى وَ الأِخلاص» 




دو صفت است که خداوند پاک اعمال انسان را 

بدون آنها نمى‏پذیرد، پرهیزکارى و اخلاص



    چو اخلاص و تقوى نباشد بکار

    عمل نیست مقبول پروردگار

، بود نیّت پاک روح عمل

 نه جسم است بى جان عزیز، اى دغل‏

==

518 «صُحبَةُ الأَخیارِ تُکسِبُ الخَیرَ کَالرّیحِ

 اِذا مَرَّت بِالطّیبِ حَمَلَت طیباََ»


 همنشینى با خوبان سبب خیر است مانند باد، که

 چون بر چیز خوشبو وزد بوى خوش همراه آورد


    چو با راد مردان تو همدم شوى،

    تو خود نیز در راه نیکى روى‏

 چو بادى که بر مشک و عنبر وزد

،
 از آن بر تو بوى معطّر رسد
=

519 «صُحبَةُ الأَشرارِ تُکسِبُ الشَّرَّ کَالریحِ


 اِذا مَرَّت بّالنَّتِنُ حَمَلَت نَتِناََ» 



همنشینى با بدان بدى مى‏آورد مانند باد، که 

چون بر گند وزد بوى ناخوش آورد


    تو بد بینى از همدمى با بدان 

    بود یار نا اهل، آزار جان‏ رسد


ندانى که باد ار وزد سوى گند،

 بر تو زان بوى بس ناپسند

==



520 «صِلةُ الرَّحِمِ تُنمىِ العَدَدَ وَ تُوجِبُ السّودَدَ»


 رعایت نمودن پیوند خویشى بر مال و اولاد 

انسان مى‏افزاید و موجب سرورى مى‏ شود


    چو پیوند خویشى رعایت کنى

    تو از بستگانت حمایت کنى،

، شود مالت افزون و اولاد نیز

 شوى سرور و سرفراز اى عزیز

==

521 «صٌَدَقَةُ السِّرِّ تُکفَرُ الخَطیئَةِ وَ 


صَدَقَةُ العَلانیَةِ مَثراةُُ فِى المالِ»



 صدقه پنهانى آتش گناه را خاموش میکند، و 

صدقه آشکار بر مال مى‏افزاید.


    شود بیش، از صدقه آشکار،

    تو را ثروت و مال اى بختیار

 بود صدقه‏ ات جان من گر نهان،
 گناه تو پوشیده گردد از آن‏

==


522 «صَومُ النَّفسِ اِمساکُ الحَواسِّ الخَمسِ عَن سائِرِ


 الماثِم وَ خُلوّ القَلب عِن جَمیعِ اَسبابِ الشَرّ»



 روزه نفس، به پرهیز حواسّ پنجگانه است 

از همه گناهان، و پاک ساختن دل از تمام 

اسباب بدى و زشتى


    بود روزه نفس صوم حواس

    چو باشى تو از هر گنه در هراس‏


 زدائى دل خود ز هر شرّ و شور

 بهر بد رسى گردى از آن تو دور

==

523 «صَدیقُ الأَحمَقِ فى تَعَبِِِ. صَدیقُ

 الجاهِلِ مُعرَضُُ للعَطَبِ» 


دوست شخص احمق در رنج است. دوست 

شخص جاهل در معرض هلاکت است



    ترا گر بود احمقى، همنشین،

    بجاهل چو باشى انیس و قرین

 توئى دائم اندر لب پرتگاه‏
، برنج اندرى گر کند اشتباه‏
=

524 «صَدیقُ کُلُّ اُمرِءِِ عَقلُهُ وَ عَدوُهُ جَهلُهُ»


 دوست هر کس خرد او و دشمن 

هر کس جهل او است



    ترا بهترین دوست باشد خرد

    خردمند کى در ره کج رود 

 بود دشمنت جهل و نادانیت‏

بزرگى اگر، او کند دانیت‏
=

525 «صَمتُُ تُحمَدُ عاقِبَتُهُ خَیرُُ مِن کَلامِِ تُذَمُّ مَغبَّتُهُ»


 سکوتى که پایان آن پسندیده باشد، بهتر از 

سخنى است که فرجامش نکوهیده است


    ز خاموشى اى مرد نیکو شعار، 

    شود گر پسندیده پایان کار،

بغایت بود بهتر از آن کلام،

 که باشد نکوهیده نزد انام‏

===


526 «صَلاحُ ذاتِ البَینِ أَفضَلُ مِن 

عامَّةِ الصَّلوةِ وَ الصِیامِ»



 سازش دادن بین دو نفر بالاتر از یک 

سال نماز و روزه است


    فکندى چو بین دو کس آشتى

    بدلها چو تخم صفا کاشتى

، بود به ز یک سال صوم و نماز
، بدرگاه بخشنده بى‏ نیاز

==

527 «صُحبَةُ الاَحمَقِ عَذابُ الرّوحِ. صُحبَةُ 
الوَلىِّ الَلّبیبِ حَیاةُ الرّوحِ»



 همنشینى با نادان روح را مى‏آزارد. همنشینى 

با دوست خردمند روح را زنده میکند
  


  بود صحبت احمق آزار جان 


    بپرهیز تا مى‏توانى از آن‏
چو با یار دانا کنى همدمى،
 شود زنده روحت از او هر دمى‏

==

528 «صَبرُکَ عَلىَ المُصیبَةِ یُخفِّفُ 

الرّزیَّة وَ یُجزِلُ المَثوبَةَ»


 صبر تو بر مصیبت، از بلا مى‏کاهد

 و بر اجر و ثواب میفزاید

    چو اندر بلا صبر باشد تو را،

    سبک گردد اندوهت اى مبتلا 
 دو چندان شود اجرت اى سوگوار
ز خشنودى ذات پروردگار

==

529 «ضَبطُ النَّفسِ عِندَ حادِثِ الغَضَبِ

 یُؤمِنُ مَواقِعَ العَطَبَ»

 خویشتن دارى بهنگام بروز خشم انسان را 

از پرتگاههاى مهلک مى‏ رهاند

    چو خود را نبازى بوقت غضب

    نیفتى تو هرگز برنج و تعب

، رسیدى چو اندر لب پرتگاه،
‏ ز لغزش رها گردى از یک نگاه‏

==

530 «ضَلالُ العَقلِ أَشَدُّ ضَلَّةِِ وَ 

ذِلَّةُ الجَهلِ أَعظَمُ ذِلَّةِِ»

 سخت‏ترین گمراهى گمراهى خرد و بزرگترین خوارى

 خوارى نادانى است

    بتر نیست از گمرهىّ خرد 

    خردمند را کجروى کى سزد
نه از خوارى جهل خوارى بتر


 که جاهل سر انجام افتد بسر


=

531 «ضابِطُ نَفسِهِ عَنِ اللّذاتِ مالِکُُ وَ مُهمِلُها هالِکُُ»


 کسى که نفس خود را از لذّتها باز دارد مالک آن 

و آنکه آن را رها کند هالک آن است

    کنى نفس را گر بلذّت رها،

    توئى هالک خود ز روى جفا
 ور او را زنى گاه شادى لگام، توئى مالک نفس و ثابت بگام‏

==
گردآوری : م.الف زائر


532 «ضَرَرُ الفَقرِ اَحمَدُ مِن اَشَرِ الغِنى»

 زیان ندارائى بهتر از ناسپاسى 

هنگام توانگرى است


    رسد بر تو از فقر گر صد ضرر

    ز کفران نعمت بود خوبتر
، بفقر ار نباشد کسى ناسپاس،
 بهنگام نعمت بود حقّشناس‏

=

533 «ضادّوا الغَضَبَ بِالحِلم تَحمِدوا 
عَواقِبُکُم فى کُلِّ اَمرِِ»

 با بردبارى با خشم بجنگید تا در هر

 کارى عاقبت بخیر شوید

    به نیروى حلم و بصبر و شکیب

، شود بر تو فرخنده پایان کار

    بر اهریمن خشم بر زن نهیب

‏ نگردى بنزد کسى شرمسار

=

534 «ضَلالُ العَقلِ یُبعِدُ مِن الرَّشادِ وَ یُفسِدُ المَعادَ»


 گمراهى خرد انسان را از راه راست دور میکند

 و آخرت را تباه مى‏سازد
    ز گمراهى عقل گردد خراب،

    معاد تو، با کرده ناصواب‏
 هم آنت کند دور از راه راست‏

 ز نابخردى جز تباهى نخاست‏

==


535 «ضالَّةُ الحَکیم ِالحِکمَةُ فَهوَ یَطلُبُها حَیثُ کانَت» 


حکمت گمشده شخص حکیم است، هر 

جا باشد آنرا خواهد جست

    همانا است حکمت بنزد حکیم

    چو گم گشته‏ اى برتر از زرّ و سیم
کند جستجو هر زمان، هر کجا
‏ بیابد سر انجام گم گشته را

=

536 «ضِیاعُ العُمرِ بَینَ الامالِ وَ المُنى»

 تلف شدن عمر بین امیدها و آرزوها است

    تبه گردد از آرزو زندگى

    کجا مرد نادان کند بندگى‏
 نه دانا کند تکیه بر آرزو
 نیاید دگر، رفت چون آب جو
==

537 «ضاعَ مَن کانَ لَهُ مَقصَدُُ غَیرَ اللّهِ»

 هر کس سواى خدا مقصدى داشته 

باشد نابود مى‏گردد

    چو باشد ترا مقصدى جز خداى، 

    براه گنه اندر افتى ز پاى‏ 
چو نیکو بود فکر و اندیشه‏ ات،
ببرد، به سنگ ار زنى تیشه‏ ات‏

=

538 «طوبى لِمَن صَلُحَت سَریرَتُهُ وَ حَسَنَت

 عَلانیَتُهُ وَ عَزَلَ عَنِ النّاسِ شَرُّهُ»

 خوش بحال کسى که باطن و ظاهرش خوب 

و شرّش از مردم دور باشد

    خوش آن کس که نیک است او را نهاد

    بود ظاهرش خوب و دل نیز شاد
 بدورند مردم از آزار او
 نباشد سر بار کس بار او

=

539 «طوبى لِکلِّ نادِمِِ عَلى زَلَّتِه مُستَدرِکِِ فارِط َعَثرَتِهِ» 


خوش بحال هر کسى که از لغزش خودش پشیمان 

شود و در پى جبران خطاى گذشته ‏اش باشد

    خوش آن کس که نادم بود از خطا

    دلش گردد آزرده از ناروا 
 بجبران جرم و گناهان پیش،
کند سعى و کوشش از اندازه بیش‏

=

540 «طوبى لِمَن خَلا مِن الغلِّ صَدرُهُ

 و َسَلِمَ مِن الغَشِ قَلبُهُ» 


خوش بحال کسى که سینه خود را از کینه خالى کند 

و دلش از آلودگى پاک باشد

    خوش آن کس که صافى کند سینه را 

    برون آرد از قلب خود کینه را
از اندیشه بد کند اجتناب‏ 

نه بگریزد از آب سوى سراب‏

==

541 «طوبى لِمَن کَذَّبَ مُناهُ وَ أَخرَبَ دُنیاهُ لِعمارَةِ اُخراهُ» 


خوش بحال کسى که آرزوى خود را دروغ پندارد

 و بخاطر آبادى آخرتش دنیایش را خراب کند

    خوش آن کس که نفریبدش آرزو

    نریزد به پیش کسان آبرو 
 کند بهر آبادى آخرت،
تبه، کار دنیاى دون عاقبت‏
=

542 «طوبى لِمَن خافَ اللهَ فَاَمِنَ. طوبى لِنفسِِ

 اَدَّت لِربّها فَرصتَها» 

خوش بحال کسى که از خدا ترسید و ایمن شد. خوش 

بحال کسى که واجبات خود را بجاى آورد

    خوش آن کس که مى‏ ترسد او از خدا 

    بود در امان زان پس از ما سوى

خوشآن کس که واجب بجا آورد
‏ نظر او بسوى خدا آورد


543 «طوبى لِمن بادَرَ الهُدى قَبلَ اَن تُغلَقُ اَبوابُهُ»


 خوش بحال کسى که بسوى رستگارى بشتابد، قبل 

از آنکه درهاى آن بسته شود

    خوش آن کس که سوى هدایت شتافت

    چنو باب ارشاد را باز یافت‏
 که باب هدایت شود بسته زود

 چو پیک اجل مرد را در ربود

==

544 «طاعَةُ الغَضَبِ نَدَمُُ وَ عِصیانُُ» 


فرمان خشم بردن موجب پشیمانى

 و سرکشى است

    شوى نادم از پیروىّ غضب 
    منغص شود بر تو عیش و طرب‏ 

پى خشم البتّه عصیان بودفرو خوردن آن نه آسان بود

==

545 «طالِبُ الأخِرَةِ یُدرِکُ أَمَلُه وَ

 یَأتیهِ مِنَ الدُّنیا ما قُدِّرَ لَهُ»


 جویاى آخرت بآرزویش مى‏رسد و از دنیا آنچه 

برایش مقدّر شده باو داده مى‏شود

    چو باشد کسى طالب آخرت

    بمقصود خود او رسد عاقبت‏
، ز دنیا برد بهره خویش نیز
بمیزان تقدیر، آن با تمیز

=

546 «طَلَبُ الأَدَبِ جَمالُ الحَسَبِ»

 آرایش و زیبائى نسب از

 کسب ادب است

    گهر را بود زیب و فرّ از ادب

    چه نازى تو تنها باصل و نسب‏
 مکن تکیه بر فضل آباء خویش‏
 ندارى اگر بهره از سعى بیش‏

=

547 «طَعنُ اللِّسانِ اَمَضُّ مِن طَعنِ السّنانِ»


 نیش زبان از زخم نیزه سوزناکتر است


    بتحقیق باشد ز زخم سنان

    بسوزندگى بیش، نیش زبان‏
، چو زخم سنان به شود از دوا
 ولى نیست زخم زبان را شفا

=

548 «طَهِّروا قُلوبَکُم مِنَ الحَسَدِ فَإنَّهُ مُکمِدُُ مُضِنى»

 دلهاى خود را از حسد پاک کنید زیرا 

حسد درد بى درمانى است

    برو پاک کن دل ز لوث حسد

    که بر حاسد انده فراوان رسد
 چنو نیست دردى بسى صعب و سخت‏
 نباشد چو حاسد، کسى تیره بخت‏

==

549 «طولُ القنوتِ وَ السّجودِ یُنجى مِن عَذابِ النّارِ»

 طولانى کردن ذکر قنوت و سجود در نماز انسان 

را از عذاب دوزخ رهائى مى‏بخشد

    کشد بر درازا تو را گر سجود،
    قنوتت اگر بیش از اندازه بود
 کند ز آتش دوزخت آن رها، ترا باشد ایمان و دین رهنما

==

550 «ظَفَرَ بِجَنَّةِ المَاوى مَن أَعرَضَ 
عَن شَهواتِ الدُّنیا»


 هر کس از لذّتهاى جهان روى برتافت، ببهشت 

جاودان دست یافت

    شود گر کس از بند شهوت رها

    به لذّات دنیا زند پشت پا، 
، رسد عاقبت بر نعیم بهشت‏
خوش آن کس که دنیا به دنیا بهشت‏
=

551 «ظَفَرَ الهَوى بِمَنِ انقادَ لِشَهوَته»

 هر کس بنده شهوتش شد، هوى 

و هوس بر او غالب گشت

    بشهوت چو گردن نهد بنده‏ اى،

    بگرید و صد بار از خنده ‏اى‏ 
 بر او چیره گردد، هوى و هوس‏
سرانجام آید به تنگ از نفس‏

==


552 «ظَفَرَ بِالخَیرِ مَن طَلَبَهُ. ظَفَرَ

 بِالشَّیطانِ مَن غَلَبَ غَضَبُه»


 هر کس پى خوبى رفت آنرا بدست آورد. هر کس 

بر خشم خود غالب شد بر شیطان پیروزى یافت

    رود گر کسى در پى کار نیک

    رسد او بتوفیق کردار نیک‏ 
، چو بر خشم خود چیره گردید مرد،
به شیطان ظفر یابد اندر نبرد

== 

553 «ظُلمُ المَرء فِى الدُّنیا عُنوانُ

 شَقاوَتِه فِى الأخِرَةِ» 

ستمگرى انسان در دنیا نشانه بدبختى 

او در آخرت است.
    اگر کس بدنیا ستمکار بود

    و را زشت رفتار و کردار بود
، شود تیره ‏بخت او بروز جزا
، نه جز این بود ظالمان را سزا

==

554 «ظُلمُ الضَّعیفِ أَفحَشُ الظُّلم»

 بدترین ستمها ستم بر ناتوان است.

    ستم بر ضعیفان نباشد روا

    بلرزد ز بیداد عرش خدا
 که از هر ستم باشد آن زشت‏تر
 سرانجام ظالم در افتد بسر

==


555 «ظَنُّ الإنسانِ میزانُ عَقلِه 

و َفِعلُهُ اَصدَقُ شاهِدِِ عَلى اَصلِه» 


گمان انسان ترازوى عقلش و کردارش راستگوترین 

گواه بر پاکى یا بدگهرى او است

    ترازوى عقل تو، باشد، گمان

    بیندیش و آنگه بران بر زبان
 گواه است کار تو بر گوهرت‏

 بد، آرد سرانجام بد، بر سرت‏

==


556 «عِلمُُ لا یُصلِحُکَ ضَلالُُ، وَ مالُُ لا یَنفَعُکَ وَبالُُ»


 دانشى که ترا اصلاح نکند گمراهى است و 


مالى که برایت سودمند نباشد 

گرفتارى است
    تو را دانشى گر نسازد درست،

    بود گمرهى، و آفت جان تو است‏

 تو را نیست مالى اگر سودمند،
 وبال است نى مال اى اهل پند
=

557 «عِلمُُ لا یَنفَعُ کَدَواءِِ لا یَنجَعُ»

 علم بدون عمل مانند داروى بدون اثر است

    چو از دانشى مر تو را سود نیست

    دوائى است کش هیچ بهبود نیست‏

، درختى است کان را نباشد ثمر

 ز نا کشته چون خورد خواهى تو بر

==

558 «عِلم ُُبلِا عَمَلِِ کَشَجَرِِ بِلا ثَمَرِِ»

 علم بدون عمل مانند درخت بى میوه است

    چو دارى تو علمى عمل بایدت

    چو کارى درختى، ثمر زایدت‏
 تو گر علم خود را نیارى بکار،
 درختى بود عارى از برگ و بار

==

559 «عَجِبتُ لِمَن یَرجو رَحمَةَ مَن فَوقَهُ

 کَیفَ لا یَرحَم مَن دُونَهُ» 

عجب دارم از کسى که به مِهر بالاتر از خود

 امیّدوار است، چگونه بزیر 

دستش رحم نمى‏کند

    عجب دارم از آنکه بر زیر دست،

    در نیکى و خیر و رحمت ببست‏
 چرا دارد امّید آن شخص پست،

 به نیکىّ آن، کاو ز وى برتر است‏
=

560 «عَجِبتُ لِمُتَکَبِّرِِ کانَ اَمسِ نُطفَةِِ 
وَ هوَ فى غدِِ جَیفَةُُ» 

عجب دارم از کسى که کبر مى‏ورزد و حال آنکه 

دیروز نطفه ناچیزى بود فردا نیز مردارى

 پست خواهد شد

    عجب دارم از آدم خود پسند،

    چو دیروز بود او یکى قطره گند
 بفردا شود جیفه ‏اى گند نیز

 بود قدر انسان بعقل و تمیز

=

561 «عَجِبتُ لِمَن یَجهَلُ نَفسِهِ کَیفَ یِعرِفُ رَبَّهُ» 


عجب دارم از کسى که خودش را نمى‏ شناسد، چگونه

 خدایش را مى‏ شناسد

    عجب ز آن که نشناسد او خویش را 

    نداند تفاوت، کم و بیش را
چسان او شناسد خداى جهان‏
 ز روى یقین، نى بحدس و گمان‏

==

562 «عَجِبتُ لِمَن لا یَملِکُ أَجَلَهُ کَیفَ یُطیلُ اَمَلَهُ» 


عجب دارم از کسى که اختیار مرگ خود را
 ندارد، چگونه آرزویش دراز است

    چو مالک نباشد کسى بر اجل

    چرا کاهلى ورزد اندر عمل‏
، چرا باشدش آرزوها دراز
 چرا او رود در پى حرص و آز
=

563 «عَجِبتُ لِمَن یَعلَمُ اَنَّ لِلأعَمالِ جَزاء کَیفَ لا یُحسِنُ عَمَلَهُ» 


عجب دارم از کسى که میداند براى هر کارى 

پاداشى است، چرا عمل خود را نیکو نمى‏ کند

    چو باشى تو آگه ز اصل جزا،

    چو دانى بهر فعل باشد سزا،
 عجب دارم از آنکه در کار خویش،
 نگیرى ره خیر و خوبى به پیش‏

==

564 «عَجِبتُ لِمَن یُنکّرُ عیوبَ النّاسِ وَ نَفسُهُ

 اَکثَرُ شَی‏ُُء مَعاباََ وَ لا یُبصِرُها»

 عجب دارم از کسى که عیوب مردم را بد مى‏شمارد

 و خودش معایب بیشترى دارد ولى آنها را نمى‏ بیند

    عجب دارم از آن که عیب کسان،

    بزشتى کند جارى او بر زبان
 ولى نقص او بیش از هر کس است

‏ نداند ورا عیبجوئى بس است‏

==

565 «عَجِبتُ لِمَن عَرَفَ دَواءََ دائِهِ فَلا یَطلُبُهُ

 وَ اِن وَجَدَهُ لَم یَتَداوَبِهِ»

 عجب دارم از کسى که دواى دردش را مى‏ شناسد، لیکن 

آن را نمى‏ جوید و اگر مى ‏جوید چرا خود 

را با آن مداوا نمى‏ کند

    شناسد چو کس داروى درد خویش

    نجوید مر آن را ولى هر چه بیش

، و گر یابد آن را نبندد بکار،
، عجب باشد از آن سیه روزگار
==

566 «عَجِبتُ لِمن یَقنَطُ وَ مَعَهُ النِّجاةُ وَ هُوَ الاِستِغفار» 

عجب دارم از کسى که از رحمت خدا نا امید است

 در حالى که وسیله نجات با اوست 

و آن استغفار است

    بود همرهت چون کلید نجات،

    که نبود بجز توبه اندر حیات،

 دریغ است یأس تو با این کلید
 عجیب است بودن ز حقّ ناامید

==

567 «عَجِبتُ لِمَن یَرى اَنَّهُ یُنقِصُ کُلّ یَومِِ فى نَفسِهِ

 و َعُمرِهِ وَ هُوَ لا یَتَأهَب لِلمَوت»


 عجب دارم از کسى که مى‏ بیند هر روز از جان 

و عمرش کاسته مى‏ شود، لیکن 

براى مردن آماده نمى‏ گردد

    عجب دارم از آن که در هر دمى،

    رسد نقص بر جان و عمرش همى‏ 
 ولى نیست در فکر فرداى خویش‏
که تا هست خیرى فرستد به پیش‏

==


568 «عَجِبتُ لِمَن یَشُکُّ فى قُدرَةِ اللّهِ وَ هُوَ یَرى خَلقَهُ»


 عجب دارم از کسى که در قدرت خدا شکّ 

دارد و حال آنکه آفریدگان را مى‏ بیند.

    عجب زان، که بر قدرت کردگار،

    بشکّ اندر است آن فراموشکار 
 ولى بیند آثار خلقت عیان‏
بهر گوشه از گوشه‏ هاى جهان‏


569 «عَجِبتُ لِمَن یَحتَمىِ الطَّعام لاَِذیَّتِه کَیفَ

 لا یَحتَمىِ الذّنبَ لاِلیمِ عُقُوبَتِه»

 عجب دارم از کسى که از غذا بخاطر زیانش

 مى‏ پرهیزد، چگونه از گناه بخاطر کیفر 

دردناکش دورى نمى‏ کند

    عجب ز آن که ممسک بود در غذا 

    نماید بکم خوردن او اکتفا
چرا از گنه نیستش هیچ بیم‏
 نمى‏ ترسد او از عذاب الیم‏ ولى بیند آثار خلقت عیان‏

== 


570 «عَجِبتُ لِمَن یُنشِدُ ضالَّتَهُ

 وَ قَد اَضَلَّ نَفسَهُ فَلا یَطلُبُها»

 عجب دارم از کسى که چیزهاى گمشده خود را 

مى‏ جوید، ولى نفس گمگشته ‏اش را نمى‏ جوید.

    عجب دارم از آن نکوهیده خوى

    که گم کرده ‏ها را کند جستجوى
، ولى نفس گمگشته، سازد رها
‏ نجوید مر او را بدشت هوى‏

=


571 «عِندَ تَعاقُبِ الشّدائِدِ تَظهَرُ فَضائُل الإنسانِ»


 هنگام پى در پى رسیدن سختیها ارزش‏هاى

 معنوى انسان آشکار مى‏شود

    بانسان چو پیوسته سختى رسد

    ز جور فلک تیره ‏بختى رسد،
، شود جوهر مردى او پدید
 نلرزد بهر باد چون شاخ بید
==

572 «عِندَ الاِمتِحانِ یُکرَمُ الرَّجُلُ اَو یُهانُ»

 هنگام آزمایش انسان گرامى 

یا خوار مى‏ شود

    چو روزى رسد موسم امتحان،

    بعلم و بعقل و بزور و توان‏ 
 شود مایه هر کسى آشکار
گرامى شود، یا شود خوار و زار
==

573 «عِندَ زَوالِ القُدرَةِ یَتَبیَّنُ الصَّدیقُ مِن العَدوِّ»

 به هنگام از دست رفتن توانائى دوست

 از دشمن شناخته مى‏ شود

    چو قدرت ز دست تو بیرون شود
    دل از ناتوانى ترا خون شود،
، شود دوست از دشمن آنگه پدید
 بسا بد که از دوست خواهد رسید

=

574 «عِندَ الحَیرةِ تَنکَشِفُ عُقولُ الرِّجالِ»

 عقل مردان هنگام سرگردانى

 و درماندگى آشکار مى‏ شود

    بحیرت کشد چون سرانجام کار،

    بدلها نماند چو تاب و قرار

 شود مایه عقل مردان پدید
، نه هر کس تواند بدین جا رسید

==

575 «عِندَ بَدیهَةُ المَقالِ تُختَبَرَ عُقُولُ الرِّجالِ»

 هنگام بدیهه گوئى و بى تأمّل سخن گفتن خرد

 انسانها سنجیده مى‏ شود

    بگفتن کسى چون گشاید زبان

    کند مطلبى بالبداهت بیان،
، شود پایه عقل او آشکار 

کند عرضه از فضل، دار و ندار

==

576 «عِندَ الإیثارِ عَلىَ النَّفس ِتَتَبَیَّنُ جَواهِرُ الکُرَماء»


 هنگام مقدّم داشتن دیگران بر خود، ارزش 

وجود بخشندگان روشن مى‏ شود
    گشاید کسى چون بایثار دست،

    به محتاج و مسکین دهد هر چه هست،
 شود ارزش گوهر او پدید
 نه هر کس تواند بدینجا رسید
= =
گردآوری : م.الف زائر


577 «عِندَ کَمالِ القُدرَةِ تَظهَرُ فَضیلَةُ العَفو»

 وقتى توانائى بکمال رسد، ارزش گذشت از 

خطاى دیگران آشکار مى‏ شود

    چو قدرت بحدّ نهایت رسد

    توانائى کس بغایت رسد،
، هویدا شود قدر عفو و گذشت‏
 چو باران که بارد بصحرا و دشت‏

=

578 «عَلىَ الشَّکِّ وَ قِلَّةِ الثَّقِةِ بِاللّهِ

 مَبنىَ الحِرصِ وَ الشُّحِ»


 بناى حرص و بخل بر شکّ و عدم 

توکّل بخدا است

    بود پایه آز بر شکّ و بیم

    به قطع امید از خداى کریم
 مکن خویشتن خوار با حرص و آز
‏ که روزى دهد داور بى‏ نیاز
=

579 «عِندَ فَسادِ النیّةِ تُرتَفَعُ البَرَکَةُ»


 وقتى نیّت انسان بد شود خیر 

و برکت از میان مى‏ رود

    تبه گردد از نیّت آدمى

    نیندیشد از خیر و نیکى دمى،

، شود بسته بر او در لطف حقّ‏
 به تنگىّ نعمت شود مستحق‏

===


580 «عَلىَ العالِمِ اَن یَتَعَلّمَ عِلمَ ما لَم یَکُن 

یَعلَمُ وَ یُعَلّمَ النّاسَ ما قَد عَلِمَ»
 بر عالم است که آنچه را نمى ‏داند بیاموزد و آنچه

 را می داند بمردم یاد دهد

    بیاموز بر دیگران دانشت

    مبادا ز تعلیم آسایشت‏
 مکن اکتفا هیچ بر علم خویش‏
 فراگیر هر روز، هر قدر بیش‏

=

581 «عَلى قَدرِ النّیَّةِ تَکونُ مِنَ اللّهِ العَطیَّة»

 بخشش خداوند باندازه نیّت هر کس است

    تو را گر بود نیّت خوب و پاک،

    دلت باشد از نور حقّ تابناک،
 دهد نعمت ایزد تو را هر چه بیش‏
 مگردان دمى نیّت خیر خویش‏

=

582 «عَلىَ الإمامِ ِاَن یُعَلِّمَ اَهلَ وِلایتَهِ 
حُدودَ الإِسلامِ وَ الایمان» 

امام و پیشواى هر محلّ باید حدود اسلامى

 و ایمان را به همشهریان خود یاد دهد

    بهر جا که باشد سزد بر امام،

    به تعلیم مردم نماید قیام‏ 
 که هر کس بیاموزد احکام دین‏
شود آگه از فقه شرع مبین‏

==
گردآوری : م.الف زائر


583 «عَلیکَ بِالوَفاء فَاِنَّهُ أَوقى جُنَّةِِ»

 وفادار باش زیرا آن بهترین

 سپر و حافظ تو است.

    بیا تا توانى وفادار باش 

    ز بشکستن عهد بیزار باش‏

وفاى تو بهر تو چون جوشن است‏
 ترا دیده دل از آن روشن است‏

=

584 «عَلیکَ بِالاِخلاصِ فَِانَّهُ سَبَبُ قَبولِ

 الأَعمالِ وَ اَفضَلُ الطّاعَةِ» 

نیّت خالص داشته باش زیرا اخلاص شرط

 قبول اعمال و ارزشمندى طاعت است.

    بیا تا توانى باخلاص کوش

    بوسواس شیطان مکن هیچ گوش

 بدان قدر طاعت شود آشکار
‏ عمل را پذیرد بدو کردگار
==

585 «عَلَیکَ بِالشّکرِ فى السَّرّاء وَ الضَّرّاء»

 خدا را هنگام شادى و سختى سپاسگزار باش.

    مشو غافل از شکر در هیچ حال

    چو سختى رسد بر تو هرگز
 که مؤمن بسختىّ و غم شاکر است‏
 منال‏ خدا را مر او بنده چاکر است‏

گردآوری :  م.الف زائر
==
586 «عَلیکَ بِلُزوم ِالصُّمتِ فَاِنَّهُ یُلزِمُکَ 

السَّلامَةَ وَ یُؤمِنُکَ النَّدامَةَ»

 خاموشى گزین، زیرا آن ترا با سلامت قرین

 و از پشیمانى ایمن مى‏ دارد.

    بیا خامشى پیشه خویش کن

    ز بیهوده گفتن حذر بیش کن
 سلامت بخاموشى اندر بود
‏ ملامتگرت نیز کمتر بود
==

587 «عَلیکَ بِالحَیاءُ فَاِنَّهُ عُنوانُ النَّبلِ»

 حیا پیشه کن، زیرا شرمگینى نشان بزرگى است

    بیا تا توانى حیا پیشه کن

    ز گستاخ بودن تو اندیشه کن‏
 نشان بزرگى بود شرم تو
 فزاید بقدر تو آزرم تو

=
588 «عَلَیکَ بِذِکرِ اللّهِ فَاِنَّهُ نُورُ القَلبِ»

 خدا را یاد کن، زیرا ذکر او روشنى دل است.

    مشو غافل از یاد پروردگار

    خوش آن کس که او را بود ذکر، کار 
 ترا روشنىّ دل از آن بود
بهین جوشن از شرّ شیطان بود

=

مولاعلی ع

589«عَلَیکَ بِمُقارِنَةِ ذِى العَقلِ وَ الدّینِ فَاِنَّهُ خَیرُ الاَصحابِ» 

با خردمند و دیندار دوست و همراه شو 

زیرا او از بهترین یاران است

خردمند را گر بود دین درست

مر او را بود کیش و آئین درست

، بود بهترین یار، شو همدمش‏
، غنیمت شمار، اى برادر دمش‏

=
کتاب هزارگوهر - سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


مولاعلی ع

590 «عَلَیکَ بِالسَّکینَةِ فَإِنَّها اَفضَلُ زینَةِِ. عَلیکَ 

بِالرّضى فِى الشِّدَةَ وَ الرَّخاء»


 آرام و موقّر باش زیرا آرامش و وقار بالاترین زینت 

است. بهنگام سختى و آسایش راضى باش

بود بهترین زیب و زیور، وقار


بسنگ است سنگینى آن، قرار

بهنگام سختىّ و اندر غنا،
منه پاى بیرون ز مرز رضا
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر
==

مولاعلی ع
591 «عَلىَ العالِمِ اَن یَعمَلَ بِما عَلِمَ، ثُمَّ یَطلُبَ
 تَعَلّمَ ما لَم یَعلَم»

عالم باید بدانچه میداند عمل کند، سپس در صدد

دانستن آنچه نمى‏داند برآید

چو دانش بیاموزى آور بکار


نباشد درخت تو بى برگ و باراز آن پس بیاموز مجهول را

فراگیر معقول و منقول را
=
کتاب هزارگوهر- سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر


592 «عاصِِ یُقِرُّ بِذَنبِهِ خَیرُُ مِن مُطیعِِ یَفتَخِرُ بَعَملِه» 


گناهکارى که به گناهش معترف باشد بهتر از بنده 

فرمانبردارى است که بعملش بنازد


    چو عاصى بجرم خود اقرار کرد،

    چون فرمان برى، فخر بسیار کرد

 بود بهتر عاصى از آن بیگناه‏
، که از خود پسندى در افتد بچاه‏

=

593 «عَلَیکَ بِالعَدلِ فِى الصّدیقِ وَ العَدوّ 
وَ القَصدِ فِى الفَقرِ و الغِنى»


 نسبت به دوست و دشمن دادگستر باش و در 

حال دارائى و نادارى میانه روى کن


    بهر کار باید تو را عدل و داد

    چه در دشمنىّ و چه اندر وداد

 بهر کار رفتن براه وسط
 که خیر الامور است از این نمط

==

594 «عَجِبتُ لِمَن نَسىِ المَوتَ

 وَ هُوَ یَرى مَن یَموتُ»


 عجب دارم از کسى که مردن را فراموش می کند 

در صورتى که کسى را که مى‏ میرد مى‏بیند


    کند گر فراموش کس مرگ را، 

    نبیند گر افتادن برگ را،

نبیند اگر مردن این و آن،
 عجیب است شخصى چنین سر گران‏

==


595 «عادَةُ النُّبلاء السَّخاءُ وَ الکَظمُ وَ العَفو وَ الحِلمُ»

 خوى نجیبان بخشش و فرو خوردن خشم 

و گذشت از خطاى دیگران و بردبارى است


    بود عادت نیک مردان سخا 

    فرو خوردن خشم و عفو و رضا 

دگر بردبارىّ و حلم و وقار
بهنگام سختى و راحت، قرار
=

596 «عادَةِ اللِّئامِ المُکافاةُ بِالقَبیحِ عَن الإحسانِ» 

خوبى را ببدى پاداش دادن خوى ناکسان است

    چو کس با تو نیکى کند بد مکن

    بتر خویش از دیو و از دد مکن‏

 که این خلق و خوى لئیمان بود
 نه این شیوه، کار کریمان بود
=

597 «عِظَمُ الجَسَدِ وَ طولُهُ لا یَنفَعُ اِذا کانَ القَلبُ خاوِیاََ»


 بزرگى تن و بلندى قامت با تهى بودن 

دل (مغز) سودى ندارد


    چو خالى بود دل ز نور خرد،

    تنومندى تن چه سودى دهد


 بزرگى بعقل است و تدبیر و راى‏

 بطاعت بدرگاه یکتا خداى‏

==


598 «عَبدُ المَطامِعُ مُستَرَقُُ لا یَجِدُ اَبَداََ اَلعِتقُ»


 بنده آزمندیها برده ‏اى است که 

هرگز رهائى نخواهد یافت


    چو باشد کسى بنده حرص و آز، 

    مر او را بود آرزوها دراز،

از این بند هرگز نگردد رها
 چنو نیست درمانده و بینوا

599 «عَبدُ الشَّهوةُ اَذلُّ مِن عَبدِ الرِّقِّ»

 بنده شهوت خوارتر از بنده زر خرید است

    هر آن کس بود بنده شهوتش

    نباشد چو بر نفس خود رحمتش،

، بتر باشد از بنده زر خرید بخوارىّ و خفّت چنو کس ندید
=

600 «عَداوَةُ الأَقارِبِ اَمَضُّ مِن لَسِع العَقارِبِ»

 دشمنى کردن خویشاوندان نسبت بانسان 

از نیش کژدم سوزناکتر است


    کند دشمنى با تو گر خویش تو،

    چو بیگانه بگریزد از پیش تو

 ورا نیش بدتر ز کژدم بود
، مخوانش تو از خویش، گو گم بود

=
گردآوری :  م.الف زائر



مولا علی ع - کتاب هزارگوهر -سیدعطاء الله مجدی - ازشماره 1تا 500


;کتاب هرازگوهر - کلمات گهربارمولاعلی ع


سیدعطاء الله مجدی
گردآوری : م.الف زائر
ازشماره 1 تا 500


هزارگوهر 


1 «اَلمُجاهِدونَ تُفتّحُ لَهُم اَبوابُ السّماء» 

درهاى آسمان بروى پیکار کنندگان

در راه خداگشوده مى‏شود (ببهشت مى‏روند)


کند کس چو پیکار در راه حقّ، ‏ 
بهر جا بود او هوا خواه حقّ، 

شود باز بر او در آسمان‏ 

دهندش بفردوس اعلا مکان‏ 


2-«اَلجُنودُ عِزُّ الدّینَ وَ حُصونُ الوُلاةِ» 


سپاهیان موجب عزّت دین و دژهاى فرمانروایانند. 

سپاهى بود عزّ و نیروى دین 

جوخاری است دردیده اهل کین 

بودسنگرمحکم حاکمان 
بمرز وطن باشد او پاسبان 


3-العَوافى اِذا دامَت جُهِلَت وَ اِذا فُقِدَت عُرِفَت» 


تندرستى وقتى پایدار باشد، قدرش معلوم نیست

و چون ازدست رود ارزشش شناخته مى‏شود


گرت تندرستى بود پایدار، 
نگردد ترا قدر آن آشکار 
چور وزی زدست بیرون شود 
ترا دل ز فقدان آن خون شود 

================

4 «الذّنوب الدّاء و الدّواء الاِستغفار وَ الشِّفاء اَن لا تَعود»


گناهان دردند، دواى آن طلب آمرزش از خدا

و شفاى آن بازنگشتن بگناه است


گناهان چو بیماریند و مرض

ترا گر علاج است و درمان غرض

بوددارویش مغفرت خواستن

، شفایش خود از جرم پیراستن‏


5 «اَلعاقِلُ اذا سَکتَ فَکَرَ و اِذا نَطَقَ ذَکَرَ وَ اِذا نَظَرَ اعتَبَرَ


 دانا بگاه خاموشى مى‏اندیشد و وقت گفتن َ

بیاد خدا است و هنگام دیدن پند مى‏آموزد


چو بیند، بگیرد خردمندپند
ز ظاهر فریبى نیفتد به بند

چوخاموش باشد بفکر اندراست

چو گوید، بتسبیح و ذکر اندر است‏


6 «اَلحَجَرُ الغَصبُ فىِ الدّار رَهنُُ عَلى خَرابِها»

سنگ غصبى در خانه، گرو ویرانى آن است.


یکى سنگ غصبى چو در خانه بود
ترا آرمیدن در آنجا چه سود

بودرهن آن خانه برانهدام

ستاند بسى زود آن، انتقام‏


==

7 «اَلعِلمُ یَرشُدُکَ وَ العَمَلُ یَبلُغُ بِکَ الغایَةَ»


دانش رهبر تو است و عمل ترا بآخرین پایه کمال مى‏رساند


بود دانشت رهبر و رهنماى
بدانش شناسى تو ذات خداى

شودکامل ازعلم ودانش عمل

‏ گرت نیست دانش، بر واى دغل‏


8 «التّبهّج بِالمعاصى اَقبَحُ مِن رُکُوبِها»


شادى بر گناهان زشت‏تر از انجام آن است


نشاید شدن شادمان از گناه
نخواهى گر افتى بروز سیاه‏

بود شادمانی به وقت گنه

بتر ز اصل آن بهر گم کرده ره‏


9 «السّیّد مَن تَحَمّلَ اَثقالَ اِخوانِه وَ احسَنَ مُجاوَرَةَ جیرانِه»

آقا کسى است که بار برادرانش را بر دوش کشد

و به همسایگانش نیکى کند.


سرى را سزد رتبت سرورى

      کسى را بود بر کسان برترى

که برتن کشد باریاران خویش

به مسایه نیکى کند هر چه بیش‏

==


10 «اَلإیمانُ مَعرفةُُ بِالقلب وَ اِقرارُُ بِاللّسان وَ عَمَلُُ بالأرکان» 

ایمان با شناخت قلبى و اقرار بزبان و عمل
 با اعضاء بدست مى‏آید 

ز ارکان ایمان تو پرسى اگر
سه باشد، بگویم ترا سر بسر 
نخستین به دل معرفت بایدت 
دو، اقرار، سوم، عمل شایدت‏ 

11 «اَلمالُ وَبالُُ عَلى صاحِبِهِ الّا ما قَدّمَ مِنهُ» 

مال براى صاحبش وبال است مگر آنچه از آن 
(براى آخرتش) پیش فرستاده باشد 

بود مال بر صاحب آن وبال 
مگر داده باشد براه سؤال‏ 
مگردررضای خداوند خویش

فرستاده زان مال چیزى به پیش‏

===


12 «اَلاَمرُ بِالمَعروفِ اَفضَلُ اَعمالِ الخَلق»


بالاترین کار مردم امر بمعروف است

    کنى دعوت از خلق بر راه راست،
    به نیکى گرائى، چو بى کمّ و کاست، 
ترابهترین شیوه این است  وبس

نگرددگرفتاربدچون توکس

=

13 «الَأمل کَالسّرابِ یَغرُّ مَن راهُ وَ یَخلِفُ مَن رَجاه»

 آرزو مانند سراب است بیننده ‏اش را مى‏فریبد
 و امیدوار بخودش را مأیوس مى‏سازد

    سرابى فریبنده است آرزو 
    چو جوینده نزدیک گردد باو،
شوددور وبفریبد اوراسراب 
 امیدش شود لا جرم نقش آب‏

14 «اِنتباهُ العیونِ لا یَنفَعُ مَعَ غَفلَةِ القُلوُبِ»

 با بى‏خبرى دل بیدارى چشمان سودى ندهد

    چو باشد تو را کور چشم درون
    چه خواهى تو دیدن بچشم برون‏ 

تورادیده عقل گر روشن است 
پى دفع هر بد بهین جوشن است‏


15 «اَلصّبر صَبرانِ صَبرُُ عَلى ما تَکَرهُ وَ صَبرُ عَلى ما تُحِبُّ» 

صبر دو تا است، یکى صبر بر چیزى که آنرا

نمى‏ خواهى و دیگرى صبر بر آنچه آنرا مى‏خواهى
    دو صبر است صبر اى پسندیده خوى
    چنو کیمیائى نیابى، مجوى‏
یکی صبر برآنچه داری تو دوست 
 دگر صبر بر آنچه منفورت او است‏

=

16-اَلمَنعُ الجَمیلُ اَحسَنُ مِنَ الوَعدِ الطَّویلِ»

 بخوبى کسی را محروم کردن

بهتر از وعده دراز دادن است.


    نخواهى چو کردن نیازى ادا
    چه بهتر که باشد بلطف و صفا

شود وعده بخششت گر دراز

 نکوتر که از آن کنى احتراز


17 «اَلکریمُ مَن صانَ عِرضَهُ بِمالِهُ»

جوانمرد کسى است که با مالش آبرویش را نگه دارد


    بنزد جوانمرد پاکیزه خوى
    به از مال باشد بسى، آبروى

نگه دارد او آبرو رابه مال

‏ مبادا شود مال بر او وبال‏


18 «اَللّئیمُ مَن صانَ مالَهُ بِعِرضِهِ»

فرومایه کسى است که با آبرویش مالش را نگه دارد


    هر آن کس که اندر ره حفظ مال 
    بهر جا کند عرض خود پایمال‏

هماناکه پست وفرومایه است

نه انسان عاقل به این پایه است‏

=

19«َالصّدَقَةُ تَستَدفِعُ البَلاءَ وَ الَنِقَمَة»
 صدقه گرفتارى و بلا را از بین مى‏برد

    کند صدقه رفع بلا و عذاب

    شود نقشه اهرمن نقش آب‏ 
 چو با صدقه آرى دلى را بدست،

رهى از گرفتارى و از شکست‏


20 «اَلحِقدُ مِن طَبایِعِ الأشرارِ. اَلحِقدُ نارُُ کامَنةُُ لا نُطفى اِلّا بِالظّفَرِ»

کینه‏ توزى از سرشتهاى بدان و آتشى است پنهان

که جز با پیروزى کینه ‏توز خاموش نگردد


    بود کینه ‏توزى ز خوى بدان  
    چو آتش به خاکستر اندر نهان
به پیروزى کین کش بى ‏تمیز،

 شود آتش کینه خاموش نیز


=
21 «اَلمَرءُ بِفَطَنتهِ لا بِصورَتهِ. اَلمَرءُ بِهِمّتِهِ لا بِقِنیَتهِ»
 مردانگى مرد بزیرکى و هوشیارى اوست
نه بصورت او، مردانگى مرد به همّت اوست نه بمال او

    به هشیارى و زیرکى مرد باش
    نه با صورت از دیگران فرد باش‏
 به عزم قوى مرد شو، نى بمال‏
که بر مال خواهد رسیدن زوال‏

22 «ا
َلشّریرُ لا یُظُنُّ بِأحدِِ خَیراََ لَأِنَّهُ لا یَراهُ بِطَبعِ نَفسَهُ

» شریر کسى را خوب نمى ‏پندارد زیرا

در وجود خود خوبى نمى ‏بیند


    نبیند بجز زشتى و بد، شریر

    چو نیکى نباشد ورا در ضمیر

نیندیشد او خوبى از بهر کس‏

چه زاید جز آلودگى از مگس‏


23 «اَلمَنزِلُ البَهىُّ اَحَدُ الجَنَّتَینِ»

خانه نیکو و روشن یکى از دو بهشت است.
    بود خانه روشن، اى خوش سرشت، 
    بنزدیک اهل خرد، چون بهشت‏

بپرهیز از خانه تار و تنگ‏

مکن تا توانى در آنجا درنگ‏


24 «اَلعارِفُ مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَاَعتَقَها وَ نزّهَها

عَن کُلِّ ما یُبعِدُها وَ یوبِقُها»


عارف کسى است که نفسش را بشناسد و آزاد کند

واز آنچه او را از خدا دور مى‏سازد یا بهلاکت

مى‏رساند، پاک گرداند


    بود عارف آن کس که خود را شناخت

   ز بند هوى نفسش آزاد ساخت‏

ز غیر خدا لوح دل را زدود

رها خود ز بند هلاکت نمود

=

25 «اَلدّنیا سِجنُ المؤمنِ وَ المَوتُ تُحفَتُهُ وَ الجَنّةُ مَاواهُ

 دنیا زندان مؤمن و مرگ ارمغان او

و بهشت جایگاهش میباشد


    جهان است زندان مؤمن همى
    نخواهد در آن زیستن جز دمى‏

بود تحفه ‏اش مرگ و مأوا بهشت‏

چنینش خداوند یکتا سرشت‏


26 «اَلحَریصُ فَقیرُُ وَ اِن مَلَکَ الدّنیا بِحَذافیرها


 آرزمند اگر همه دنیا را هم مالک گردد باز نادار است


    حریص ار بگیرد تمام جهان،

    شود مالک او بر زمین و زمان

فقیر است بیچاره از فرط آز

، همیشه بود دست حرصش دراز


27 «اَلعِلمُ خَیرُُ مِن المالِ اَلعِلمُ یَحرُسُکَ وَ اَنتَ تَحرُسُ المالَ»


دانش از مال بهتر است زیرا دانش نگه دار

تو است ولى تو نگه دار مالى


    بود بهتر از مال دانش بسى
    ز دانش بهر جا که خواهى رسى‏


ازیرا که دانش نگهبان تو است‏

ولى مال در زیر فرمان تو است‏

==


28 «اَلدّهرُ یَومانَ یومُُ لَکَ وَ یَومُُ عَلیکَ فَاِذا کانَ

لَکَ فَلا تَبطُر وَ اِذا کَانَ عَلَیکَ فَاصطَبِر

 دنیا دو روز است روزى بسودت و روزى بزیانت، روزى

که بسود تو است تند ممتاز و روزى که بزیان

تو است شکیبا باش


    دو روز است دنیاى دون اى پسر


    برى سود یک روز و روزى ضرر


بروزى که سود است آهسته ران‏

صبورى نما پیشه، روز زیان‏


29 «اَلصّبرُ صَبرانِ صَبرُُ فِى البَلاء حَسَنُُُ جَمیلُُ

وَ اَحسَنُ مِنهُ الصّبرُ فِى المَحارِم


» صبر دو صبر است، صبر در گرفتارى که خوب و زیباست


و از آن بهتر صبر از ارتکاب حرام است.


    دو صبر است صبر ار تو خواهى تمام

    یکى در بلا و یکى از حرام‏

بوقت بلا صبر نیکو بود

بوقت گنه بهتر از او بود


30 «اَلأنسُ فى ثَلاثَة اَلزّوجةُ الموافِقَةُ وَ الوَلَدُ البارُّ وَ الأَخُ الموافِق»


آسایش در سه چیز است: همسر سازگار، فرزند خوب و دوست موافق


    ترا باشد آسایش اندر سه چیز


    اگر باشى اى دوست اهل تمیز

نخستین، بود همسر سازگار


دو، فرزند نیک و سه، شایسته یار

=


31 «اَلعالِمُ الّذى لا یُمِلّ مِن تَعَلّمُ العِلمُ»


دانشمند کسى است که از آموختن بستوه نیاید.


    بود عالم آن کس که ز آموختن
    هم از توشه دانش اندوختن


 نگردد ملول و نیاساید او

 بهر روز دانش بیفزاید او


32 «اَللّسانُ میزانُ الإنسانِ»


زبان ترازوى سنجش انسانیّت آدمى است


    ترازوى انسان زبانش بود
    زبان آفت جسم و جانش بود


هم از او بود فخر نام آورى‏

ز فرهنگ و دانش پیام آورى‏


33 «اَلعارِفُ وَجهُهُ مُستَبشِرُُ مُتَبَسّمُُ وَ قَلبُهُ وَجِلُُ مَحزونُُ»


خدا شناس گشاده رو و خندان و دلش ترسان و اندوهناک است


    دل مرد عارف بود خوفناک 
    ز اندوه و حزن است آن چاک چاک


ولى روى او شاد و خرّم بود

‏ نه در آن اثر هیچ از غم بود

=


34-اَلکَلامُ کَالدّواء قَلیلُهُ یَنفَعُ وَ کَثیرُهُ یُهلِکُ»

 سخن مانند دوا است که کمش سودمند

و زیادش کشنده است.


    سخن اى سخنور بود چون دوا

    که از اندک آن تو یابى شفا
 نباشد به بسیار آن جز هلاک‏
 ترا باید از آن بسى ترس و باک‏

==

35-اَلکَرَمُ ایثارُ العِر ضِ عَلىَ المالِ»


جوانمردى ترجیح دادن آبرو بر مال است 


بنزد جوانمرد پاکیزه خوى، 

به از مال و ثروت بود آبروى‏. 

چو رفت آبرو، زان نماند نمى‏ 

چومال اررود بازگردد همی 


36-«اَلمُنافِقُ وَقِحُُ غَبِّىُُ مُتَمَلِّقُُ شَقِىُُ» 


آدم دو رو بى‏ شرم و کم هوش و چاپلوس

و سیه روزگار است


ندارد دو رو هیچ شرم و حیا 

چو او چاپلوس است و دور از وفا. 

ضعیف است ونادان وبدروزگار 

بود در گلستان گیتى چو خار

==

37«اَلمؤمنُ شاکرُُ فِى السّرّاء صابِرُُ فِى البَلاء خائِفُُ فِى الرَّخاء»

مؤمن بهنگام خوشى شاکر و موقع گرفتارى شکیبا

و بوقت فراوانى نعمت بیمناک است



چو کس را بدل نور ایمان بود،

بسى شکر گوید، چو شادان بود

صبوری کند او به وقت بلا

چو منعم شود ترسد او از خدا

=

38«اَلصّبر اَفضَلُ سَجیّةِِ وَ العِلمُ اَشرَفُ حِلیَةِِ وَ عَطیّةِِ»


شکیبائى بالاترین خوى و دانش برترین زینت و نعمت است.


بصبر اندر آى و بدانش گراى


که دانش بود بهترین رهنماى‏

بودصبربهتر زهرخلق وخوی


تو والاتر از علم زیور مجوى‏

39«اَلإیمانُ صَبرُُ فِى البَلاء وَ شُکرُُ فِى الرَّخاء»


نشانه ایمان صبر بهنگام گرفتارى


و سپاس بوقت آسایش است

ز ایمان بود، صبر هنگام رنج

که با صبر بتوان رسیدن بگنج‏

نشان دگر باشد از آن سپاس

بهنگام نعمت , برِ حق شناس 


=

40«اَلعالِم وَ المُتَعَلّمُ شَریکانِ فِى الأجرِ وَ لا خَیرَ فیما بَینَ ذلِکَ» 

دانشمند و دانش آموز در پاداش آموزش شریکند

و بین این دو خیرى نیست



معلّم شریک است در اجر کار 
بیا باش شاگرد یااوستاد 
ابا دانش آموز، اى هوشیار 
که در غیر آن هیچ خیرى مباد 
===

41-«اَلجاهِلُ مَیّتُُ بَینَ الأحیاء» 
نادان مرده ‏اى است بین زندگان 

بنزدیک اهل خرد بیگمان، 

بود مرده، نادان تیره روان‏ 
دراو زنده باشد به جنبندگی 

کجا ارزشى دارد این زندگى‏ 

42-«اَلعاقِلُ مَن غَلَبَ هَواهُ وَ لَم یَبع آخِرتَهُ بِدنیاهُ» 


خردمند کسى است که بر خواهش نفسش پیروز شود 
و آخرتش را بدنیایش نفروشد 


کسى را خردمند خوانند و بس . 
که غالب  شودبرهوی وهوس 

نه ازبهر دنیای بدعاقبت

فروشد بهر قیمتى آخرت‏


==

43 «اَلمالُ یَنقُصُ بِالنَفَقَةِ وَ العِلمُ یَزکو عَلى الإنفاقِ»
 دارائى یا بخشش کاستى پذیرد و دانش 
با انتشار فزونى یابد


    بکاهد ز مال ار ببخشى از او
    چنان کآب برداشتن از سبو 
 ز تعلیم دانش فزونتر شود
جهان را سراسر مسخّر شود

=


44 «اَلکَریمُ اِذَا احتاجَ اِلَیکَ اَعفاکَ وَ اِذا احتَجَتَ اِلیهِ کَفاکَ»

 جوانمرد چون بتو نیازمند شود رهایت کند 
و چون تو بدو محتاج شوى چاره سازت باشد


    برى حاجت ار نزد مرد کریم،
    شود چاره سازت بزر یا به سیم‏
 کریم ار بسوى تو آرد نیاز،
 نباشد ورا دست خواهش دراز

=


45 «اَلعَقلَ اَن تقولَ ما تَعرِفُ وَ تَعمَل َمِمّا تَنطِقُ بِه»


 از دانائى است گفتن آنچه مى‏دانى 
و بکار بستن آنچه مى‏گویى.


    بگوید چو دانست مرد خرد 
    نه خاموشى او را بهر جا سزد
بکار آرد او نیز گفتار خویش‏
 که شاخ خرد زایدش بار بیش‏

=


46 «الشّرَفُ بِالهِمُمِ العالیَةِ لا بِالرِّمَم ِالبالیَةِ» 

شرف در داشتن همّتهاى والا است نه 

به استخوانهاى پوسیده (افتخار به گذشتگان)

    به همّت بود آدمى را شرف

    ز گوهر فزاید. چو قدر صدف‏

بستخوان پوسیده رفتگان

 چه نازىّ و بالى تو اى ناتوان‏
47 «اَلعاقِلُ یَجتَهِدُ فى عَمَلِهِ وَ یُقَصِّرُ مِن اَمَلِهِ. اَلجاهِلُ

یَعتَمِدُ عَلى اَمَلِهِ وَ یُقَصّرُ مِن عَمَلِهِ»


 خردمند در کار خود مى‏کوشد و از آرزویش مى‏کاهد. نادان 
بر آرزویش تکیه میکند و در کارش کوتاه مى‏آید


    خردمند کوشنده باشد بکار

    بر اسب امل او نگردد سوار

 کند بی خرد تکیه بر آرزو


نکوشد بکار و بکاهد از او


48 «اَلکَلامُ فى وِثاقِکَ ما لَم تَتَکلّمَ فَاِذا 
تَکَلّمتَ بِهِ صِرتَ فى وثاقِهِ»

 ما دام که سخن نگفته  ‏اى سخن در بند تو است، چون 
گفتى تو در بند آن افتى.

    سخن تا نگوئیش در بند توست
چوناسفته درزیرلبخند توست 
 چو در سفتى و زود گفتى سخن،

در آئی به بندش چه مردی چه زن

=



49 «اَلصّلوة حِصنُُ مِن سَطَواتِ الشّیطانِ» 

نماز سنگرى روئین در برابر حمله‏ هاى شیطان است 

نماز است روئین دژ اهل دین 


بیا اى برادر بحصن حصین‏


چو شیطان نیابد در این قلعه راه،


شوى ایمن از او در این پایگاه‏


50 «اَلخَوفُ مِن اللّهِ فِى الدُّنیا یُؤمِنُ الخَوفَ فِى الأخِرَة»


خدا ترسى در این سراى انسان را از ترس خدا

در آن سراى مصون دارد 


بدنیا بترس از عذاب خداى


که در آخرت باشى از آن رهاى‏


کسى گر بود پیرو این شعار


بدنیا و عقبى شود رستگار

=





51 «اَللّسانُ مِعیارُُ اَرجَحَهُ العَقل وَ اَطاشَهُ الجَهلُ» 

زبان ترازوئى است که خرد آن را سنگین 
و نابخردى آنرا سبک سازد 

زبان تو معیار باشد همى 

سبک گردد او گاه و سنگین دمى‏ 

شود زود سنگین بسنگ خرد


بنا بخردى گر سبک شد، سزد

=


52 «اَللّئیمُ اِذَا احتاجَ اِلَیکَ احفاکَ وَ اِذَا احتَجَتِ اِلَیهِ عَنّاکَ»

 ناجوانمرد چون بتو نیازمند شود بر تو سخت گیرد
 و چون تو بدو نیازمند شوى آزارت دهد


    شوى گر تو محتاج شخص لئیم،
    در اندازدت در عذاب الیم‏ 

 ور او را، فتد بر تو حاجت همى،

بسى سخت گیرد ز نامردمى‏


=



53 «اَلعاقِلُ مَن یَملِکُ نَفسَهُ اِذا غَضِبَ وَ اِذا رَغِبَ وَ اِذا رَهِبَ»


 دانا کسى است که بهنگام خشم و 
گرایش و ترک، مالک نفس خود باشد

    بود عاقل آن کس که هنگام خشم
    نپوشد ز سرکوبى نفس چشم

گه میل و رغبت نه جز این کند

‏ به بى‏ رغبتى نیز اینسان بود



54 «اَلفِکرُ فِى الأَمرِ قَبلَ المُلابَسَة یُؤمِنُ الزّلَل»


 اندیشیدن پیش از انجام کار از لغزش 
در امان بودن است

    بیندیش و آنگه بکارى در آى

 نه هر جا توان پاى بگذاشتن‏

    نخواهى اگر اوفتادن ز پاى

‏ نه هر تخم را مى‏توان کاشتن‏


=


55 «اَلمُشاوِرَةُ راحَةُُ لَکَ وَ تَعَبُُ لِغَیرِکَ»


مشورت کردن براى تو راحت و براى دیگرى زحمت است



    تو را مشورت راحت جان بود


    ز لغزش همانا نگهبان بود


برنج اندر است اى پسر مستشار


مبادا شود بد سرانجام کار


=



56 «َالحَسودُ اَبَداََ عَلیلُُ وَ البَخیلُ اَبَداََ ذَلیلُُ»


حسود همیشه بیمار و بخیل پیوسته خوار است


    حسود است پیوسته در رنج و درد

    ز بیمارى او را بود روى، زرد


بخیل است کم ارج و مطرود و خوار

ز بخل و حسد جان من شرم دار

=
57 «اَلحِرصُ لا یَزیدُ فِى الرّزقِ وَ لکِن یُذلُّ الفَقیرَ» 


آزمندى روزى را نمى ‏افزاید ولى فقیر را خوار مى‏دارد


    نه با حرص روزى فراوان شود


    نه کارى از این راه آسان شود


بخوارى در اندازدت اى فقیر


مشو دیو آز و طمع را اسیر


==


58 «اَلکمالُ فى ثَلاثِِ اَلصّبرُ عَلىَ النّوائِبُ

وَ التّورُّعُ فِى المَطالِبِ وَ اِسعافُ الطّالِب»



 کمال آدمى در سه چیز است: شکیبائى در 

گرفتاریها، پرهیز از خواهشها و 

برآوردن نیاز خواهنده


    کمال خرد باشد اندر سه چیز
    یکى صبر بر مشکلات، اى عزیز


 بر آوردن حاجت خواستار


خود از خواستارى نمودن فرار



59 «اَلمُحسِنُ حَىُُّ وَ اِن نُقِلَ اِلى مَنازِلِ الأَمواتِ»

 نیکوکار زنده است اگر چه بگورستان برده شود

 (و دفن گردد)


    نمیرد نکوکار خدمت‏گزار
    بماند اگر سالها در مزار،

 کند نام نیکوى او کار او

نباشد کسادى ببازار او

===


60 «اَللّئیمُ اِذا قَدَرَ اَفحَشَ وَ ِاِذا وَعَدَ اَخلَفَ»

 فرومایه اگر توانا شود ناسزا گوید و اگر وعده دهد 

پیمان شکنى کند


    لئیم ار توانا شود، بیم دار 
بسی ناسزاگویدآن نابکار
نباشد به پیمان خود پاى بند

نبینی ازاوجززیان وگزند

=


61 «اَلدّهرُ ذو حالَتَینِ اِبادَةََ وَ اِفادَةَ فَما اَبادَهُ

فَلا رَجعَةَ لَهُ وَ ما اَفادَهََ لا بَقاءَ لَهُ»


 روزگار را دو حالت است، گرفتن و دادن، آنچه 

را بگیرد برنمى‏گردد، و آنچه را بدهد پاینده نیست.


    جهان را دو حال است اى آدمى

    دهد گاه و هم او ستاند دمى‏

 چو گیرد نخواهد دگر داد پس‏


هر آنچ او دهد نیست پاینده بس‏


62 «اَصلُ الدّینِ اَداءُ الاَمانَةِ وَ الوفاءُ بِالعُهودِ»

 پایه دیانت بر اداى امانت و بجاى آوردن پیمان استوار است

    امانت بود پایه و اصل دین

    مسلمان بود راستگوى و امین‏

 وفاى بعهد است اصل دگر


تو را پاى بندى بدین است اگر


63 «اَلصّمتُ زَینُ العِلم وَ عُنوانُ الحِلمِ»

 خاموشى زینت دانش و نشان بردبارى است.


    بود خامشى زینت و زیب علم 

    نشان باشد از بردبارىّ و حلم

سلامت بخاموشى اندر بود


‏ ترا باید این جامه در بر بود


==


64 «اِحذَرِ الکَریم َاِذا أَهنتَهَ وَ الحَلیم َاِذا جَرحتَهُ


وَ الشّجاعَ اِذا اَوجَعتَهُ»




بترس از جوانمرد وقتى او را خوار داشتى و از
 بردبار وقتى او را دل شکستى و از دلاور چون
 او را دل آزرده ساختى


    جوانمرد را کردى ار خوار و زار، 
    نمودى تو دلریش، ار بردبار،
دلاورگرآزرده دل ساختی

  بترس ای براد رهمه باختی



65 «اِحذَرِ اللّئیمَ اِذا اَکرمتَهُ وَ الرّذلَ

اِذا قَدمتَهُ وَ السّفلََةَ اِذا رَفَعتَهُ»


بترس از ناکسى که وى را بزرگ داشتى و پستى 

که او را مقدّم شمردى و فرومایه 

که او را برافراشتى.


    چو اکرام کردى تو بر ناکسى،
    بر افراشتى سفله چون خسى،

 مقدّم شمردى تو رذلى بکار،

بباید نمودن از این‏ها فرار



66 «اِحذَرِ الهَزلَ وَ اللّعِبَ وَ کَثرَةَ المَزاحِ وَ الضِحکِ وَ التّرَّهاتِ» 

از بیهوده گوئى و بازیگرى و شوخى زیاد و خنده 

و لاف و گزاف بپرهیز


    ز بیهوده گفتن دهان را ببند 


  ببازیگرى خود مشو پاى بند


 هم از کثرت خنده کن احتراز


               براه گزاف اى برادر متاز

=


67 «اِحذَرِ الشّحّ فَاِنَّهُ یَکسِبُ المَقتَ وَ

یَشینُ المَحاسِنَ وَ یَشیعُ العُیوبَ»



از بخل بپرهیز که آن موجب دشمنى مى‏شود 

و خوبى‏ها را زشت جلوه مى‏دهد 

و عیوب را آشکار میکند.


    تو را باید از بخل بودن بدور

    کز آن دشمنى زاید و شرّ و شور


 کند آشکارا عیوب تو را


 بیالاید اخلاق خوب تو را


68 «اِحذَرُ کُلَّ عَمَلِِ اِذا سَئَلَ عَنهُ

صاحِبُهُ اِستَحیى مِنهُ وَ اَنکَرُهُ»


بترس از هر کارى که چون از آن سؤال شود 

کننده ‏اش حیا کند و منکر آن گردد
.

    چو پرسند مردم که کار تو چیست،
    گرت جاى اظهار و اقرار نیست
 و گر شرم دارى ز کردار خویش،
، نباید چنین کار گیرى تو پیش‏


69 «اِحذَر کُلَّ قُولِِ وَ فِعلِِ یُؤدّى اِلى فَسادِ الأخِرَةَ وَ الدّینِ»


 از هر گفتار و کردارى که بخرابى آخرت 

و دین منجر شود دورى کن


    بود قول و فعل تو گر ناصواب،

    شود دین و عقبایت از آن خراب، 

 بترکش بباید تو بندى کمر


که تلخ آید، از تخم تلخت ثمر

=

70 «اِحذَر کُلَّ اَمرِِ یُفسِدُ الاجِلَةَ وَ یُصلِحُ العاجِلَةَ»

 بترس از هر کارى که آخرت را خراب و دنیا را آباد میکند

    چو کارى کند آخرت را خراب،


    تو را افکند عاقبت در عذاب


 شود کار دنیایت از آن درست،


، مکن پیشه آن را ز روز نخست‏


71 «اِحذَر مُجالَسَةَ الجاهِل کَما تَأمَنُ مُصاحَبَةَ العاقِل»


 همانطورى که از مصاحبت با دانا آسوده‏اى
 از همنشینى با نادان بترس


    برو تا توانى ز نادان گریز
    مکن لیک دورى ز اهل تمیز

  ترا باشد از سوى او ایمنى‏

ز نادان نیاید جز اهریمنى‏


72 «اِحذَر مُصاحِبَةَ الفُسّاقِ وَ الفُجّارِ وَ المُجاهدینَ بِمَعاصى اللّه» 


از همنشینى با گناهکاران و تباهکاران


و کوشندگان در راه نافرمانى خدا بپرهیز


    مشو همنشین با گنهکار پست 

    مده با تبهکار آلوده دست

چو سر پیچد از امر حقّ بنده ‏اى،


‏ نباشد ترا یار ارزنده ‏اى‏


==
73 «اِحذَر نِفادَ النِّعَم فَما کُلّ شارِدِِ بِمَردود» 

بترس از نابودى نعمت که هیچ گریزنده ‏اى بازگردنده نیست

    ز نابودى نعمت اى هوشمند،

    مشو ایمن ار گوش دارى به پند
 که هرگز گریزنده آینده نیست
 ز انسان غافل بتر، بنده نیست‏

74 «اَقلِلِ الکَلامَ وَ قَصِّرِ الآمالَ وَ لا تَقُل ما یَکسِبُکَ وِزراََ اَو یَنفِّرُ عَنکَ حُرّاََ»


کمتر بگو و از آرزوهایت بکاه و آنچه را برایت موجب گرفتارى

مى‏شود یاآزاده ‏اى را از تو می گریزاندبرزبان میاور


    سخن کم کن و آرزو نیز کم

    نخواهى گر افتى تو در بند غم‏

 مگوى آنچه افزایدت رنج و درد


 گریزان کند از تو آزاده مرد


75 «اَحسِن اِلى مَن شِئتَ کُن اَمیرَهُ. اِستَغنِ عَمَّن شِئتَ کُن نَظیرَهُ»


 با هر که مى‏خواهى خوبى کن. تا امیرش شوى.


از هر که مى‏خواهى بى‏ نیاز شو، تا نظیرش شوى


    به نیکى دل کس چو آرى بدست،

    امیرش شوى جان من هر که هست‏

 ز هر کس تو خود را کنى بى‏ نیاز،

 نظیرش شوى چون کنى چشم آز

==

76 «اِستَشِر عَدوّکَ العاقِِلَ وَ اَحذَر رَأىَ صَدیقِکَ الجاهِل»

 با دشمن دانایت مشورت کن و از رأى دوست نادانت بگذر

    چو خواهى بکارى تو شورا کنى
    نکوتر که با مرد دانا کنى‏ 

 گرت خصم باشد، چو عاقل بود،

بسى بهتر از یار جاهل بود


77 «اَصلِحِ المُسیئ َبِحُسنِ فِعالِکَ وَ دُلَّ عَلىَ الخَیرِ بِجمیلَ مَقالِکَ»

 بدکردار را با عمل نیک خود اصلاح کن و با گفتار خوبت براه خیر هدایت نما.


    بکردار نیک و بحسن شعار،
    باصلاح بدکار همّت گمار 

 بگفتار خوب و باندرز و پند،

بخیرش هدایت کن اى هوشمند


78 «اُحصُدِ الشّرّ مِن صَدرِ غَیرِکَ بِقَلعَهِ مِن صَدرِکَ»

 با ریشه کن کردن بدى از سینه خود آنرا از سینه دیگرى بر کن


    چو خواهى که بیخ بدىّ و منى
    تو از سینه دیگرى برکنى‏

 ببرکندن آن تو از قلب خویش،

بپرداز تا مى‏توانى ز پیش‏


==


79 «اِرضَ بِما قُسِمَ تَکُن مؤمِناََ. اِرضَ لِلنّاسِ ما تَرضاهُ لِنَفسَکَ تَکُن مُسلِماََ»

 بقسمت خود راضى باش مؤمنى. آنچه را بخود مى‏پسندى 

بدیگران هم بپسند مسلمانى


به  قسمت چو راضی بودبنده  ای
    پسندد بخود چیز ارزنده ‏اى


گر آن چیز بر دیگرى نیز خواست،

، چنو مؤمن و مسلمى برنخاست‏


80 «اَکثِر سرورَکَ عَلى ما قَدّمَتَ مِنَ الخَیرِ وَ حُزنَکَ عَلى ما فاتَکَ مِنهُ» 


بر آنچه از خوبی ها پیش فرستاده ‏اى شادى بیش کن

و بر آنچه از دستت رفته اندوهگین ‏تر باش


    چو خیرى توانى فرستى به پیش،
    ترا شادمانى بر آن باد بیش‏

 گرت خیرى از دست رفت اى پسر

بچشم تأسّف تو بر خود نگر


81 «اِفعَلِ المَعروفَ ما اَمکَنَ وَ ازجرِ المَسیئِ بِفِعلِ الحَسَنَ»


 تا مى‏توانى خوبى کن و بد کار را با کردار نیک از بدى باز دار


    اگر نیک خواهى بهر دو سراى
    بیا تا توانى به نیکى گراى‏

 بکردار خوب و بحسن شعار

تو بدکار را از بدى باز دار

=

82 «اِبدَء بِالعَطیّة مَن لَم یَسئَلَکَ وَ اَبذُل مَعروفَکَ


لِمَن طَلَبَهُ وَ اِیّاکَ اَن تَرُدَّ السّائِل»


به نیازمند پیش از این که از تو تقاضا کند 
ببخش، و بکسى که مى‏خواهد نیکى کن و سائل را مران

    ببخش ار توانى تو پیش از سؤال 
    بدرویش و مسکین آشفته حال‏ 

بخواهنده نیکىّ خود کن عطا

مران سائلى را، بترس از خدا


83 «اِغتَنِم مَن استَقرَضَکَ فى حالِ غِناکَ لِتجعَلَ قَضاهُ فى یَومِ عُسرَتِکَ»

 اگر کسى در حال توانگرى از تو وام خواست 

غنیمت شمار، تا پس گرفتش را براى روز تنگت بگذارى

    چو دارى، بده وام، خواهنده را
    که این شکر نعمت بود بنده را 

 چو روزى شوى از قضا مستمند،

تو را وامهائى که دادى دهند


84 «ا
َطِل یَدَکَ فى مُکافاتِ مَن اَحَسنَ اِلیکَ


فَان لَم تَقدِر فلا اَقلَّ مِن اَن تَشکُرهُ»


دستت را در پاداش آنکه با تو نیکى کند دراز کن 

و اگر نمى‏توانى از سپاس او کوتاه میا

    گرت کس گشاید ز نیکى درى
    تو بگشا بجبران در دیگرى‏

 و گر نیست دست تلافى ترا

بشکر فراوان نما اکتفا


==


85 «اِستَعیذوا بِاللّهِ مِن سَکَرةِ الغِنى فَاِنَّ

لَهُ سَکرةُ بَعیدَةَ اِلّإفاقَةِ»



از سرمستى توانگرى به خدا پناه برید 

زیرا بهوش آمدن از آن دشوار است

    ز سر مستى سخت جام غنا

    نباشد پناهى بغیر از خدا 

، که هشیارى از آن نه آسان بود


سزد بنده گر ز آن، هراسان بود


86 «اِغلَبوا الجَزَعَ بِالصّبرِ فَانَّ الجَزَعَ یُحبِطُ الأَجرَ وَ یُعَظّمُ الفَجیعَةَ» 


با صبر بر بیتابى غالب شوید زیرا بیتابى پاداش 

عمل را از بین مى‏برد و گرفتارى را بزرگتر میکند

    نخواهى تو بردن اگر اجر خویش

    نخواهى مصیبت کنى گر تو بیش

 چو بیتاب گشتى به صبر اندر آى‏


که آسان شود بر تو درد و بلاى‏


87 «اِقبَل عُذرَ مَنِ اعتَذَرِ اِلَیکَ» 

پوزش کسى را که از تو پوزش مى‏خواهد بپذیر

    بپوزش گرت کس گشاید زبان

    تو بپذیرد و هرگز مر او را مران


 که عذر است نزد بزرگان قبول‏


‏ چنین است راه علىّ و رسول

==

88 «اَقلِل طَعامِکَ تُقلِل سَقاماََ. اَقلِل کَلامَکَ تَامَنَ مَلامَاََ»


 از خوراکت بکاه کمتر بیمار مى‏شوى. سخن
 کمتر بگوى، از نکوهش ایمن باش

    چو خواهى نباشد ملامتگرت،
    شود ایمن از هر مرض پیکرت،


 تو کم گفتن و کم خورى کن شعار

 ز افراط در هر کجا بیم دار



89 «اِغتَنِموا الشّکرَ فَاَدنى نَفعِهِ اَلزّیادَةُ»


 سپاس خداى را مغتنم بشمارید، کمترین 
سودش افزایش نعمت است

    برو شکر نعمت غنیمت شمار 

    ز کفران مکن کار بر خویش زار

چو شاکر شوى کردگار کریم


گشاید برویت در هر نعیم‏



90 «اُبذُل مالَکَ لِمَن بَذَلَ وَجهَهُ فَانَّ بَذَلَ الوَجهِ لا یُوازیهِ شَی‏ءُُ»

 مال خود را به کسى که آبرویش را نزد تو مى‏ریزد بده، زیرا 

در مقام سنجش هیچ چیز برابر آبرو نیست



    چو کس آبرویش نثار تو کرد،

    بده آنچه خواهد تو اى نیکمرد


 که اندر ترازوى اهل تمیز،

نبد بهتر از آبرو هیچ چیز

=

91 «ِاتّقوا اللهَ اَلَّذى اِن قُلتُم سَمِعَ وَ ِان اَضمَرتُم عَلِمَ» 

بترسید از خدایى که چون بگوئید بشنود 

و چون پنهان کنید بداند
.
    بترس از خداى سمیع جهان
    چو گوئى و خواهى که باشد نهان


به اسرارناگفته باشد علیم 
بافعال ناکرده باشد حکیم‏

92 «اَطِع مَن فَوقَکَ یُطِعکَ مَن دونَکَ وَ اَصلِح

سَریرَتَکَ یُصلِحُ اللّهُ عَلانیَتَکَ»



 بالاتر از خود را فرمان ببر تا پائین‏تر از تو فرمانبردارت 

باشد، باطنت را خوب کن تا خدا ظاهرت را خوب کند


    چو خواهى که فرمان برد زیر دست،

    تو فرمان بر آن را که بالاتر است‏


 تو چون باطن خود نمایى درست


باصلاح ظاهر خدا یار تو است‏



93 «اِکرَم وُدَّکَ وَ اصفَح عَدوّکَ یِتمَّ لَکَ اَلفضلُ» 


دوست خود را گرامى دار و دشمنت را ببخش 

تا بزرگى ترا بکمال برسد.


    رفیقان خود را گرامى شمار 
    بیا باش در دوستى استوار

ببخشاى بر دشمن اى نیکنام‏

که تا بر تو گردد بزرگى تمام‏


==


94 «ِاحتَج اِلى مَن شِئتَ وَ کُن اَسیرَهُ» 

نیازمند هر کس مى‏خواهى باش اسیرش مى‏شوى

    مکن دست حاجت بهر سو دراز

    مبر پیش هر بى‏ نیازى نیاز


 که چون کس تو را دستگیرى کند،


 تو گردى اسیر او امیرى کند



95 «اِنفَرِد بِسِرِّکَ وَ لا تُودِعهُ حازِماََ فَیَزّلَ وَ لا جاهِلاََ فَیَخونُ» 


تنها خودت رازت را نگه دار و آن را بدور اندیش مسپار 
شاید بلغزد و بنادان مگوى که خیانت میکند

    بکس راز خود تا توانى مگوى
    چو گفتى، نماند ترا. آبروى‏


 که، دانا نباشد مصون از خطا

 که، نادان نیارد امانت بجا
96 «اَحیوا المَعروفَ بِامانَتِهِ فَانَّ المِنَّةَ تَهدِمُ الضَّیعَةَ» 

کار نیک را با پنهان نگهداشتن آن زنده کنید، زیرا 
منّت نهادن ارزش نیکى را از بین مى‏برد


    چو نیکى کنىّ و نسازى عیان
    به پنهان نمودن، شود زنده آن‏
===
 ز منّت، رود ارزش و قدر کار
 بتر نیست از شخص منّت گذار

=


97 «اُستُرِ العَورَةَ مَا استَطَعتَ یَستُرُ اللّهُ

سُبحانَهُ مِنکَ ما تُحِبُّ سَترَهُ»



 تا مى‏توانى عیب پوشى کن، خداوند پاک هر 

عیبت را که خواسته باشى مى‏ پوشد

    شود عیب پوشى اگر پیشه‏ ات
    نباشد بد، از فکر و اندیشه‏ ات

 خداى جهان عیب پوشت بود

بدین پند اگر گوش هوشت بود



98 «اَلزَم ِالصَّمتَ فَاَدنى نَفعِهِ السَّلامَةُ. اِجتَنِبِ اَلهَذَرَ

فَاَیسَرُ جِنایَتِهِ المَلامَةُ»



خاموشى اختیار کن، کوچکترین سودش سلامت است. از 

بیهوده گوئى بپرهیز، کمترین زیانش نکوهش است


    چو خواهى سلامت تو خاموش باش
    بدانش پژوهى همه گوش باش‏

 زبان را ز بیهوده گفتن ببند

نکوهش نخواهى شد اى هوشمند

=



99 «اَلزَمِ الصّدقَ وَ اِن خِفتَ ضَُرّهُ فَاِنَّهُ خَیرُُ لَکَ

مِن الکِذبِ المَرجوِّ نَفعُهُ»



راست بگو اگر چه از زیانش بترسى زیرا آن برایت 
بهتر از دروغى است که انتظار سودش را دارى

    چو بیم زیان باشد از راستى
    چو سودى بود در کژ و کاستى

 از آن سود بهتر بود آن زیان

 برو راستى پیشه کن اى جوان‏

==

100-اِختَرمِن کُلِّ شَئیِِ جَدیدَهُ وَمِنَ الاِخوانِ اَقدَمَهُم


ازهرچیزی تازه اش راانتخاب کن

ولی ازدوستان دیرینه اش را


کهن را رها  سازو نورابگیر

که هرنوبود جان من دلپذیر

 

ولی یاردیرینه نیکوتراست

بهرزشت وزیباترایاوراست

=




101 «اِسعَ فى کَدحِکَ وَ لا تَکُن خازِناََ لِغَیرِکَ»


 در کارت بکوش ولى تنها گنجور دیگران مباش

 «خودت نیز از مالت بهره برگیر»


    تو مى‏کوش پیوسته در کار خود 
    حذر کن ز سردى بازار خود
در بذل و انصاف بر خود مبند
 نه گنجور کس باش، نى آزمند


102 «اِکرَم ضَیفَکَ وَ اِن کانَ حقیراََ وَ قُم عَن مَجلِسِکَ

لِابیکَ وَ مُعلِّمِکَ وَ ِان کُنتَ اَمیراََ»


 میهمانت را گرامى دار اگر چه ناچیز باشد و پیش پدر
 و استادت از جایت برخیز اگر چه امیر باشى.

    برو میهمان را گرامى شمار 
    چه باشد بزرگ و چه خرد و چه خوار
بپا خیز پیش اب و اوستاد
 امیرى اگر، باش اى نیکزاد


==

103 «اِذا َارادَ اللُّه سُبحانَهُ صَلاحَ عَبدِِ اَلهَمَهُ قِلَّةَ الکَلام

وَ قِلَّةَ الطّعامِ وَ قِلّةَ المَنام»


وقتى خداوند پاک خیر بنده‏اى را بخواهد، کم گفتن، 

کم خوردن و کم خفتن را بوى الهام میکند


چو بر بنده ‏اى خواهد ایزد صلاح


به پیمودن راه خیر و فلاح


بخوردن، بخفتن، بگفتار هم، 


 کند ملهم او را بمقدار کم‏ 



104 «ا
ِذا بَلَغتُم نِهایَة َالآمالِ فَاذکُروا بَغَتاتِ الآجالِ»

 وقتى بمنتها درجه آرزوهاى خود رسیدید، از مرگ‏هاى

 ناگهانى یاد کنید


رسیدى چو بر غایت آرزو،


بدولت، بثروت، هم از آبرو


 ز مرگ مفاجات اندیشه کن‏

 

 برو خدمت خلق را پیشه کن‏  

105 «اِذا اَردتَ اَن تَعظُمَ مَحاسِنُکَ

عِندَ النّاسِ فَلا تَعظُم فى عَینِکَ»


 اگر مى‏خواهى خوبیهاى تو بنظر مردم بزرگ بیاید، خودت

 آن را بزرگ مشمار


چو خواهى که حسنت شود جلوه ‏گر

بزرگت شمارند، اهل نظر،

بچشم بزرگى تو منگر بدان‏


 که مدح تو گویند دیگر کسان‏

==


106 «اِذا اَحسنتَ القَولَ فَاحِسنِ العَمَلَ لِتَجمَعَ

بِذلِکَ بُیَنَ مَزیَّة اللِّسانِ وَ فَضیلَةُ الإحسان»



 وقتى سخن خوب گفتى، عمل را نیز نیکو کن 

تا برترى گفتار و مزیّت احسان را با 

هم جمع کرده باشى


    عمل را نکو کن چو گفتى نکوى
    گرت نیست کردار، کمتر بگوى‏

 چو گفتار و کردار یکسان بود،

تو را مایه فخر و رجحان بود



107 «اِذا کَرُمَ اَصلُ الرّجُلِ کَرُمَ مَغیبُهُ وَ مَحضَرُهُ» 


وقتى کسى خوش اصل باشد غیبت و حضورش خوب است

    اگر خوب باشد کسى را سرشت،
    چنان تخم پاکى که دهقان بکشت،


 بود ظاهرش خوب و باطن نکوى‏

تو بد از حضور و غیابش مجوى‏



108 «اِذا فاتَکَ مِن اَلدّنیا شَی‏ُُُُء فَلا تَحزَن

وِ اِذا اَحسنتَ فَلا تَمنُن»



 هرگاه چیزى از دنیا از دستت رفت اندوهگین مباش، 

و چون نیکى کردى منّت مگذار


    چو چیزى ز دنیا برفتت ز دست،
    مخور غم که بهتر از آن نیز هست

به نیکى نمى‏ باش منّت گذار

‏ چو باید تو را باشد احسان شعار


==

109«اِذا رَایتَ رَبَّکَ یُتابِعُ عَلَیکَ النِّعَم فَاحذَرهُ» 

چون دیدى خداى پیاپى بر تو نعمت ارزانى مى‏دارد از او بترس

    چو نعمت دهد دمبدم کردگار،

    ترا بیم باید ز پایان کار


 بدین سان تو را آزماید خداى‏

برو شکر نعمت بیاور بجاى‏
110 «اِذا فَقّهتَ فَتَفَقّهُ فى دین اللّهِ سُبحانَهُ. اِذا

اَتّقَیتَ فَاتَّقِ مَحارِمَ اللّهِ»


 اگر خواستى اهل دانش باشى دانش دین خداى پاک را برگزین. چون


خواستى پرهیزکار باشى از حرامهاى خدا بپرهیز


    تو گر خواستى اهل دانش شوى

    سزد گر پى دانش دین روى


، ور آهنگ تقوى کنى اى فتى،


‏ برو دور باش از حرام خدا

111 «اِذا صُنِعَ اِلَیکَ مَعروفَاََ فَانشُرهُ. اِذا

صَنَعتَ مَعروفاََ فَاستُرهُ»


وقتى در باره تو نیکى شود آنرا آشکار کن. وقتى

 تو نیکى کردى آنرا پنهان دار.


    چو کس با تو نیکى کند، آن بگوى 


    و گر خود کنى، رو از آن دست شوى


چو پنهان کنى کرده نیک را،


‏ خدایت دهد بهتر از آن جزا

===


112 «اِذا شابَّ العاقِلُ شَبَّ عَقلُهُ. اِذا

شابَّ الجاهِلُ شَبَّ جَهلُهُ»


خردمند وقتى پیر شود عقلش جوان مى‏گردد. بیخرد

 چون پیر شود نادانى از سر گیرد

    چو عاقل شود پیر، گردد جوان، 

    ورا عقل و اندیشه، اى نکته‏ دان‏

چو جاهل شود پیر و افتد ز کار،


 جوان گرددش جهل اى هوشیار


=


113 «اِذا عَلِمَ الرَّجُلُ زادَ اَدَبُهُ وَ تَضاعَفَتَ خَشیَتُهُ»


 وقتى انسان عالم شود ادبش افزون گردد 

و ترسش از خدا دو چندان شود

    ز دانش ادب بیش گردد ترا

    بیفزایدت ترس و بیم از خدا


 ادب زینت و زیب دانشور است‏


ادب جان و روح تو در پیکر است


=


114 «اِذَا اقتَرَنَ العزمُ بِالحَزمِ کَمَلتِ السَّعادَةُ»

 وقتى عزم و همّت با دور اندیشى همراه گردد 


نیکبختى بکمال رسد


    چو همراه گردد برأى توحزم،


    شود کارت انجام با عزم جزم‏


 رسد نیک بختى باوج کمال‏


شود دولتت ایمن از هر زوال‏


==


115 «اِذا تَفَقَّهُ الرَّفیعُ تَواضَعَ. اِذا تَفَقَّهَ الوَضیعُ تَرفَعَ»

 شخص بلند پایه وقتى دانش آموزد فروتن شود. شخص 

فرومایه چون علم اندوزد تکبّر ورزد


    بزرگ ار ز دانش شود بهره ‏مند

    تواضع بیفزاید آن سربلند


فرومایه گر دانش آرد بدست،


کند سرکشى بیش چون پیل مست‏

=


116 «اِذا قَصُرَت یَدُکَ عَن المُکافاةِ فَاَطِل لِسانَکَ بِالشُّکرِ»


 وقتى دستت از پاداش کوتاه باشد زبانت 

را بشکرانه دراز کن

.

    چو اندر مکافات نیکىّ کس

    به نیکى نباشد تو را دسترس،


، خدایش دهد اجر شایسته تر


 سپاس است بهر تو بایسته ‏تر


=


117 «اِذا رَاَیتَ مِن غَیرِکَ خُلقاََ ذَمیماََ

فَتَجَنَّبَ مِن نَفسِکَ اَمثالَهُ»


وقتى خوى زشتى در دیگرى دیدى عادتهاى

 مانند آنرا از خودت دور کن


    چو بینى بکس عادتى ناپسند،

    سزد گر بیاموزى از آن تو پند 

 کنى دور مانندش از نفس خویش‏


چو دارى بتهذیب خود سعى بیش‏


==

118 «اِذا جَمَعتَ المالَ فَاَنتَ وَکیلُُ لِغَیرَکَ یَسعَدُ بِه وَ تَشقى اَنتَ»


 وقتى مال جمع میکنى، تو در این کار وکیل دیگرى

 هستى، او با آن خوشبخت مى‏شود و تو بدبخت مى‏گردى


    چو مشغول باشى تو در جمع مال،
    خرى بهر خود هر چه وزر و وبال،


 ندانى تو بر دیگرانى وکیل‏

 سعیدند آنان. تو باشى، ذلیل‏

=


119 «اِذا کُنتَ فى اِدبارِِ وَ المَوتُ فى اِقبالِِ فَما اَسرَعَ المُلتَقى»

 وقتى تو در حال بازگشتى و مرگ در حال پیش آمدن، پس 

دیدار چقدر نزدیک است


    چو پیک اجل روى آرد به پیش

    تو باشى به واپسگرائىّ خویش


 نه دیرى بپاید که دیدار مرگ


شود حاصل اى مرد بى زاد و برگ‏


==


120 «اِذا کَملَ العَقلُ نَقَصَ الشَّهوَةُ. اِذا

قَوِیَتِ الأَمانَةُ کَثُرَ الصِّدقُ»



 وقتى عقل کامل شود خواهش نفس کاهش یابد. وقتى 

امانت استوار گردد راستى زیاد شود


    چو پوید ترا عقل راه کمال،

    رود شهوت اندر طریق زوال


 چو کس را امانت بود بیشتر


‏ رود در ره راستى پیشتر


=


121 «اِذا سادَ السّفَلُ خابَ الأَمَلُ» 

وقتى فرومایگان سرورى یابند امیدها قطع گردد.

    چو افتد بدست فرومایه کار

    شود حال بر جمله خلق زار


 رود آرزوها سراسر بباد


 نبینى دگر خاطرى هیچ شاد
122 «اِذا ضَرَّتِ النّوافِل بِالفرائِضِ فاَرفُضوها»

 وقتى مستحبّات بواجبات زیان رساند، مستحبّات را ترک کنید

    بوقت عبادت بدرگاه ربّ،

    مقدّم بود واجب از مستحب‏


 گرت واجب از دست خواهد شدن


 تو از مستحبّ جان من دم مزن‏
123 «اذا رَاَیتَ رَبَّکَ یُوالى عَلَیکَ البَلاءَ فَاشکُرهُ»


 وقتى دیدى خداى پیاپى بر تو بلا مى‏فرستد شاکر باش

    چو بینى رسد بر تو هر دم بلا
    بکوش اى برادر بشکر خدا


که با یاد پروردگار کریم

 برویت شود باز باب نعیم‏


===

124 «اِذا قَدَرتَ عَلى عَدوّکَ ف
َاجعَلِ العفوَ


عَلیَهِ شُکراََ لِلقُدرَة عَلَیهِ»



 چون بر دشمن پیروز شدى بشکرانه

 این پیروزى او را ببخش

    چو بر دشمن خویش یابى ظفر

    شوى ایمن از هر گزند و خطر،


بشکرانه قدرت، اى پهلوان،


ببخشاى بر دشمن ناتوان‏




125 «اِذا هَبتَ اَمراََ فَقَع فیهِ فاِنّ شِدَّةَ تَوَقّیهِ اَشَدُّ مِن الوقوعُ فیهِ»


چون از کارى ترسیدى. در آن وارد شو، زیرا

 سختى پرهیز از سختى آن کار بیشتر است


    ز کارى چو ترست بود جان من،

    برو خویشتن را تو در آن فکن



 که سختىّ پرهیز بد بیگمان،


‏ فزونتر ز سختىّ انجام آن‏

==



126 «اِذا مَلِکَ الأراذِل هَلَکَ الأَفاضِل»

 چون ناکسان زمامدار شوند، بزرگان و 

دانشمندان هلاک گردند


    چو افتد بدست اراذل امور

    شود عدل و انصاف منکوب زور


 سر سروران اندر افتد بخاک‏

بسى نامداران شوندى هلاک‏

==


127 «اذا اَرَدتَ اَن تُطاعَ فَاَسئَلَ ما یُستَطاعُ.

 اِذا لَم یَکُن ما تُریدُ فَاَرِد ما یَکون»


اگر مى‏خواهى دستورت اجرا شود آنچه را مقدور است بفرما. وقتى 

چیزى را که مى‏خواهى نیست آنچه را هست بخواه

    چو خواهى که امر تو مجرى بود
    بخواه آنچه دانى مهیّا بود 

، چو چیزى که خواهى فراهم نبود،

بخواه آنچه بهر تو دارد وجود

==





128 «اِذا مَطَرَ التّحاسُدُ اَنبَتَتِ التَّفاسُدُ»


وقتى باران حسد باریدن گیرد درخت فساد بروید

    چو بارد حسد، همچو ابر بهار

    درخت تباهى بیاید ببار



 دهد او بسى خانمانها بباد

برد بهترین دوستى‏ها زیاد


==
129 «اِذا اَحَبَّ اللهُ عَبداََ اَلهَمَهُ حُسنَ العِبادَةِ»


وقتى خداوند بنده ‏اى را دوست داشته باشد، خوبى


عبادت را بوى الهام میکند 


  کسی را که دارد خداوند دوست،
    بدنیا و عقبى سرافراز اوست‏

عبادت شودنز داوارجمند

 به طاعت شود پیش حق سربلند


====

130 «اِذا اَرادَ اللهُ بِعَبدِِ خَیراََ مَنحَهُ عَقلاََ قَویماََ وَ عَمَلاََ مُستَقیماََ»


 وقتى خداوند براى بنده‏اى خیر بخواهد، باو

 خردى استوار و عملى درست مى‏بخشد


    چو بهر کسى خیر خواهد خدا
    کند عقل محکم مر او را عطا 

 هم او را بانجام کار درست،

مؤیّد نماید ز روز نخست‏



131 «اِذا فارَقتَ ذَنباََ فَکُن عَلَیهِ نادِمَاََ»

 وقتى از گناهى فراغت یافتى از

 آن پشیمان باش

    چو فارغ شدى از گنه اى اثیم،
    تو را باید از آن بسى ترس و بیم

 پشیمانى آن گاه پسندیده تر

‏ تو را توبه بسیار زیبنده‏تر

=


132 «اِذا قامَ اَحَدُکُم اِلى الصّلوة فَلیُصَلِّ صَلاةَ مُوَدّعِِ»

وقتى یکى از شما بنماز مى‏ایستد باید نماز بخواند

 مانند نماز خواندن کسى که قصد وداع با نماز را دارد 

(ز نظر توجّه بنماز)

    چو خواهى که بر پاى دارى نماز،

    بدرگاه بخشنده بى ‏نیاز،

 تو را باید آن سان زبان و بیان‏

که گویا است قصد تو تودیع آن‏


==


133 «اِذا هَرَبَ الزّاهِدُ مِن النّاسِ فَاطلُبُه. اِذا طَلَبَ 
الزّاهِدُ النّاسَ فَاهرُب مِنهُ»


 چون دیدى زاهدى از مردم مى‏ گریزد او را 

بجوى و چون دیدى جویاى مردم است از او بگریز


    چو زاهد ز مردم گریزان بود،

    بجویش که او اهل ایمان بود

 ور او هست جویاى مردم بسى،

 نباشد چنو دام گستر کسى‏

134 «اِذا اَحَبَّ اللّهُ سُبحانَهُ عَبداََ حَبَّبَ اِلیَهِ الاَمانَةَ»


 وقتى خداوند بنده ‏اى را دوست داشته باشد 

حبّ امانت را در دل او مى‏افکند


    چو محبوب خالق شود بنده ‏اى

    گراید باخلاق ارزنده ‏اى

 امانت بنزدش شود ارجمند

 نه کس را رسد زو زیان و گزند
==

135 «اِذا استَخلَصَ اللهُ عَبدَاََ اَلهَمَهُ الدّیانَةَ»

 هرگاه خداوند بنده ‏اى را پاک و خالص گرداند

 دین را بوى الهام میکند

    چو خواهد خداوند ارض و سماء

    کند پاک و خالص یکى بنده را،

 بقلب اندرش افکند حبّ دین‏

 شود اهل ایمان و صدق و یقین‏
==

136 «اِذا رَاَیتَ مَظلوماََ فََاَعنِهُ عَلى الظّالِمِ»

 وقتى ستم رسیده ‏اى را دیدى او را

در برابر ستمگر یارى کن

    چو بینى ستم پیشه نابکار
    کند با ستم، حال مظلوم زار


 توانى اگر، یار مظلوم باش‏
 طرفدار مسکین و محروم باش‏

137 «اِذا اَنعَمتَ بِالنِّعمَةِ فَقَد قَضیتَ شُکرَها»

 چون از نعمت خدا داده، بخشیدى شکر آن

 را بجاى آورده باشى
    چو نعمت دهد بر تو پروردگار
    ببخشاى از آن تو اى بختیار
 عطاى تو شکرانه نعمت است‏ که در ناسپاسى بسى نقمت است‏

138 «اِذا لَم تکُن عالِما ناطِقاََ فَکُن مُستَمِعاََ واعیا»

 اگر دانشمند سخنور نیستى، شنونده

 نگهدارنده و دریابنده باش
    ز دانش گرت نیست سرمایه ‏اى
    بنطق ار نباشد تو را پایه‏ اى،
 برو مستمع باش اى هوشمند نگه دار هر گفته ارجمند
=

139 «اِذا اَحَبّ اللّهُ بِعَبدِِ شَرّاََ حَبَّبَ اِلَیهِ

المالَ وَ بَسَطَ مِنهُ الامالَ»


وقتى خدا براى بنده ‏اى بد بخواهد مال دنیا را نزد

 او عزیز کند و آرزوهایش را دراز گرداند


    چو بد خواست بر کس خداى جهان،

    شود عاشق مال و امثال آن‏ 

 رود در پى آرزوى دراز


نباشد دمى ایمن از دست آز

=


140 «اِذا مَدَحتَ فَاختَصِر. اِذا ذَمَمتَ فَاقتَصِر»


 وقتى کسی را ستایش کنى باختصار بکوش. وقتى

 کسی را نکوهش کنى سخن کوتاه گوى

    زبان چون گشائى بمدح کسى
    تو را به که کوتاه آیى بسى‏

و گر نیز کس را نکوهش کنى،

 سزد گر زبان را فروکش کنى‏

==

141 «اِذا اَبصَرَتِ العَینُ الشّهوَةَ عَمَىِ

القَلبُ عَنِ العاقِبَةِ»


 وقتى چشم شهوت باز شود دیده دل از دیدن

 پایان کار کور گردد


    چو چشم هوى و هوس گشت باز،
    شود چشم دل کور، اى یکّه تاز 
 

نبیند دگر هیچ پایان کار

نگیرد هوسران نادان قرار

==


142 «اِذا طََلبتَ الِعزَّ فَاطلُبُهُ بِالطّاعَة. اِذا طَلَبتَ

 الغِنى فَاطلُبُه بِالقِناعَةِ» 


اگر طالب عزّتى آنرا در فرمانبردارى خدا بجوى. اگر 

مى ‏خواهى توانگر شوى آنرا در قناعت جستجو کن.


    چو خواهى که قدر تو گردد بلند
    بطاعت بیفزاى اى ارجمند


 ورت بى‏ نیازى بود آرزو

 برو در قناعت تو آن را بجو
143 «اِذا بَلَغَ اللّئیمُ فَوقَ مِقدارِه تَنَکّرَت اَحوالُهُ»


 وقتى ناکس بیش از ظرفیّتش پیشرفت کند 

احوالش ببدى گراید

    فرومایه را گر شود قدر بیش

    کشد پاى بیرون‏تر از حدّ خویش


شود زشت رفتار و اطوار او


‏ دگرگون شود جمله کردار او


144 «اِذا قَدّمتَ الفِکرَ فى اَفعالِک َحَسُنَت عَواقِبُکَ وَ فِعالُکَ» 

وقتى پیش از اعمالت بیندیشى، پایان کارت نیکو شود


    چو در کارى اندیشه کردى ز پیش
    نگردى پشیمان ز کردار خویش


 شود بر تو فرخنده پایان کار

‏ ز لغزش شوى زین سبب بر کنار

==


145 «اَعجَزُ النّاسِ مَن قَدَرَ عَلى اَن یُزیلَ اَلنَّقصَ

عَن نَفسِهِ فَلَم یَفعَلَ»



 ناتوانترین مردم کسى است که بتواند نقص

 را از نفس خود بزداید ولى نزداید.

    چو کس را بود چاره نقص خویش
    ولى پاى نگذارد از جهل پیش


 نباشد ازو ناتوانتر کسى‏

 به قدر است، کمتر ز خار و خسى‏


=


146 «اَعجَزُ النّاسِ مَن عَجَزَ عَنِ اِکتِسابِ الأَخوانِ وَ اَعجَزُ مِنهُ مَن


ضَیَّعَ مَن ظَفَرَ بِهِ مِنهُم»


ناتوان ترین مردم کسى است که نتواند دوستانى
 بدست آوردو ناتوان تر آنکه دوستان بدست آورده را 
هم از دست بدهد


===



    بسى ناتوان باشد و زار، کس،
    که بر دوستى نیستش دسترس‏


 وز او ناتوانتر نباشد بیاد،

 که او دوستان خود از دست داد

=



147 «اَعجَزُ النّاسِ اَمنُهُم لِوقوعِ اَلحوادِثِ وَ هُجومِ الاَجَلِ»


ناتوان ترین مردم کسى است که از پیش آمدهاى 

روزگار و یورش مرگ از همه غافلتر باشد


    نباشد کسى ناتوانتر از آن،
    که غافل بود از گزند زمان‏


 نیندیشد از حمله گرگ مرگ‏

 نباشد پى توشه و زاد و برگ‏

===


148 «اَحَمقُ النّاسِ مَن اَنکَرَ عَلى غَیرَهُ

رَذیلَةََ وَ هُوَ مَُقیمُُ عَلَیها»


کودن‏ ترین مردم کسى است که کار بدى را بر دیگرى 

زشت شمارد ولى خودش بر آن پافشارى کند
.


    از آن نیست نادانترى در شمار

    که او را بود کار زشتى شعار

 اگر بیند آن عیب در دیگرى


 گشاید زبان ملامتگرى‏


149 «اَحمَقُ النّاسِ مَن یَمنَعُ البِرَّ وَ یَطلُبُ الشُّکرُ

وَ یَفعَلُ الشّرّ وَ یَتَوَقّعُ الخَیرُ»


 نادان ‏ترین مردم کسى است که مانع خیر باشد

 و سپاس بطلبد، بدى کند و توقّع خوبى داشته باشد


    چو کس باز دارد کسى را ز خیر
    بود انتظار سپاسش ز غیر


 ز بد باشدش نیکوئى آرزو

 نباشد چنو، احمقى زشتخو


150 «اَحمَقُ النّاسِ مَن ظَنَّ اِنَّهُ اَعقَلُ النّاسِ»


 کم خردترین مردم کسى است که پندارد 

خردمندترین مردم است


    نباشد از آن، هیچ نادانترى،


    نه در خود سرى ز آن بتر خود سرى


 که پندارد او خود بعقل و خرد،


 ز هر کس تو گوئى فزونتر بود


=



151 «اَحمَدُ مِنَ البَلاغَةِ اَلصّمتُ
 حینَ لا یَنبَغی اَلکَلامُ»


 وقتى سخن گفتن سزاوار نباشد، خاموشى

 بهتر از داد سخن دادن است.

    بدانجا که گفتن سزاوار نیست،

    تو را بهتر از خامشى کار نیست

 به بیهوده مشکن تو قدر سخن‏

‏ ‌ بیندیش اوّل دمى جان من

152 «اَعجَزَ النّاسِ مَن عَجَزَ عَن اِصلاحِ نَفسِه» 

ناتوان‏ ترین مردم کسى است که از اصلاح 

نفس خود عاجز باشد.

    چو کس با خبر باشد از عیب خویش،

    بود عاجز از رفع آن لیک بیش،

 نباشد چنو هیچکس ناتوان‏

 ملامت کنندش نکوهش گران‏
=

153 «اَشبَه النّاسِ بِأنبیاءَ اللّهِ اَقولُهُم لِلحَقِّ

 وَ اَصبَرهُم عَلىَ العَمَلِ»

 شبیه ‏ترین مردم به پیامبران خدا کسى است که 
حقگوتر باشد و در اجراى حقّ بیشتر 
پایدارى و تحمّل کند

    چو کس را بود گفتن حقّ شعار

    باجراى آن باشد او پایدار

 به پیغمبران نیست چون او همال‏

پسندیده باشد مر او را خصال‏

===

154 «َاَمقَتُ العِباد اِلى اللّهِ سُبحانَهُ 
مَن کانَ هِمَّتُهُ بَطنُهُ وَ فَرجُهُ»

 دشمن ‏ترین بندگان نزد خداى پاک کسى است

 که همّتش مصروف پر کردن شکم

 و اطفاى شهوتش باشد 

   کسى را که همّت بخوردن بود،

    عنان را بشهوت سپردن بود

 چنو نیست کس دشمن کردگار

 تو را عار بهتر از این هر دو کار

=

155 «اَحَقُّ النّاسِ بِالإحسانِ مَن أحسَنَ اللّهُ اِلَیهِ 
وَ بَسَطَ بِالقُدرَةِ یَدیهِ»

 سزاوارترین کس به نیکى کردن کسى است 

که خدا باو نیکى کرده و دستش را در

 توانائى باز گذاشته.

    چو بر بنده باشد خدا را نظر

    مر او را دهد قدرت و سیم و زر

 بشکرانه لطف پروردگار 

سزد گر کند بذل و احسان شعار

==

156 «اَعقَلُ النّاسِ مَن کانَ بِعَیبِهِ بَصیراََ 
وَ عَن عَیبِ غَیرِهِ ضَریراََ» 


خردمندترین مردم کسى است که عیب خودش 

را ببیند ولى عیب دیگرى را نبیند

    نباشد از آن کس خردمندتر

    که او باشد از عیب خود با خبر

نبیند هم او عیب دیگر کسان‏

 و گردید او، چشم پوشد از آن‏

=

157 «اَخسَرُ النّاسِ مَن قَدَرَ اَن یَقولَ الحَقَّ فَلَم یَقُل»

 زیان کارترین مردم کسى است که بتواند 

حقّ را بگوید ولى نگوید  

  ندیدم زیان کارتر من از او

    که از حقّ تواند کند گفتگو 

 ولى لب فرو بندد او از بیان

مبادا رسد بر وى اندک زیان‏

=

158 «أَقبَح شَی‏ءَ الأِفکُ»

 تهمت بستن به مردم بدترین چیزها است.

    ز بهتان بدور است مرد خداى 

    مر او را بود راستى رهنماىکز آن زشت‏تر نیست خوى دگر

 زند بر دل متهم او شرر

=

159 «اَعوَنُ الأَشیاءَ عَلى تَزکیَةِ العَقلِ اَلتَّعلیمُ»

 یارى دهنده‏ ترین چیزها براى افزایش خرد یاد دادن است

    چو خواهى که عقلت شود بیشتر

    روى در ره بخردى پیشتربتعلیم نادان تو همّت گمار

که شاخ خرد آورد برگ و بار


==

160 «اَعلَمُ النّاسِ مَن لَم یُزِلِ الشّکُّ یَقینَهُ»

 داناترین مردم کسى است که شکّ یقینش 

را از بین نبرد   

 چو باشد یقین کسى استوار،

    بود در ره دین خود پایدار

 نگردد بشکّ و بتردید سست

 چنو عاقل و عالمى کس نجست‏


==161 «اَعلَمُ النّاسِ بِاللّهِ أَکثَرُهُم خَشیَةََ لَهُ» 

خداشناس‏ترین مردم کسى است که 

بیشتر از دیگران از خدا بترسد   

 چو کس بیشتر ترسد از کردگار

کندروشن ازیاداو قلب تار

 نباشد چنو هیچکس حقّ شناس


 همانند او نیست اندر سپاس‏

==

162 «اَعلَمُ النّاسِ بِاللّهِ سُبحانَهُ اَکثرَهُم لَهُ مَسئَلَةََ» 

خداشناس‏ ترین مردم کسى است که بیشتر از

 دیگران از خدا سؤال و درخواست کند

 کسى چون تو آگه ز ذاتش نشد

 بدین گونه محو صفاتش نشد 

چو باشى خدا را تو خواننده ‏تر
 


   بدرگاه او هر چه خواهنده ‏تر

=


163 «اَحسَنُ اَفعالِ المُقتَدِرِ اَلعَفو» 

بهترین کارهاى شخص توانا گذشت 

از گناهان دیگران است  

  بهین شیوه شخص با اقتدار

    نکوتر ز هر کار و از هر شعار

 گذشت است و پوزش پذیرفتن است

دهان بستن از ناسزا گفتن است‏


=

164 «اَحسَنُ الادابِ ما کَفَّکَ عَنِ المَحارِم»

 بهترین ادبها و دانشها آن است که ترا

 از چیزهاى حرام باز دارد

    گرت دانشى برد بر راه راست

    ز قدر تو با کجرویها نکاست

 تو را از حرام خدا داشت دور 

بود بهترین دانش اى با شعور
=

165 «اَحسَنُ الاَقوالِ ما وافَقَ الحَقَّ 
وَ اَفضَل المُقالِ ما طابَقَ الصِّدق» 

بهترین گفتار آن است که با حقّ موافق باشد، و 

برترین سخن آن است که با راستى مطابقت کند 

   کلامى چو با حقّ مطابق بود،

    بصدق و درستى موافق بود،

 نباشد از آن هیچ بهتر کلام‏

 ترا باید این گونه باشد مرام‏


===

166 «اَحسَنُ الصّنائِعِ ما وافَقَ الشَّرائِع» 

بهترین کارها آن است که برابر دستورهاى 

شرع باشد  

  ترا گویم از بهترین کارها 

    هم از برترین رسم و رفتارها 

بودکاربروفق احکام دین 

چرا ترسى اندر دژ آهنین‏
-=

167 «اَحسَنُ المَقالِ ما صَدَّقَهُ حُسنُ الفِعالُ»

 بهترین گفتار آن است که رفتار نیک مؤیّد 

آن باشد 

   چو کردار خوب تو باشد گواه،

    بصدق کلام تو اى نیکخواه،

 بود بهترین گفته آن گفته ات

 چه زیبا است آن گوهر سفته ‏ات


=‏

168 «اَحسنُ الکَلامِ ما لا تَمُجُّهُ اِلأذانُ

 وَ لا یَتعُبُ فَهمُهُ الاَفهامَ» 

بهترین کلام آن است که بر گوش سنگین نیاید 

و فهم از درک آن عاجز نباشد 

   چو سنگین نیاید کلامى بگوش

    بود درکش آسان بفهم و بهوش

نکوتر نجوئى تو از آن کلام

تو را باید این گونه باشد مرام




==


169 «أَعظَمُ النّاسِ ذُلّاََ الطّامِعُ الحَریصُ المُریبُ»

 خوارترین مردم شخص طمعکار حریص 

بد گمان است. 


   نباشد کسى خوار چون آزمند

    که باشد بشکّ اندر از چون و چند

  نه پرهیز باشد ورا از حرام

نه اندیشد او هیچ از ننگ و نام‏

==

170 «أَعظَمُ النّاسِ سُلطاناََ عَلى نَفسهِ مَن 

قَمَعَ غَضَبُهُ وَ اَماتَ شَهوَتُهُ»

 مسلّط ترین شخص بر نفس خود، کسى است 

که خشمش را سرکوب کند و شهوتش را بکشد

    چو کس ریشه شهوت و خشم و کین

    برون آرد از دل به نیروى دین‏،

 چنو نیست بر نفس خود چیره کس‏

 بهر چیز، او را بود دسترس

=

171 «أَعظَمُ الحِماقَةِ اَلاختیالُ فىِ الفاقَةِ»

 بزرگترین نادانى تکبّر در حال فقر است

    گدا گر تکبّر کند احمق است

    بسى دور از راه و رسم حق است
 نه از دیگرى شاید، این خوى بد
‏ گریزان بود هر کس از بوى بد



=

172 «اَفضَلُ السَّخاء اَن تَکونَ بِمالِکَ مُتبَرِّعاََ 

وَ عَن مالِ غَیرِکَ مُتَوَرِّعاََ» 

برترین بخشش آنست  که مال خودت را در راه 

خدا ببخشى و از مال دیگران بپرهیزى 

   چو در راه خشنودى کردگار

    کنى ثروت خویشتن را نثار

 بپرهیزى از مال مردم اگر

 بود بهترین بخشش اى خوش سیر

=

173 «اَفضَلُ الأَمانَةِ اَلوفاءُ بِالعَهدِ»

 وفاى بعهد بهترین امانت‏دارى است

    چو بر عهد و پیمان وفا باشدت،

    تقرّب بسوى خدا باشدت

 نباشد امانت از این بیشتر

 نباشد کسى از تو خوش کیش ‏تر

==

174 «اَفضلُ الذِّکرِ القُرانِ بِهِ تُشرَحُ الصّدور

 وَ تَستَنیرُ السّرائِر» 

قرآن برترین پند است، با آن سینه‏ ها باز مى‏شود

 و درونها روشن مى‏گردد.

    همانند قرآن نباشد بذکر 

    چنو کس نخواند کسى را بفکر


شود روشن از آن درونهاى تار 

دهد سینه را وسعت اى بی قرار==


175 «اَفضَلُ الأیمانِ حُسنُ الایقانِ»

 بالاترین ایمان یقین درست در باره خدا داشتن است

    بود زیور مرد مؤمن یقین 


    یقین است برتر ز هر کیش و دین‏ 

حذر کن تو از شک و تردید و ریب‏ 

که شکّاک را نیست ایمان بغیب‏

176 «اَفضَلُ العَطیَّة ِما کانَ قَبلَ مَذَلّةِ السؤالِ» 

بالاترین بخشش آنستکه پیش از 

خوارى خواستن باشد

    چو بى ذلّت و خوارى خواستن،

    نه با منّت از اجر خود کاستن

،ببخشى به بیچارگان هر چه بود

، تو را باشد این غایت لطف وجود

 =

177 «اَفضَلُ الطّاعاتِ اَلغَروفَ عَنِ اللَّذاتِ» 

بالاترین عبادتها از لذّتها دل برکندن است

    ز لذّات دنیا چو دل برکنى،

    ز مرغ هوى و هوس، پر کنى،

 بود برترین طاعت و بندگى‏

 شود بر تو آسان بسى زندگى‏

==

178 «اَفضَلُ النّاسِ اَنفَعَهُم لِلنّاسِ» 

برترین مردم کسى است که بیشتر از

 همه سودش بمردم برسد

    چو باشى پى سود مردم بسى،

    بخدمت ترا نیست، همتا کسى

 توئى بهترین بنده کردگار 

تو باشى سعید و توئى کامکار

=

179 «اَفضَلُ الجودِ ایصالُ الحقوقِ اِلى اَهلِها» 

برترین بخشش رسانیدن حقوق بحقّ داران است.

    چو حقّ را بذیحقّ رسانى تو زود

    بمحتاج و مسکین دهى هر چه بود

، از این نیست برتر عطا و سخا،

 همین است راه رضاى خدا

=

180 «اَفضَلُ العِبادَةِ اَلفِکرُ»

 اندیشه کردن بالاترین عبادتها است

    دمى فکر و اندیشه در کارها،

    کند بر تو روشن بسى تارها

  هم او برترین عبادت بودهم او رهگشاى سعادت بود


==

181 «اَشدُ الذّنوبِ عِند اللّهِ سُبحانَهُ 
ذَنبُُ اِستَهانَ بِهِ راکِبُهُ» 

سخت ‏ترین گناهان در پیشگاه خدا گناهى است

 که بنظر مرتکب آن کوچک آید  

  نباشد گناهى از آن سخت‏ تر،

    نه از آن گنهکار بدبخت‏ تر که کوچک شمارد مر آنرا بسى‏،

 نه او گوش دارد به پند کسى‏
 =


182 «اَشَدُّ النّاسِ نَدماََ عِندَ المَوتِ العُلَماءُ غَیرُ العامِلین»

 پشیمان ‏ترین اشخاص هنگام مرگ 
عالمان بدون عملند

    پشیمان‏تر از عالم بى عمل

    نباشد بهنگام مرگ و اجل‏ 

 چو، بر دانش خویش او ظالم است‏


به تکلیف افزونترى عالم است‏
=

183 «اَشَدُّ القلوب غِلّاََ قَلبُ الحُقود»ِ

 ناپاکترین دلها دل شخص کینه‏ ورز است

    نباشد بتر از دل کینه ‏توز

    نبینى چنو هیچ آتش فروز 

 کند خانمانهاى مردم خراب‏ 

کند نقشه دوستى نقش آب‏

==

184 «اَکرَمُ الشّیمَ اِکرامُ المُصاحِبِ وَ اِسعافُ الطّالِب» 

گرامى داشتن دوست و بر آوردن نیاز خواهند 

بهترین شیوه است.

    برو یار خود را گرامى شمار 

    برو حاجت خواستاران برآرکزین شیوه برتر، ترا کار نیست

 بتر هیچ از مردم آزار نیست‏

=

185 «اَشَدُّ النّاسِ عَذاباََ یَومَ القیامَةِ المُتخَطُ لِقَضاء اللّهِ»

 شدیدترین عذاب در روز قیامت بکسانى مى‏رسد 

که بر خواست خدا خشمناک باشند  

  چو از حکم و تقدیر دادار پاک، 

    کسى باشد اندر جهان خشمناک

، بروز قیامت عذاب خداى

،در آرد مر او را بسختى ز پاى‏

=

186 «اَوفَرُ النّاسِ حَظّاََ مِن الأخِرةِ اَقَلّهُم حَظّاََ مِنَ الدُّنیا»

 کم بهره ‏ترین مردم در دنیا، بهره‏مندترین

 آنان در آخرتند 

   چو کم بهره ‏تر باشد اندر جهان،


    کس از جمله یاران و از مردمان،

بردبیشتر بهره اندربهشت

  چو دنیا، بدنیا پرستان بهشت‏

=

187 «اَذَلّ النّاسِ مَن اَهانَ النّاسِ»

 فرومایه‏ ترین افراد کسى است که مردم را خوار دارد.

    چو کس دیگران را کند خوار و زار

    بود ناسزا گفتن او را شعار

، 
، فرومایه ‏تر نیست از او کسى 

بخوارى چنو نیست خار و خسى‏


188 «اَغنىَ الأغنیاءِ مَن لَم یَکُن لِلحِرصِ اَسیراََ»

 توانگرترین توانگران کسى است که 

گرفتار حرص و آز نباشد    توانگرتر از هر توانگر کسى است،

    که از آزمندى گریزان بسى است نگه دارد او آبرو را بمال

‏ نگردد ز بخشیدن آشفته حال‏

189 «أَحکَمُ النّاسِ مَن فَرَّ مِن جُهّالِ النّاسِ» 

داناترین مردم کسى است که از مردمان 

نادان بگریزد

    چو از جاهلان کس گریزان شود

    چو عیسى بسوى بیابان شود،

 بدانشورى نیست او را همال

 نه اندر خرد باشد او را مثال‏

==

190-اَنعَمُ الناسِ عیَشاََمَن مَنَحَهُ اللهُ سُبحانَهُ 

 القَناعَهَ  وَاَصلَحَ لَهُ زَوجَهُ 

کامیاب ترین مردم درزندگی کسی یاست که خدای بز رگ 
به او خوی قناعت عطافرموده  وهمسرش 
رابرایش سازگار ساخته .

چوخوی قناعت نماید عطا 

یکی بنده راازکرامت خدا

هم اورادهد همسرسازگار

نباشد چنو منعم وبختیار

==

191- اَفضَلُ الناسِ فِی الدُنیا الاَسخِیاءُ وَفِی الاخِرَهَ الاَتقیاء
برترین مردم دردنیا بخشندگانند ودرآخرت پرهیزگاران .

گرامی ترین مردمان درجهان 

نباشد بجز خیل بخشندگان 

بعقبی بنزدیک پروردگار

بعزت نباشد  چو پرهیزگار

==

192- اَعدَلَ الناسِ مَن اَنصَفَ مَن ظَلَمَهُ 

عادل ترین مردم کسی است که به آنکه براو ستم

 رواداشته باانصاف رفتارکند

ندیدم کس عادل ترازرآن که او 

چو شد چیره  برةالم زشتخو 

به کیفر ره عدل گیرد به پیش 

نیازارداورازاندازه بیش 

==

193- اَجَلُ الاُمَراء مَن  لَم یَکُنِ الهَوی عَلَیهِ اَمیراََ.

بهترین امیران کسی است که خواهش  

نفس بروی چیره شده  نباشد    کسى را توان گفت الحقّ امیر

    که در بند شهوت نباشد اسیر بود چیره بر نفس امّاره ‏اش 

نبندد هوسها در چاره ‏اش‏


194 «اَسفَهُ السّفَهاء المُتَبَحِّجُ بِفُحشِ الکَلامِ»

 نادان تر ازهمه نادانها کسى است 

که از ناسزا گفتن شادمان شود

    بدشنام چون کس شود شادمان،

    گشاید بهر ناسزائى زبان،

 ورا نیست اندر سفاهت نظیر نباشد چنین کس نصیحت پذیر

==


195 «اَجوَرُ النّاسِ مَن عَدّ جَورَهُ عَدلاََ مِنهُ»

 ستمکارترین مردم کسى است که

 بیدادگرى خود را عدل بشمار
    نباشد از آن کس ستمکارتر  

  نه از او بود مردم آزارتر



که بیدادخودرانهد نام داد

، نباشد ورا نیکى اندر نهاد

==

196 «اَحضَرُ النّاسِ جَواباََ مَن لَم یَغضَب»


حاضر جوابترین مردم کسى است که خشمگین نشود

    نباشد چنین هیچ حاضر جواب

    که چون کس بدشنام گردد خطاب، ، بپاسخ نگردد بر او چیره خشم‏

بپوشد ز تقصیر هتّاک چشم‏


=

197 «اَظلَمُ النّاسِ مَن سَنَّ سُنَنُ الجَورِ

 وَ مَحاسُنَنُ العَدلِ» 

ستمکارترین مردم کسى است که رسم ستم را 

بنا نهاد و آئین دادگرى را برانداخت

    نباشد از آن کس ستمکارتر

    نه ز او آدمى مردم آزارتر، که او رسم بیداد، بنیاد کرد

، هم او شیوه داد بر باد کرد

==

198 «اَوّلُ المُروَّةِ طَلاقَةُ الوَجهِ وَ اخِرُها اَلتَّودُّد»

 جوانمردى اوّلش گشاده روئى و آخرش

 دوستى با مردم است

    جوانمرد را چهره خندان بود 

    به برخورد همواره شادان بود

کشد کارش آخر بمهر و صفا تو را نیمه ره نسازد رها

=



199 «ابخل النّاس من بخل بالسّلام»

 بخیل‏ترین مردم کسى است که از سلام 

دادن امساک ورزد

    چو کس بخل ورزد بذکر سلام


    نباشد بر او آدمیّت تمام‏ 


، بر او چیره اهریمن نخوت است‏


سکوتش نه از سستى و رخوت است‏

==

200 «اَخزَم ُالنّاسِ رَأیَاََ مَن اَنجَزَ وَعدَهُ وَ

 لَم یُؤَخِّر عَمَلَ یَومِهُ لَغِدهِ» 

دور اندیش‏ترین مردم کسى است که بوعده 

خود وفا کند و کار امروزش را براى فردا نگذارد


    نباشد از آن دور اندیش تر،



    نه در راه عقل و خرد پیش تر،


 کز امروز کارش بفردا نماند

 وفا را به پیمان بآخر رساند

=



201 «اَفقََرُ النّاسِ مَن قَتَّرَ عَلى نَفسِهِ مَعَ الغَنى وَ

 السَعَةِ وَ خَلَّفهِ لِغَیرهِ»


 فقیرترین مردم کسى است که با وجود توانگرى 

و وسعت بر عائله‏ اش تنگ گیرد و مالش

 را براى وارثش بگذارد



    نداراتر از آن نباشد کسى،

    که باشد ورا مال و ثروت بسى


ولى تنگ گیرد بر اهل و عیال‏



‏ بارث او گذارد همه پول و مال‏


==


202 «اَشقَى النّاسِ مَن باعَ دینَهُ بِدُنیا غَیرِه» 

بدبخت‏ ترین مردم کسى است که دینش

 را بدنیاى دیگرى بفروشد


    نباشد از آن بخت برگشته ‏تر

    نه مفتون و مغبون و سرگشته ‏تر


 که دینش فروشد بدنیاى غیر


 نباشد ورا در خط خیر سیر


=


203 «اَقطَعُ شَی‏ءِِ ظُلمُ القُضاتِ»


بیدادگرى قاضیان برنده ‏ترین رشته 

نظم کارها است


    به بریدن رشته ‏هاى امور

    به ترویج سستى و ضعف و فتور


 ز بیداد قاضى نباشد بتر


 زند بر دل صاحب حقّ شرر


204 «اَنفَعُ المالِ ما قُضِىَ بِهِ الفَرضُ» 

مفیدترین مال آنست که با آن واجبات خود را ادا کنى

    چو سازى بمالى ادا فرض خویش

    بپردازى از آن همه قرض خویش


 بدان سودمندى ترا نیست مال‏


 بود باقى آن، کى پذیرد زوال‏



==



205- «اَفَةُ القَوىِّ اِستِضعافُ الخَصمِ»

 آفت شخص نیرومند، ناتوان شمردن دشمن است

    بود آفت شخص با اقتدار

    ورا غفلت از گردش روزگار،

 عدو را شمردن بسى خوار و پست‏

 نبودن در اندیشه، هیچ از شکست‏

=

206 «آفَةُ السَّخاء المَنُّ»

 منّت گذاشتن آفت بخشش است


    به بخشش منه منّت اى مرد راد 

    که اجر ترا داد خواهد بباد

ازیرا بود آفت بذل وجود

 ترا زین نکوهیده خصلت چه سود

=

207 «آفَةُ العِبادَةِ الرّیاءُ» 

خودنمائى آفت عبادت است

    بود آفت هر عبادت ریا 

    ریاکار نبود ز شیطان جدا

نداند کند خلق را بندگى

 بود مرگ بهتر از این زندگى‏

==

208 «اَفَةُ الکَلامِ اَلإطالَةُ» 

پرگوئى آفت سخن است


    سخن را ز پر گفتن آفت بود

    بکوتاه گفتن لطافت بود
 

چو بسیار نوشى تو آب زلال


 سرانجام افتى برنج و ملال‏

=

209 «اَفَةُ القُضاةِ اَلطَّمَعُ» 

آفت قاضیان حرص و آز است

    بود آفت قاضیان حرص و آز

    مبادا شود دست قاضى دراز
 

به رشوت ستانیدن از اهل زور


 شدن از ره عدل و انصاف دور

=

210 «اَفَةُ الرّیاسَةِ اَلفَخرُ»

 بخود بالیدن آفت ریاست است

    بود آفت سرورى کبر و ناز 

    مکن دست نخوت بهر سو دراز
 

به غیبت، نکوهش کنندت زیادچو معزول گشتى برندت زیاد

==
211 «آفَةُ النّفسِ الوَلَهُ بِالدّنیا»

 دلباختگى بدنیا آفت نفس آدمى است


    بود آفت نفس، دنیاى دون

    کند حب این پیر زالت زبون‏


 نماند بکس تا سحر این عروس

 اگر بیش خواهیش گردد عبوس‏

212 «آفَةُ النُجّحِ الکَسَلُ» 

آفت رستگارى کسالت و کاهلى است


    بود آفت کامیابى کسل

    سلامت بکوشش بود اى دغل‏ 


 تو را بهتر از کار سرمایه چیست

عمل را برادر همانند نیست‏

=

213 «آفَةُ العامَّةِ العالِمُ الفاجِر»


 عالم زشتکار بلاى همگانى است


    بود آفت خلق در روزگار

    همى عالم غافل زشتکار

 
چو مردم کنندى باو اقتدانباشند از کید و مکرش رها

===

214 «آفَةُ العِلمِ تَرکُ العَمَلِ»

 آفت دانش بکار نبستن آن است

    بود آفت علم، ترک عمل 

    کجا تکیه کردن توان بر امل

عمل میوه علم و دانش بود 

چه بهتر که اندر فزایش بود

=

215 «آفَةُ اللُّبِّ اَلعُجبُ»

 خودپسندى آفت خرد است

    بود آفت عقل، عجب و غرور 

    شود خودپسند از ره راست دور
 

گریزند از او جمله یاران اونماند کس از غمگساران او

=




216 «آفَةُ الَعمَلِ تَرکُ الأِخلاصِ فیهِ»

 آفت عمل نبودن نیّت پاک در آن است

    نباشد چو اخلاص اندر عمل،

    ز آفت مصونش مدان اى دغل

 بجنّت توان رفت با این کلید 

تو از حسن نیّت شوى رو سپید

= =

217 «آفَةُ الدّینِ سوءُ الظَّنِّ»

 
بد گمانى آفت دین است

    بود ظنّ بد آفت کیش و دین

    شود زائل و باطل از آن یقین

 بد اندیش را بد بود روزگار 

ز خلق است پیوسته او شرمسار

=

218 «آفَةُ العُلماء حُبُّ الرّیاسَة»

 دوست داشتن جاه و مقام آفت دانشمندان است

    ریاست، بود آفت عالمان 

    تکبّر بود شیوه ظالمان

جهان پیش عالم نیرزد به خس‏

 ورا دانش و بینش خویش بس‏

==


219 «آفَةُ الجُندِ مُخالِفَةُ القادَةِ»

 اختلاف سران سپاه آفت ارتش است

    چو اندر سپه اوفتد اختلاف


    سران را نباشد بهم ائتلاف
 

رود اصل فرمان برى از میان

شود ارتش آنگه بسى ناتوان‏

==


220 «َاَلا اِنَّ اَسمَعُ الأسماعِ مَن وَعَى التَّذکیرَ وَ قَبِلَهُ»

 بدان که شنواترین گوشها گوش کسى است که 

پند را بپذیرد و نگه دارد


    نباشد چنو کس نصیحت نیوش،

    که او بشنود پند با گوش هوش


 نگه دارد او گفته ارجمند
‏ 

چو گوید شود بیشتر سربلند

 = =

221 «اَلا وَ اِنّ الجِهادَ ثَمَنُ الجَنَّةِ فَمَن جاهَدَ


نَفسَهُ مَلَکَها وَ هىَ اَکرَمُ ثَوابِ اللّهِ لِمَن عَرَفَها» 


آگاه باشید جهاد بهاى بهشت است پس آنکه با 

نفسش پیکار کند مالک بهشت شود که براى  

کسى که آنرا بشناسد گرامى‏ترین
 
پاداش خدا است


    بهاى بهشت است بیشکّ جهاد 

    چنو نیست اجر و ثوابى زیاد 

به نزد هرانکس که آن راشناخت 

به پیکارنفس فسونگر بتاخت 
=

                                                                                                                                                           
222 «اَلا اِنّ اَبصَرَ الأبصارِ مَن نَفَذَ فى الخَیرِ طُرفَهُ                       

 آگاه باش که بیناترین چشمها چشم کسى است 

که متوجه خیر و نیکى باشد.
    نباشد از آن هیچ بیننده ‏تر،

    نه از دیدنش هیچ زیبنده ‏تر


 که باشد نگاهش بدنبال خیر


 کند در ره خدمت خلق سیر

==

223 «اِن رَغَبتُم فِى الفَوزِ وَ کَرامَةِ الآخِرَةِ 

فَخُذوا فِى الفَناء لِلبَقاء» 


اگر آرزومند رستگارى و ارجمندى آخرت مى‏باشید، از 

سراى فانى براى دار باقى توشه برگیرید


    ترا باشد ار آرزوى بهشت،


    شود حاصل اى شخص نیکو سرشت



 چو گرد آورى زاد عقباى خویش


،
‏ تو از هستى و مال دنیاى خویش‏

=

224 «اِن َصَبَرتَ اَدرَکتَ بِصَبرِکَ مَنازِلَ الأَبرارِ وَ اِن جَزَعتَ

 اَورَدَکَ جَزَعَکَ عَذابَ النّارِ»
 اگر صبر کنى با صبرت بجایگاه نیکان مى‏رسى و 

اگر بیتابى کنى، بیتابیت ترا

 بآتش دوزخ مى‏رساند
 

   چو اندر مصیبت صبورى کنى، 

    ز بیتاب گشتن تو دورى کنى

،
دهندت بنزدیک ابرار جاى‏ 

رهاند ترا از جهنّم خداى‏

==

225 «اِن اَحبَبتَ اَن تَکونَ اَسعَدَ النّاسِ 

بِما عَلِمتَ فَاعمَل»



 اگر دوست دارى خوش بخت‏ترین مردم باشى 

بدانچه مى‏دانى عمل کن
 

   چو خواهى که باشى بدنیا سعید

    رسد بر تو از بخت هر دم نوید


، بعلم و بدانش مکن اکتفا
، 

بیا در عمل کوش بهر خدا

==

226 «اِن تَبذُلوا اَموالُکُم فى جَنبِ اللهِ َفَاِنّ اللهَ مُسرِعُِ الخَلَفِ»

 اگر دارائى خود را در راه خدا صرف کنید، خداوند

بزودى شما را عوض مى‏ دهد
  


  کنى در ره حقّ اگر بذل مال 


    ز محتاج و مسکین بپرسى تو حال

‏ 
، خدایت دهد زود اجر جزیل‏

چه باشد نکوتر ز ذکر جمیل‏

==

227 «اِن صَبَرتَ جَرى عَلیکَ القَلَمُ وَ انتَ مأجورُُ»

 اگر صبر کنى آنچه بر قلم قدرت خدا جارى شده، بر 

تو مى‏گذرد و باجر مى‏رسى


    گرت صبر باشد، قضا بگذرد 

    خدا گر بخواهد، بلا بگذرد
ترا باشد آن گاه اجر کثیر

 چو باشى باحوال دنیا بصیر
=

228 «اِن جَزَعتَ جَرى عَلَیکَ القَلَمُ وَ اَنتَ ما زُورُُ» 

اگر بیتابى کنى قضا و قدر بر تو مى‏گذرد و تو گناه کارى


    چو بیتاب باشى، نسازد قضا،

    دمى کار و تکلیف خود را رها

 
 گنهکار گردى چو طىّ گردد آن 

مگو ناسزا بر زمین و زمان‏


=



229 «اِنَّما الجاهِلُ مَنِ استَعبَدتهُ المَطالبِ» 

به راستى نادان کسى است که خواهش‏ها

 او را بنده خود سازند


    چو کس بنده خواهش خود بود،

    ورا سعى در کاهش خود بود


 بتحقیق بى بهره است از خرد
 

مر او را نکوهش فراوان سزد

=

230 «اِنَّما العاقِلُ مَن وَعَظَتهُ التَّجارِبُ»

 به راستى دانا کسى است که تجربه‏ ها

 او را پند آموزند
  

  چو از تجربت پند گیرد کسى

    چشد سرد و گرم جهان را بسى،


، بتحقیق او را خرد رهبر است

 خرد بر سر آدمى افسر است‏

==

231 «اِنَّما الدُّنیا شَرَکُُ وَقَعَ فیهِ مَن لا یَعرِفُهُ» 

به راستى دنیا دامى است که هر کس آن 

را نشناسد در آن افتد.
 


   فریبنده دامى است دام جهان

    نباشد از آن هیچ کس در امان‏



 جز آن کس که بشناسد از دانه دام‏
 

کند توسن نفس امّاره رام‏


==

232 «اِنَّما الکَرَمُ بَذلَ الرّغائِبِ وَ اِسعافُ الطّالِبِ»


 به راستى که جوانمردى ببخشیدن چیزهاى 

خوب و برآوردن نیاز خواهنده است.


    کرامت بحاجت روا کردن است 

    بخواهنده، خواهش ادا کردن است 

ئ‏
ببخشیدن هر چه نیکو است، او

 نیاوردن خم بابرو است، او
==



233 «اِنَّما الکَیِّسُ مَن اِذا اَساءَ استَغفَرَ وَ اِذا اَذنَبَ نَدِمَ»



 به راستى زیرک کسى است که وقتى بدى کند

 آمرزش بطلبد و چون مرتکب

 گناه شود پشیمان گردد
    بود زیرک آن کس که وقت گناه،

    پشیمان، برد سوى خالق پناه‏ 


 و گر بد کند پوزش آرد بکار


بود بخشش از بدى انتظار

=

234 «اِنَّما قَلبُ الحَدَثِ کَالأَرضِ الخالِیَةِ مَهما اُلقِىَ

 فیها مِن کُلِّشَى‏ء قَبَلتُهُ»


 براستى دل جوان مانند زمین بکر و نکاشته است 

که هر زمان تخمى در آن افکنده شود 

مى ‏پذیرد.


    بود نوجوان را نیالوده فکر

    دلش چون زمینى است خالىّ و بکر
 توانى در آن تخمها کاشتن‏

 همان را که کارى تو، برداشتن‏


==

235 «اِنَّمَا المَجدُ اَن تُعطِىَ فِى الغُرمِ وَ تَعفوَ عَنِ الجُرمِ» 


به راستى بزرگى آن است که وقتى زیان بینى 

ببخشى و از گناه دیگران درگذرى


    بزرگى است، بخشش بوقت زیان

    گنهکار را نیز، دادن امان‏

 
 نبودن پى کین و کیفر کشى‏بوحشت فتادن ز آدم کشى‏

==

236 «اِنَّمَا اللَّبیبُ مَن استَسَلَّ الأَحقاد» 

براستى خردمند کسى است که شمشیر برکشد 

و کینه‏ ها را بکشد


    خردمند تیغ از میان برکشد

    هر آن کینه در دل بود برکشد


 ز زنگ بدى سینه صافى کند
 به نیکى هم او جهد کافى کند

=

237 «ِانَّمَا النّاسُ عالِم
ُُ وَ مُتَعَلِّمُُ وَ ما سِواهُما فَهَمَجُُ»

 مردم یا دانشمندند یا دانشجو و بجز این دو بقیّه

 مانند پشه کور هیچ و پوچند


    برو دانش آموختن کن شعار 


    اگر نیستى عالم اى هوشیار


که جز این دو هیچند و پوچند و کور
 بود جاهل از آدمیّت بدور

==

238 «اَینَ مَن حَصَّنَ وَ اَکَّدَ وَ زَخرَفَ وَ نَجَّدَ»


 کجا است کسى که قلعه ‏هاى استوار بنا نهاد 

و آن را طلا کارى کرد و بیاراست
 

   کجا رفت آن کاو نمودى بنا،

    ز پولاد و آهن بسى قلعه ‏ها
 

برافراشت آن را بسوى فلک

 بر آن نقشها از طلا کرد حکّ‏
==

239 «اَینَ مَن کانَ مِنکُم اَطو
َلَ اَعماراََ اَو اَعظَمَ اثارَاََ»

 کجا رفتند آن کسانى که عمرشان بیش از 

عمر شما و آثارشان بزرگتر از آثار شما بود
    کجایند آنان که آثارشان

    گواه است بر قدرت و کارشان
،

 نباشد چو آنان بطول حیات‏
‏ 

نبودى سرانجامشان جز ممات‏


==

240 «اَینَ مَن بَنى وَ شَیَّدَ وَ فَرَشَ وَ مَهَّدَ وَ جَمَعَ وَ عَدَّدَ»

 کجاست کسى که بنائى ساخت و آن را استوار

 نمود و در آن فرش بگسترد و مال جمع و آماده کرد


    کجا رفت آن کس که بر پاى داشت،

    بنائى و آن را بسى برفراشت‏


 بیاراست آن را و کرد استوار
 زر آورد گرد و نمود او شمار

==

241 «اِنَّ لِأنفُسَکُم اثماناََ فَلا تَبیعوها اِلّا بِالجَنَّة» 

براستى که نفس شما با ارزش است، پس آنرا 

جز با بهشت سودا مکنید


    فراوان بود قدر نفست، اگر،


    نسنجى تو آن را به سیم و بزر


 نه بفروشیش جز بنقد بهشت

 چو باشى خردمند و نیکو سرشت‏



242 «اِنَّ بِشرَ المؤمِنِ فى وَجهِهِ وَ قوَّتَهُ

 فى دینهِ وَ حُزنَهُ فى قَلبِه»


 به راستى که مؤمن گشاده رو است و توانائیش 

بدینش و غمش در دلش میباشد
    غم مؤمن اندر دل او بود


    ز دینش ورا زور و نیرو بود
 بصورت بود شادیش آشکار

 نگردد بروز بلا بیقرار

==

243 «اِنَّ الیَومَ عَمَلُُ وَ لا حِسابَ وَ غَداََ حِسابُ وَ لا عَمَلَ»

 به راستى که امروز روز عمل است نه حساب و فردا

 (قیامت) روز حساب است نه عمل


    ترا باشد امروز روز عمل 


    نه دیرى بپاید، که آید اجل‏
 

دگر روز، روز حساب است و بس‏


 نباشد ترا بر عمل دسترس‏

==



244 «اِنَّ التَّوَکُّلَ مِن صِدقِ الأیقانِ»

 براستى که توکّل بر خدا از درستى

 یقین است.
    توکّل بتحکیم ایمان بود 


    هم از صحّت و صدق ایقان بود
تو را گر توکّل بود بر خدا

،
 نترسى ز تقدیر و حکم قضا

==

245 «اِنَّ وَلىُّ مُحمّدِِ (صَلّى الله عَلیه وَآلهِ وَسَلَّم) مَن

 اَطاعَ اللّهَ وَ اِن بَعُدت لُحمَتهُ» 



براستى دوست محمّد "که درود خدا بر او باد"، کسى است 


که خدا را فرمان برد اگر چه از نظر خویشى 

از او دور باشد
    بنزد محمّد بود دوست. آن،


    که فرمان برد از خداى جهان‏
 
 اگر دور باشد ز خویشى چه باک‏ 

دل او ز ایمان بود تابناک‏

246 «اِنَّ عَدوَّ مُحمّدِِ (صَلّى اللهُ عَلَیهِ وَآلهِ وَسَلَّم) مَن عَصَى اللّهَ 

وَ اِن قَرُبتَ قَرابَتَهُ» 

براستى دشمن محمّد" که درود خدا بر او باد"، کسى 

است که خدا را نافرمانى کند اگر چه از نظر 

خویشى باو نزدیکتر باشد
    به پیش محمّد عدو آن بود

    که عاصى ز فرمان یزدان بود

، چه سود ار بخویشى بود پیشتر

، چو اندر ره کج رود بیشتر


==



247 «اِنّ اللّهَ تَعالى یُدخِلُ بِحُسنِ النیَّةِ وَ صالِحِ السَّریرَةِ

 مَن یَشاءُ مِن عِبادِهِ الجَنَّةَ»

 به راستى که خداى بزرگ هر یک از بندگانش را 

که بخواهد بخاطر حسن نیّت و صفاى باطنش 

ببهشت مى‏فرستد    باخلاص و با نیّت و قلب پاک


    درون کسى چون شود تابناک،

، چو خواهد، خداوند حىّ قدیم

، مر او را بجنّت نماید مقیم‏

==

248 «اِنَّ اَنفاسَکَ اَجزاءُ عُمرِکَ فَلا تُفنِها اِلّا فى طاعَةِِ تُزلِفُکَ» 

براستى که نفسهایت پاره ‏هاى عمر تواند، پس آنرا 

سپرى مکن مکر در راه طاعتى که 

ترا بخدا نزدیک کند

    شود کوته عمر تو از هر دمى

    بپایان میارش تو اى آدمى‏  مگر در ره طاعتى کان تو را

،مقرّب نماید به پیش خدا

===

249 «اِنَّ مِن العِبادَةِ لینُ الکَلامِ وَ اِفشاءُ السّلامِ»

 براستى که بنرمى سخن گفتن و آشکار کردن 

سلام نوعى عبادت است

    عبادت بود نرمش اندر کلام


    دگر آشکارا نمودن سلام‏

 به تندى تو بیهوده مگشا دهان

 که پیک درون تو باشد زبان‏

=250 «اِنَّ بِذَوِى العُقولِ مِن الحاجَةِ اِلىَ الأَدَبِ 

کَما یَظَمأ اَلزُّرعُ اِلىَ المَطَرِ» 

به راستى که خردمندان نیازمند ادب و دانشمند، بدانسان 

که کشتزار تشنه باران است. 

بود عاقلان را بدانش نیاز 

شود از ادب آدمى سرفراز 

بدانسان که از یمن ابر بهار، 

شود تازه و بارور، کشتزار 

==

گردآوری : م .الف ز ا ئر




251 «اِنَّ اَهلَ النّارِ کُلُّ کَفورِِ مَکورِِ» 

براستى هر کافر حیله‏ گرى اهل دوزخ است 


هر آن کافر دون حیلت شعار، 



بتحقیق باشد ز اصحاب نار 


بر او مکر او باز گردد همى‏ 


نیاساید اندر جهنّم دمى‏ = 
252 «اِنَّ الفَقرَ مَذَلَّةُُ لِلنّفسِ مَدهَشَةُُ
 لِلعَقلِ جالِبِ لِلهُمومُ» 

به راستى نادارى موجب خوارى انسان و سرگردانى 

عقل و جلب غمها و اندوه‏ ها است 


مذلّت بود فقر، بر آدمى 

بود جالب و جاذب هر غمى 

بحیرت فتد عقل مرد فقیر 

‏ نباشد مر او را کسى دستگیر

==


253 «اِنَّ الأَتقیاءَ کُلُّ سَخىِِّ مُتَعَفِّفِِ مُحسِّنِِ»

 براستى که هر انسان بخشنده پاکدامن نیکوکارى، از

 پرهیزکاران است

    نکوکار پاک سخاوت شعار،

    نباشد بجز شخص پرهیزکار 

 ز اکسیر تقوى و پاکى وجود

،شود زرّ خالص مس هر وجود

==

254 «اِنّ اَعجَلَ العُقوبَةِ عُقوبَةُ البَغىِ»

 براستى که زود رس‏ترین کیفرها جزاى

 ستمکارى است

    بتعجیل، چون کیفر ظلم نیست 

    نکوهیده‏ تر از ستمکار کیست


در افتد بسر ظالم زشتکار 

بر او لعنت از جانب کردگار
==
255 «اِنَّ اَهنَأ النّاسِ عَیشاََ مَن کانَ
 بِما قَسَمَ اللّهُ لَهُ راضِیاََ» 


براستى گواراترین زندگى از آن کسى است 

که بقسمت خدا راضى باشد


    گواراتر از عیش آن کس مجو

    که پاکیزه باشد و را خلق و خو

 بود راضى از قسم پروردگار

 نباشد مرا او را بجز شکر کار
=

256 «اِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ یُحِبُّ المُتَعَفِّفَ الحَیّىَ التَّقِىَ الرّاضِىَ»

 براستى که خداوند پاک هر مؤمن پاکدامن با شرم

 پارسائى را که بقضاى الهى راضى باشد دوست دارد

    هر آن پاک با شرم پرهیزکار،

    که راضى بود او ز پروردگار، عزیز است نزد جهان آفرین‏

 بود او بجنّت به نیکان قرین‏

=

257 «اِنّ الحازِمَ مَن لا یَغتَرِّ بِالخِدَعِ»


 براستى دور اندیش کسى است که 

فریب پذیر نباشد

    بود حازم آن کس ز روى یقین،


    که باشد بهر چیز او تیز بین‏


  نگردد گرفتار دام فریب‏ 

نیفتد برون از طریق شکیب‏

==258 «اِنَّ کَلامَ الحَکیمِ اِذا کانَ صَواباََ کانَ

 دَواََ وَ اِذا کانَ خَطاََء کانَ داََءَ»



 براستى وقتى سخن شخص حکیم درست باشد، دوا 

و شفا است و چون درست نباشد، درد است

    کلام حکیمان بود گر درست،

    به تحقیق آرامش جان تو است

 دوا باشد، امّا چو باشد خطا

، بتر نیست از آن ترا درد و داء

==


259 «اِنَّ النَّفسَ لَجَوهَرَةُُ ثَمینَةُُ مِن صانَها رَفَعَها
 وَ مَنِ ابتَذَلَها وَضعَها» 


براستى نفس آدمى گوهر گرانبهائى است. هر کس 

حفظش کند، بلندش سازد و هر کس رهایش

 نماید، آنرا بیفکند

    بود نفس چون گوهرى پر بها 



    نگه داردش کس چو از هر خطاءبیفرازدش، ور رها سازدش

، بنابودى و خوارى اندازدش‏

=

260 «اِنَّ اَنصَحَ النّاسِ اَنصَحَهُم
 لِنَفسِهِ وَ اَطوَعُهُم لِرَبِّهِ»


 براستى پند دهنده‏ ترین مردم کسى است که بیشتر

 از همه نفس خودش را اندرز دهد و زیادتر از دیگران 

فرمانبردار خدا باشد

    نباشد از آن پندگوتر کسى،

    که بر خود نصیحت کند او بسى‏

 بود پیرو امر پروردگار

 در این ره نباشد چنو، پایدار


== 

261 «اِنََّ قَدرَ السّؤالِ اَکثَرُ مِن قیمَةِ النَّوالِ فَلا تَستَکثِروا ما

 اَعطَیتُموهُ فَاِنَّهُ لَن یُوازى قَدرُ السّؤالِ» 


ارزش خواستن بیش از دادن است، پس آنچه را 

مى‏ بخشید بزرگ مشمارید، زیرا با ارزش 

خواستن برابر نیست

    برو بخشش خویش کوچک شمار 

    ز منّت گذارى بدان، شرم دار

عطاى تو هر چند باشد عظیم،

 نباشد بقدر سؤال اى کریم‏

==


262 «اِنَّ مَثََلَ الدُّنیا وَ الأخِرَةِ کَرَجُلِِ لَهُ اِمرَاَتانِ

 اِذااَ رَضى اِحداهُما اَسخَطُ الأُخرى» 


براستى مثل دنیا و آخرت مانند مردى است 

که دو زن دارد چون یکى را راضى کند، دیگرى

 بخشم آید

    کسى را که باشد بمنزل دو زن

    چو راضى نماید یکى زان دو تن،، شود دیگرى زین سبب خشمگین

 بود کار دنیا و عقبى چنین‏

==

263 «اِنَّ التَّقوى عِصمَةُُ لَکَ فى حَیاتِکَ
 وَ زُلفى لَکَ بَعدَ مَماتِکَ»



 براستى که پرهیزکارى در زمان حیاتت نگهبان تو است 

و بعد از مرگت موجب نزدیکیت بخدا است  


  نباشد ز تقوى پسندیده‏تر


    نه از پارسا مرد، بگزیده‏تر 

 بود او نگهبانت اندر حیات

از آن است قرب تو بعد از ممات‏

=

264 «اِنَّ أَفضَلَ النّاسِ مَن حَلُمَ عَن قُدرَةِِ وَ زَهَدَ 

عَن غُنیَةِِ وَ اَنصَفَ عَن قُوَّةِِ»

 براستى بالاتر از همه کسى است که وقت 

توانائى بردبارى کند، و با وجود توانگرى از دنیا بگریزد، و

 با داشتن زور منصف باشد

    بقدرت، چو باشد کسى بردبار

    ز دنیا بود با غنى، برکنار،، گراید بعدل و بانصاف و داد

، نباشد چنو بنده ‏اى نیک و راد

===
265 «ِِِاِنَّکَ اِن اَقبَلتَ عَلىَ الدُّنیا اَدبَرَت»

 براستى اگر تو بسوى دنیا روى آورى، او از 

تو روى بگرداند.


    بدنیاى فانى چو روى آورى، 



    نباشد مر او را سر یاورى‏ کند برتوباکینه وقهر پشت

 مکن رنجه، با آهنین پنجه مشت‏

==

266 «اِنَّکَ اِن اَدبَرتَ عَن الدُّنیا اَقبَلَت»

 براستى اگر تو از دنیا رویگردان باشى، او بسوى

 تو روى آورد

    شوى رویگردان چو از این جهان

    بود کوششت در پى ترک آن، شتابد بسوى تو دنیاى پست‏،

 دهد بر تو از نعمت او آنچه هست‏
=

267 «اِنَّکَ مُقَوِّمُُ بِاَدَبِک فَزَیّنهُ بِالحِلم»

 ارزش تو بادب تو است، پس آنرا بزیور حلم

 و بردبارى بیاراى 


   ترا قدر و قیمت بود از ادب، 


    ادب بى ‏نیازت کند از نسب‏

بیاراى آن را تو با زیب حلم‏

 که جانت شود روشن از نور علم‏

=


268 «اِنَّکَ لَن یُغنىَ عنکَ بَعدَ اَلموت الّا صالِحُ

 عَمَلِِ قَدّمتَهُ فَتَزوَّدَ مِن صالِحِ العَمَل» 


براستى پس از مرگ چیزى جز عمل خوبى که پیش 

فرستاده ‏اى ترا بى‏نیاز نمى‏کند، لذا از عمل 

صالح توشه بیندوز

    برو توشه برگیر از کار نیک


    که فردا خرند از تو کردار نیک‏ 

 چه سازد بمحشر تو را بى‏ نیازنباشد اگر نیکیت چاره ‏ساز

==

269 «اِنَّکَ اَن اَطَعتَ هَواکَ اَصِمَّکَ وَ اَعماکَ

 وَ اَفسَدَ مُنقَلَبَکَ وَ اَرداکَ» 


براستى اگر پیرو هواى نفست باشى او تو را 

کور و کر کند و بهلاکت رساند

و آخرتت را تباه سازد

    شوى بنده خواهش نفس اگر

    بتحقیق سازد تو را کور و کر
 
، تو را او بخاک هلاک افکندهمانت به عقبى سیه رو کند

=

270 «اِنّّکَ اِن اَطَعتَ اللهَ سُبحانَهُ 

نَجّاکَ وَ اَصلَحَ مَثواکَ»



 براستى اگر خداى پاک را فرمان برى، ترا نجات دهد

 و جایگاهت را در آخرت پاکیزه سازد

    خداى جهان را چو طاعت کنى،

    عبادت بهر وقت و ساعت کنى،

 کند رستگارت بهر دو سراى‏ 

بجنّت کند بر تو پاکیزه جاى‏

=



271 «اِنَّکَ ِان تَواضَعتَ َرَفَعَکَ اللهُ. اِنَّکَ

 اِن تَکَبَّرتَ وَضَعَکَ اللّهُ» 

براستى اگر فروتن باشى خدا سر بلندت سازد 

و اگر تکبّر کنى تو را فرو افکند و خوار دارد.


    گر افتادگى پیشه باشد تو را

    کند سرفراز جهانت خدا


 گرت نخوت و عجب باشد شعار،



خداى بزرگت کند خوار و زار


==

272 «اِنّکَ لَستَ بِسابِقِِ اَجَلَکَ وَ لا بِمَرزوقِِ ما لَیسَ


لَکَ فَلِما ذا تَشقى نَفسَکَ یا شَقِىُ» 


البتّه تو از اجلت پیش نمى‏افتى و بدانچه روزیت نیست

 نمى‏رسى، پس اى بیچاره چرا خودت

 را بدبخت میکنى



    نمانى، چو آید تو را پیش، مرگ

    نباشد تو را رزق، هر زاد و برگ‏


 بخود کارها را چو گیرى تو سخت،



 کنى خویش را عاقبت تیره بخت‏

=

273 «اِنَّکََ اِن سالَمتَ اللّهَ سُبحانَه سَلِمتَ وَ فُزتَ»

 براستى اگر با خداى پاک آشتى کنى سالم مى‏مانى 

و رستگار مى‏شوى


    ترا باشد ار آشتى با خداى،

    نگردى تو از عهد و پیمان جداى،


 بفیض سلامت تو حائز شوى‏



 بدنیا و عقبى تو فائز شوى‏


==




274 «اِنَّکُم اِن اِعتَرَرتُم بِالأمالِ تَخرَمَتکُم بَوادِرُ الآجالِ 

وَ قَد فاتَتکُمُ الأَعمال»


 البتّه اگر شما فریفته آرزوها شوید اجلهاى ناگهانى

 شما را هلاک سازد و فرصت عمل از 

دست شما بیرون شود


    فریبد شما را اگر آرزو،

    اجل همچنان گرگ درنده خو،


 دهد خرمن عمرتان را بباد


برد جمله اعمالتان را زیاد


=



275 «اِنَّکُم مُؤاخَذونَ بِاقوالِکُم


فَلا تَقولوا اِلّا خَیراََ»



 البتّه شما در برابر گفته ‏هایتان مورد بازخواست

 قرار مى‏گیرید، پس جز خوب نگوئید.



    نباشد کس ایمن ز گفتار خویش 

    نه از کار و کردار و رفتار خویش‏


ز گفتار بد او شود باز خواست‏


خنک آنکه جز خیر و نیکى نخواست‏


=



276 «اِنَّکُم اِِلى اِجراءِ ما اَعطَیتُم اَشدُّ حاجَةََ


مِنَ السّائِلِ اِلى ما اَخَذَ مِنکُم»



 شما بپاداش چیزى که عطا مى‏کنید بیشتر نیازمندید 

تا سائل بخود آن چیز


    کنى سائلى را چو حاجت روا،

    دهى هر چه خواهد براه خدا،


 نیازت بپاداش آن کار خیر،


 بود بیشتر ز آن که دادى بغیر


==



277 «اِنَّکُم اِن مَلّکتُم شَهَواتِکُم نَزَت


بِکُم اِلى الاَشَرِ وَ الغَوایَة»



براستى اگر خواهشهاى نفس بر شما غالب 

گردد، شما را بسوى کفران نعمت

 و گمراهى بکشاند


    چو در بند شهوت بود کس اسیر

    در افتد ز اوج نزاهت بزیر


سرانجام کارش بکفران کشد


بگمراهى، از کید شیطان کشد


==



278 «اِنَّکُم اِن رَضیتُم بِالقَضاء طابَت


عَیشتُکُم وَ فُزتُم بِالغَناء»



براستى اگر بقضاى الهى راضى باشید زندگانى 

بر شما گوارا مى‏گردد و توانگر خواهید شد


    چو خشنود باشد کسى از قضا

    رضا باشد او بر رضاى خدا،


ء شود کامش از زندگانى روا


 توانگر شود گر بود بینوا


=



279 «اِنَّکُم اِلى اکتِسابِ الأَدَبِ اَحوَجُ مِنکُم


اِلى اکتِسابِ الذَّهَبِ وَ الفِضَّةِ»



براستى شما بکسب ادب و دانش بیشتر از 

بدست آوردن طلا و نقره نیاز دارید



    تو را بیشتر باشد از سیم و زر


    به علم و ادب احتیاج اى پسر



 چو علم و ادب را نباشد زوال‏


 ولى تکیه نتوان نمودن بمال‏


==



280 «اِیّاکَ وَ اِدمانَ الشِّبَعِ فَاِنّهُ

یُهَیِّجُ الاِسقامَ وَ العِلَلَ»



 از همیشه سیر بودن بپرهیز زیرا آن موجب

 بیماریها و ناراحتى‏هاست.


    چو بسیار خوردن بود پیشه‏ ات

    نباشد بجز سیرى اندیشه‏ ات


، سرانجام افتى برنج و بدرد


، ز بیمار بودن شوى روى زرد


=



281 «اِیّاکَ وَ کَثرَةَ الکَلام ِفَاِنَّهُ یُکثِرُ


الزَّلَلَ وَ یورِثُ المَلَلَ»



 پرگوئى مکن زیرا پر گوئى لغزش‏ها را مى‏افزاید 

و دلتنگى‏ها را باعث مى‏شود



    سخن گر چه باشد چو آب زلال


    ز پر گفتن و یاوه خیزد ملال‏


، به لغزش قرین است بسیار گوى‏


مر او را بود آبرو، آب جوى‏




282 «اِیّاکَ وَ مُصادِقَةُ الفاجِر فَاِنَّهُ


یَبیعُ مُصادِقَةِ بِالتّافَِهِ المُختَقَر»



 با بد کار دوستى مکن زیرا او دوستش را 

به اندک چیزى مى‏فروشد


    مشو یار بد کار اى هوشمند 

    نخواهى گر افتادن اندر گزند


که بفروشدت او باندک بها


 کند بر تو در روز تنگى قفا


==




283 «اِیّاکَ وَ ما یَستَهجَنُ مِن الکَلامِ فَاِنَّهُ یَحبِسُ


عَلَیکَ اللِّئامَ وَ یُنفِرُ عَنکَ الکِرامَ»


از زشتگوئى بپرهیز زیرا افراد پست را بتو نزدیک میکند 

و بزرگان را از تو دور مى‏سازد.


    بود زشتگوئى تو را ننگ و عار

    کنند از تو آزاد مردان فرار


 لئیمان بگرد تو گردند گرد


بپرهیز جان من از این شگرد


==




284 «اِیّاکَ وَ البِطنَةَ فَمَن لَزِمَها کَثُرَت اَسقامُهُ

وَ فَسَدَت اَحلامُهُ»


زیاد مخور زیرا درد آدم پرخور بسیار و 

خوابهایش پریشان است


    چو باشد ترا سیر خوردن شعار،

    شوى از سلامت بسى بر کنار


 پریشان شود خوابهایت تمام‏


 در افتى برنج و تعب و السّلام‏


==



285 «ِایّاکَ وَ مُصادَقَةَ الکَذّابِ فَإنَّهُ یَقرِّبُ


مِنکَ البَعیدَ وَ یُبَعِّدُ مِنکَ القَریبَ»



 با دروغگو دوستى مکن زیرا دور را بتو نزدیک 

و نزدیک را بتو دور نشان مى‏دهد



    مبادا شود کاذبت یار و دوست 

    که با خوى بد برکند از تو پوست‏


کند بر تو نزدیک او راه دور


 کند دور نزدیک، آن بى‏شعور

==




286 «اّیّاکَ وَ صُحبَةَ مَن الهاکَ وَ اَغراکَ


فَاِنَّهُ یَخُذلُکَ وَ یوبِقُکَ»



 با کسى که ترا ببازى مى‏گیرد و مى‏فریبد همنشینى 

مکن زیرا تو را بخوارى و هلاکت مى‏ کشاند



    چو خواند تو را کس ببازیگرى،


    همه کارها گیرد او سرسرى،



 کشاند تو را او بخاک هلاک‏



 از او باش اى بیخبر بیمناک‏


=


287 «اِیّاکَ اَن تُسلِفَ المَعصیَةَ وَ تُسَوِّفُ


بِالتّوبَةِ فَتَعظُمَ لَکَ العُقوبَةُ»



 گناه را پیش مفرست و توبه را پس مینداز تا 

کیفر گناه بر تو گران آید


    مبادا فرستى گنه را تو پیش


    برى توبه را نیز از یاد خویش‏


 شود بر تو سنگین جزاى گناه‏


 بروز قیامت شوى رو سیاه‏


==

288 «اِیّاکَ اَن تَرضى عَن نَفسِکَ

فَیَکثُرُ السّاخِطُ عَلَیکَ»



 خود پسند مباش زیرا عدّه زیادى نسبت 

بتو خشمگین میشوند.



    مبادا شوى هیچگه خود پسند 

    که از خود پسندى در افتى به بند


شود خشمگین بر تو خلق زیاد


 همه دوستانت برندت زیاد


==


289 «اِیّاکَ وَ مُصادَقَةَ البَخیلِ فَاِنَّهُ یَقعُدُ


عَنکَ اَحوَجَ ما تَکونُ اِلَیهِ»



 از دوستى با بخیل بپرهیز زیرا وقتى نهایت احتیاج 

را باو دارى از تو کنار مى‏کشد

    بپرهیز از دوستىّ بخیل

    و گر خواهى از من برادر دلیل


 چو باشى باو هر چه محتاج‏تر،


، گریزان شود از تو آن بد گهر


==



290 «اِیّاکَ اَن تَعتَمِدَ عَلى اللَّئیمِ


فَاِنّهُ یَخذُلُ مَنِ اعتَمَدَ عَلَیهِ»



به نا کس اعتماد مکن زیرا کسى را که باو تکیه 

کند خوار مى‏سازد


==

    کجا تکیه کردن بدو نان سزاست


    ز نا کس بجز زشت و بد برنخاست‏


، چو بر او تو روزى کنى اعتماد،



 کند خوارت آن ناکس بد نهاد


==



291 «اِیّاکَ وَ النَّمیمَةَ فَاِنّها تَزرَعُ الضَّغَینةَ


وَ تُبَعِّدُ عَنِ اللّهِ وَ النّاسِ»



سخن چینى مکن، زیرا آن کار تخم کینه را 

در دلها مى‏کارد و انسان را از خدا و خلق دور میکند



    سخن چین بدل تخم کین کاردت 

    ز هر کس که خواهد بخشم آردت‏


کند دشمن خلقت آن نابکار


 تو را دور سازد ز پروردگار


===




292 «اِیّاکَ وَ الفُرقَةَ فَاِنّ َالشّاذَّ مِنَ النّاسِ لِلشَّیطانِ» 


از جمعیّت جدا مباش زیرا شخص تنها مانده 

در معرض خطر شیطان است

    ز جمعیّت حقّ چو گشتى جدا،


    نباشى تو از دام شیطان رها



 چو دست خدا با جماعت بود،

چه بیم ار ترا نى شجاعت بود


==

293 اِیّاکَ وَ المَکرَ فَانَّ المَکرَ لِخُلُقُُ ذَمیمُُ»

 از مکر بپرهیز زیرا خوى زشتى است.

    تو مکر و خدیعت میاور بکار


    ز ناراستى جان من شرم دار




 میندیش بد تا نبینى تو بد


که جز کشته خویش کس ندرود



==


294 «اِیّاکَ وَ العَجَلَ فَاِنّهُ مَقرونُُ بِالعِثارِ»

 از شتاب بپرهیز زیرا آن به لغزش نزدیک است

    بود کار شیطان ملعون شتاب

    منه گام اندر ره ناصواب‏ 

 شتابت کند کار یکسر خراب‏


ترا در نظر آب آید سراب‏


==

295 «اِیّاکَ وَ الاِعجابَ وَ حُبَّ الاِطراء فَاِنَّ


ذلِکَ مِن اَوثَقِ فُرَصِ الشّیطانِ»


 از خودپسندى و تمایل بستایش زیاد بپرهیز، زیرا 

این از استوارترین فرصتهاى شیطان است



    ترا خود پسندى سزاوار نیست 

    بتر ز آن بدنیا دگر کار نیست‏


ستایش کند گمرهت هر چه بیش‏


 تو در راه شیطان منه گام خویش‏


=



296 «ِِِایّاکَ وَ مُستَهجَنَ الکَلامِ فَاِنّهُ یِوغِّرُ القُلوبَ»


 از سخن زشت بپرهیز، زیرا دلها را به کینه مى‏آورد


    بزشتى میالاى هرگز دهان

    به بیهوده گفتن تو مگشا زبان


 کز آن آتش کینه روشن شود


‏ ترا خلق بسیار دشمن شود
297 «اِیّاکَ وَ مَذمومَ اللِِّجاجَ فَاِنَّهُ یُثیرُ الحُروبَ» 


از زشتى ستیزه بپرهیز، زیرا فروزنده 

آتش جنگ‏ها است



    برو تا توانى لجاجت مکن

    تو در آنچه گوئى سماجت مکن‏


 کز آن آتش جنگ روشن شود


 تو را دوست یکباره دشمن شود


===





298 «اِیّاکَ وَ البَغى فَاِنّهُ یُعَجِّلُ الصَّرعَةَ


وَ یُحِلُّ بِالعامِلِ بِهِ العِبَرَ»



ستم مکن زیرا ستم در افتادن را نزدیک میکند 

و ظالم را مورد عبرت دیگران قرار مى‏ دهد


    نخواهى شد ار عبرت اى باخرد،

    ترا دورى از ظلم و عدوان سزد


 بود کوته عمر ستمکار دون‏


نپائیده دیرى، شود سرنگون‏


=



299 «اِیّاکَ وَ الظُّلم فَاِنَّهُ اَکبَرُ المَعاصىَ وَ اِنَّ الظّالِمَ


لِمُعاقَبُُ یَومَ القیامَةِ بِظُلمِهِ»


ستمکار مباش زیرا ظلم از بزرگترین گناهان است 

و ظالم روز رستاخیز نزد خدا مورد بازخواست

 قرار مى‏ گیرد


    گناهى بزرگ است ظلم و ستم

    گریزان شود از آن، نبینى تو غم


 ستمکار بد گوهر بیحیا،


‏ سزا دید خواهد بروز جزا

=


300 «اِیّاکَ اَن تُعجِبَ بِنَفسِکَ فَیَظهَرَ


عَلَیکَ اَلنَّقصُ وَ الشَّنَأنُ»



 خود پسند مباش که آن نقص و عیب ترا آشکار سازد 

و دشمنى ‏ها را نسبت بتو برانگیزد

    نباشد کسى بدتر از خودپسند

    که او نیست اندر امان از گزند


 هویدا شود عیب آن خودستا


بود دشمن جمله خلق خدا



گردآوری : م .الف زائر



301 «اِیّاکَ وَ النِّفاقَ فَإنَّ ذا الوجهَینِ

لا یَکونُ وَجیهاََ عِندَ اللّه»


 منافق مباش زیرا آدم دو رو نزد خدا آبروئى ندارد


    مگرد اى پسر هیچ گرد نفاق

    برو تا توانى براه وفاق

 نباشد بتر کس ز شخص دو رو

‏ ندارد بنزد خدا آبرو


==

302 «ایّاکَ وَ المَلَقَ، فَاِنَّ المَلَقَ لَیسَ

مِن خَلائِق الأیمان»


 از چاپلوسى بپرهیز زیرا تملّق شیوه 

مردم با ایمان نیست


    ترا باید از چاپلوسى حذر

    مکن تا توانى از این ره،

 کس ار پیرو راه ایمان بود

 گذر از این خصلت بد گریزان بود

= =

303 «اِیّاکَ وَ الغَدرَ فَاِنّهُ اَقبَحَ الخیانَةِ 

وَ اِنّ الغَدورَ لَمِهانُُ عِندَ اللّه» 


پیمان شکن مباش که آن از بدترین خیانتها است

 و پیمان شکن بخاطر بی وفائیش 

نزد خدا خوار است   

 ز پیمان شکستن، بتر کار نیست

    چو غدار، پیش خدا خوار نیست‏ 

 میندیش مکر و مشو بیوفا

نخواهى تو گر، قهر و خشم خدا==


==

304 «اِیّاکَ وَ الجَورَ فَاِنَّ اللهَ لا یُریحُ الجائِرَ رائَحِةَ الجَنَّةِ» 

ستمکار مباش زیرا خداوند بوى بهشت را 

بمشام ستمکار نمى‏ رساند

    بیا تا توانى ستمگر مباش

    تو تخم بدى را بهر سو مپاش‏ 

 خدا کى گذارد نسیم بهشت،

رسد بر مشام ستمکار زشت‏

==

305 «اِیّاکَ وَ الشَّکَ فَاِنَّهُ یُفسِدُ الدّینَ وَ یُبطِلُ الیَقینَ» 

از شکّ بپرهیز، زیرا دین را تباه و یقین را نابود مى‏سازد

    حذر باید از شکّ و تردید راى

    که فاسد کند دینت اى پارساى‏ 

 یقین ترا نیز زایل کند

صحیح ترا نیز باطل کند

=

306 «ِاّیّاکَ وَ المُجاهَرَةَ بِالفُجورِ فَاِنَّهُ مِن اَشَدِّ المَاثِمِ» 

آشکارا گناه مکن زیرا آن از سخت‏ترین گناهان است.

    مگرد آشکارا بگرد گنه

    کز آن روزگار تو گردد سیه

 بتر نیست ز ان هیچ جرم دگر

‏ ترا دورى از آن پسندیده‏ تر

==

307«اِیّاکَ وَ مُصاحَبةَ اَهلِ الفُسوقِ فَاِنَّ

 الرّاضىَ بِفِعلِ قَومِِ کَالدّاخِلِ مَعَهُم»



 با گنهکاران همنشینى مکن زیرا هر کس از کار گروهى 

راضى باشد مانند کسى است

 که داخل آن گروه است. 


   مشو همدم اهل فسق و فجور 

    چو گردى، شوى از ره راست دور
 
چو باشى به اعمال قومى رضا،

شریکى، کنند ار بد و ناسزا

==

308 «اِیّاکَ اَن تَذکُرَ مِن الکَلامِ مُضحِکاََ
 وَ اِن حَکَیتَهُ عَن غَیرِک»َ 



سخنان خنده آور مگو اگر چه از قول دیگرى نقل کنى.

    به بیهوده مشکن تو قدر سخن

    بیندیش و میگوى، یا دم مزن

 ز مضحک مبادا حکایت کنى‏

 و گر خود نگویى روایت کنى‏

==

309 «اِیّاکَ وَ الإصرارَ فَاِنّهُ مِن اَکبَرِ

 الکَبائِرِ وَ اَعظَمِ الجَرائِمِ»


 در ارتکاب گناه اصرار مورزید زیرا اصرار در گناه از

 بزرگترین گناهان و بالاترین جرائم است.

    ز اصرار در جرم اندیشه کن 

    بیا طاعت و بندگى پیشه کن‏

که اصرار اندر گنه اى جسور

، بود بدترین جرم و فسق و فجور

==

310 «اِیّاکَ اَن تُسى‏ءَ الظَّنَّ فَاِنَّ سوءَ الظَّنِّ

 یُفسِدُ العِبادَةَ وَ یُعظِّمُ الوِزَر»


 بد گمان مباش زیرا بدگمانى عبادت را تباه مى‏سازد

 و گناه را بزرگ میکند.
    نباشد بتر ز آدم بد گمان

    که از بد گمان کس ندارد امان

 کند بد گمانى عبادت تباه

‏ فزاید بمیزان جرم و گناه‏

==

311 «اِیّاکَ وَ المَنِّ بِالمَعروفِ فَاِنَّ 
الاِمتِنانَ یُکَدِّرُ الاِحسانَ»


 بخاطر نیکى بر کسى منّت مگذار زیرا منّت 

گذاشتن نیکى را تباه میکند.

    به نیکى، نمى‏باش منّت گذار

    که با دست خود مى‏برى اجر کار
 ز منّت شود کار نیکو خراب

 چنان کاب ناگه نماند سراب‏

==
312 «اِیّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الأَشرارِ فَاِنَّهُم 

یَمُنّونَ عَلَیکَ بِالسَّلامَةِ» 


با بدان همدم مباش زیرا چون از دستشان

 آسوده باشى بر تو منّت مى‏گذارند.

    ز اشرار پیوسته کن احتراز 

    مبادت بدین قوم هرگز نیاز

که چون باشى ایمن ز آزارشان

، گذارند منّت بدین کارشان‏


==
313 «اِیّاکَ وَ الغَیبَةَ فَإنَّها تَمقُتُکَ اِلى النّاسِ»

 از غیبت گریزان باش زیرا مردم را 

بدشمنى با تو برمى‏انگیزد.

    بغیبت میازار جان کسى

    که دشمن شود با تو مردم بسى‏
 کسانى که غایب ز پیش تواند

، چرا جمله آماج نیش تواند

==

314 «اِیّاکَ وَ مُصادِقَةَ الأَحمَقِ فَاِنَّهُ
 یُریدُ اَن یَنفَعَکَ فَیَضُرُّکَ»


 از دوستى با ابله بپرهیز زیرا او مى ‏خواهد بتو 

سود برساند ولى ضرر مى‏زند.

    مکن همنشینى تو با ابلهان

    مبادا تو را تیره گردد روان‏
 چو باشد پى سودت آن بی خرد

،
 ز نادانى آنگه ضررها زند

=

315 «اِیّاکَ وَ الغَضَبَ فَاوّلَهُ جُنونُُ وَ اخرِهُ نَدَمُُ»

 از خشم دورى گزین که آغازش دیوانگى 

و فرجامش پشیمانى است.   

 بود اوّل خشم بى‏شک جنون

    نگردد بگرد غضب جز زبون‏
 پشیمانى آرد سرانجام کار چو آن میوه تلخ آرد ببار

==




316 «اِیّاکَ وَ ُمُعاشَرَةَ مُبتَغى عُیوبِ النّاسِ فَاِنّهُم

 
لَم یَسلَم مُصاحِبُهُم مِنهُم»

 
با جویندگان عیوب مردم دوستى مکن زیرا

همنشین این اشخاص از شرّشان ایمن نیست


    چو کس در پى عیب مردم بود،

    از او دور شو، کاو چو کژدم بود

  سلامت نماند از او یار اوچه زشت است کالاى بازار او


==

317 «اِیّاکَ وَ حُبَّ الدُّنیا فَاِنَّها رَأسُ کُلِ
 خَطیئَةِِ وَ مَعدِنُ کُلِّ بَلیَّةِِ» 


بدنیا دل مبند زیرا دنیا دوستى ریشه 

و منشاء هر خطا و سرچشمه هر گرفتارى و بلا است

    چو باشى بدنیا بسى پاى بند،

    رسد بر تو از آن فراوان گزند بود ریشه هر گناه و بلا

، ز دل بستگى‏ها به دار فنا


==

318 «اِیّاکَ وَ المَکرَ فَاِنَّ المَکرَ لَخُلُقُُ ذَمیمُُ»

 از مکر و خدعه بپرهیز، زیرا خوى زشتى است

    مکن خدعه را پیشه، اى حیله‏ گر 

    بزشتى چنو نیست خوى دگرندانى سرانجام مکّار چیست‏

 ندانى بر او زار باید گریست‏


==

319 «اِیّاکَ وَ مُعاشَرَةَ الأَشرارِ فَاِنَّهُم 
کَالنّارِ مُباشَرَتُها تُحرِقُ»



 با بدان همنشینى مکن زیرا آنان مانند آتشند 

که نزدیکى بدان سوزنده است.

    ز اشرار پیوسته دورى گزین 

    مشو با بدان هیچگه همنشین‏ 

که چون سوى آتش روى پیشتر


،بسوزد ترا شعله‏ اش بیشتر

==

320 «اِیّاکَ وَ الهذَرَ فَمَن کَثُرَت کَلامُهُ کَثُرَت اثامُهُ»

 هرزه‏ گو مباش زیرا هر کس بیشتر بگوید 
گناهانش هم بیشتر مى‏شود  


  ترا باید از هرزه گوئى حذر

    مکن خسته خود را در این رهگذر
 کلام تو چون گردد از حدّ برون


، گناه تو ز آن نیز گردد فزون‏

==

321 «اِیّاکَ وَ الثِّقَةَ بِالأمالِ فَاِنّها مِن شِیَم الحُمقى»

 بر آرزوها تکیه مکن که این کار شیوه 

ابلهان است

    مکن تکیه بر آرزوهاى خویش

    بیا جان من در عمل کوش بیش‏
 که آن شیوه شخص نادان بود رسیدن بدانها نه آسان بود

==


322 «باکِروا فَالبَرَکَةُ فِى المُباکَرَةِ وَ شاوِروا 

فَالنُّجحُ فِى المُشاوَرَةِ»



 سحر خیز باشید که برکت در سحر خیزى است. و 

در کارها مشورت کنید که رستگارى 

در مشورت است    سحر خیز، خواهد شدن کامیاب 

    مخسبید تا سر زند آفتاب‏

نجات تو در امر شورى بود
 ترا ز آن چرا ترس و پروا بود

==

323 «بِحُسنِ العَمَلِ تُجنى ثَمَرَةُ 
العِلم ِلا بِحُسنِ القَولِ»


 
بار درخت دانش کردار نیک است نه گفتار نیک

    عمل میوه باغ دانش بود 

    ترا باید این سو گرایش بود

نیاید بسامان ز گفتار، کار عمل باید اى مرد نیکو شعار

==

324 «ِبِقَدرِ عُلوِّ الرّفعَةَ یَکونُ نِکایَةَ الوَقعَة»



 گزند حادثه باندازه بلندى رتبه است (هر چه 


مسئولیت بیشتر باشد خطر زیادتر است)

    ترا گر بود رتبت ارجمند،
    فزونتر رسد بر تو رنج و گزند

 و گر باشد آسایشت آرزو،
 ز گمنامى آنرا تو کن جستجو

==

325 «بَرَکَةُ المالِ فِى الصَّدَقَةِ» 


برکت مال در صدقه است.

    تو را صدقه اموال افزون کند 

    گرفتارى از خانه بیرون کند
اگر باغبان فضله رز برد،
 از آن بیش انگور شیرین خورد

==

326 «بِالإِحسانِ یَستَرَقُّ الرِِّقابُ. بِالِإفضالِ
 تَستُرُ العُیوبُ»

 گردنها با نیکى ببند کشیده میشوند. بخشش 

عیب‏ها را مى‏پوشد.

    باحسان توانى کشیدن ببند

    ز مخلوق، گردن تو اى هوشمند
 شود عیبهایت ببخشش نهان‏

 بمدحت گشایند مردم زبان‏

==

327 «بَذلُ الوَجهِ اِلىَ اللِّئام ِاَلمَوتُ الأَکبَرِ»

 بزرگترین مرگ آبرو پیش ناکسان ریختن است.

    ترا آگه از موت اکبر کنم

    توانم اگر، دفع این شر کنم

 بر ناکسان، ریختن آبروى

،‏ بود بدترین مردن اى نیکخوى‏


===

328 «بِالوَرَعِ یَتَزَکَّى المُؤمِن» 

مؤمن با پارسائى بتزکیه نفس 

نایل مى‏گردد.

    بود مرد مؤمن اگر پارسا، 

    کند حبّ دنیاى فانى رها
بتهذیب اخلاق نایل شود
، بایمان و اسلام، کامل شود

==

329 «بِالجودِ یُبتَنىَ المَجدُ وَ یُجلَبُ الحَمدُ. بِالإطماعِ

 تَذِلُّ رِقابُ الرِّجالِ» 

بزرگوارى و جلب ستایش مردم به بخشندگى است. با 

طمع گردن مردان به بند خوارى 

کشیده مى‏شود 


   بزرگى بجود و سخاوت بود


    ستایش سخا پیشه ‏گان را سزد
 ز حرص و طمع گردن آزمند،
 در آید بخوارىّ و خفّت به بند

==



330 «بِالقَناعَةِ یَکونُ العِزُّ»

 عزّت در قناعت است.

    چو خواهى ترا عزّت و آبروى

    نباشد هدر، همچنان آب جوى،


 برو جان من با قناعت بساز


 مشو هیچگه بنده حرص و آز


=

331 «بِرُّ الرَّجُلِ ذَوى رَحِمِهِ صَدَقَةُُ» 

نیکى نسبت بخویشاوندان 

در شمار صدقه است

    چو پیوند خویشى رعایت کنى

    تو ارحام خود را کفایت کنى
، بهین صدقه را کرده باشى ادا

، چنین است راه رضاى خدا


==

332 «بِالإیمانِ یُرتَقى اِلّى ذَروَةِ السَّعادَةِ
 وَ نَهایَةِ الحُبورِ»


 با ایمان انسان به بلندترین پایه نیک بختى 

و نهایت شادمانى مى‏رسد

    ز ایمان به اوج سعادت رسى 
    بعزّ و بقدر و سیادت رسى
ز شادىّ کامل شوى بهره ‏ور

 ز فرمان یزدان نپیچى تو سر


=

333 «بِالتَّعَبِ الشَّدیدِ تُدرَکُ الدَّرَجاتُ

 الرَّفیعَةُ وَ الرّاحَةُ الدّائِمَةُ»


 با رنج شدید انسان بمراتب بالا و آسایش 

همیشگى مى‏رسد

    بسعى فراوان و رنج و گزند

    زنى تکیه بر پایگاهى بلند،

 به آسایش جاودانى رسى

 به لذّت تو در زندگانى رسى‏

===


334 «بِالطّاعَةِ تُزلَفُ الجَنَّةُ لِلمُتَّقینَ. بِالمَعصیَةُ

 تُوصَّدُ النّارُ للِغاوین» 


با طاعت خدا بهشت بپرهیزکاران نزدیک مى‏ گردد. با 

نافرمانى آتش دوزخ براى گمراهان 

برافروخته مى‏شود 

   کند طاعت حقّ، چو پرهیزکار،

    بهشت آید او را بقرب و جوار
 بدوزخ فروزان شود از گناه،

 بسى آتش از بهر گم کرده راه‏


==

335 «بِقَدرِ اللّذَةِ یَکونُ التَّغصیصُ. بِقَدرِ السُّرورِ
 یَکونُ التَّنغیصُ»

 دل تنگى باندازه لذّت است. دل شکستگى 

باندازه شادمانى است

    بهر کار لذّت تو را بیش بود،

    سر انجام رنج و غمت را فزود
 چو باشى فراوان تو مسرور و شاد

،
 ز آزردگى رفت خواهد بباد


==

336 «بِفَضلِ الرّسولِ یَستَدَلُّ عَلى عَقلِ المُرسِلِ»


 از فضل و دانش فرستاده بمیزان خرد

 فرستنده پى برده مى‏شود   


 پیام آوران را سزد عقل و هوش


    نه هر گفته ‏اى را توان کرد گوش
 چو باشد فرستاده نادان و پست

،
‏ بعقل فرستنده آرد شکست‏

==

337 «بِحُسنِ النّیاتِ تُنجَحُ المَطالِبُ»

 انسان با حسن نیّت به خواسته ‏هاى 

خود مى‏رسد
    ترا چون بدل حسن نیّت بود،

    گرت پاک و نیکو سجیّت بود
 به آمال خود زود خواهى رسید
، سعادت بسوى تو خواهد دوید

=

338 «بِالنَّظَرِ فِى العَواقِب تُؤمَنُ المَعاطِبِ. بِالفِکرِ 
یَتَجلّى غَیاهِبُ الامورِ»


 آینده نگرى تو را از هلاکت ایمن دارد. با فکر تاریکى‏ هاى 

امور روشن مى‏شود

    کنى چون نظر سوى پایان کار

    شوى از هلاک و خطر برکنار

، ز فکرت شود عقده کارها

، ز هم باز و روشن شود تارها
==

339 «بُعدُ الاَحمَقِ خَیرُُ مِن قُربِه وَ 
سُکُوتُهُ خَیرُُ مِن نُطقِه»

خاموشى وى به از سخن 
گفتنش میباشد.

    ز احمق گریزان شدن بهتر است

    بقرب اندرش جمله شور و شر است

 سکوتش بود بهتر از نطق او

‏ تو با وى مکن هیچگه گفتگو

==

340 «بِالطّاعَةِ یَکونُ الفَوزُ. بِالمَعصیَةِ تَکونُ الشَّقاءُ»
 

رستگارى در فرمانبردارى خدا است. نافرمانى 


خدا مایه بدبختى است

    ترا رستگارى به طاعت بود

    غناى تو اندر قناعت بود
 تو را تیره بختى، بود از گناه

 گنه روزگار تو سازد سیاه‏


==

341 «بِالصَّدَقَةِ تَفسُحُ الاجالَ»

 مرگ‏هاى ناگهانى با صدقه زائل مى‏شود
    تصدّق کند دفع و رفع بلا 

    نباشى تو هرگز بدان مبتلا
شوى ایمن از مردن ناگهان‏
 چه خواهى تو بهتر ز امن و امان‏

==

342 «بِالعَفو ِتَستَنزَلُ الرَّحمَةُ. بِالعَقلِ کَمالُ النَّفسِ»ِ 


رحمت خدا با عفو و گذشت بر بنده فرود آید، کمال 


نفس بعقل است

    چو گیرى ره عفو و اغماض پیش

    ترا رحمت حقّ رسد هر چه بیش
، ترا نفس کامل شود از خرد

‏ خردمند کى در ره کج رود
==


343 «بّکِثرَةِ التَّواضُعِ یُستَدَلُّ عَلى تَکامُلِ 

الشَّرَفِ. بِکَثرَةِ التَکَبُّرِ یَکونُ التَّلَفُ»


 با فروتنى زیاد انسان بکمال شرف رهبرى 
مى‏ شود. غرور بسیار موجب نابودى است

    تواضع شود چون ترا بیشتر

    براه شرافت روى پیشتر 
، تو را چون تکبّر فزونتر شود
،بنابودیت زود، منجر شود

==

344 «بِالإحسانّ تَملِکُ القُلوب.َ بِالسَّخاء تَستُرُ العُیوبُ» 


با نیکى بر دلها حکومت میکنى. با بخشش عیبها

 پوشیده مى‏شود
    چو احسان و نیکى بهر جا کنى،

    توانى حکومت به دلها کنى‏
 سخاوت کند عیبهایت نهان‏
 چه زیبنده ‏تر بهر انسان از آن‏
=
345 «بِتَرکِ ما لا یَعینکَ یَتمُّ لَکَ العَقلُ» 

با ترک آنچه برایت بکار نیاید عقل تو بکمال مى‏رسد


    به چیزى تو را گر نباشد نیاز،

    کنى کوته از آن اگر دست آز،

 
 شوى بهره ‏ور از کمال خرد

خدایت هر آن چیز خواهى دهد

= =

346 «بّالعافیَةِ توجَدُ لَذَّةُ الحَیوةِ»

 لذّت زندگى در تندرستى است

    چو خواهى تو از زندگانىّ خویش، 

    برى بهره و کام خود هر چه بیش، 

برو در سلامت تو آنرا بجوى‏
ببر تا توانى از این صحنه گوى‏

347 «بِالبُکاء مِن خَشیَةِ اللّهِ تُمَحَصُ الذُّنوبُ» 


با گریستن از بیم خدا گناهان برطرف مى‏شود.

    چو از خوف ایزد تو گریان شوى

    بدرگاه او زار و نالان شوى،
، گناه تو بخشد خداى کریم

 مکن معصیت بیشتر، اى اثیم‏

=

348 «بِالتّوبَةُ تُکَفَّرُ الذّنوبُ»


 توبه گناهان را مى‏ پوشاند

    کند توبه ‏ات پاک از هر گنه

شود زایلت زنگ قلب سیه 
 تو از رحمت حق مشو نا امید
 که مأیوس کافر شود اى سعید

==

349 «بَلاءُ الرَّجُلِ فى طاعَةِ الطَّمَعِ وَ الاَمَلِ»

 گرفتارى انسان از پیروى آز و آرزو است

    تو را طاعت دیو منحوس آز،

    دگر آرزوهاى دور و دراز

 بدام بلا افکند عاقبت‏
، منغص کند مر تو را عافیت‏

350 «بَقیَّةُ السَّیفِ اَنمى عَدَدَاَََ وَ اَکثَرُ وَلدَاََ»

 باقى ماندگان از جنگ و جهاد تعداد اولادشان 

رو بفزونى است (خدا بنسل آنان برکت مى‏دهد)

    چو از جنگ یابند خلقى نجات

    بر آنها شود بارورتر، حیات‏


، شود بیش هر روز تعدادشان

 بیفزاید ایزد به اولادشان‏
==


351 «بِرُّ الوالدَینِ اَکبَرُ فَریضَةِِ»

 نیکى با پدر و مادر بزرگترین فریضه است


    ز مادر چو فرمان برى اى پسر، 

    چو پیوسته نیکى کنى با پدر،


 ‌ادا کرده‏ اى اوجب الواجبات‏


 چنین است راه صواب و نجات‏


==

352 «بِالایمانِ یَکونُ النَّجاةُ. بِالدّعاء 

 یُستَدفَعُ البَلاءُ»


 ایمان موجب رستگارى است. دعا 

رفع بلا میکند.

    نجات تو از راه ایمان بود


    نگهبانت البتّه یزدان بود


 چو باشى پى رفع و دفع بلا،


 ترا جوشنى لازم است از دعا


=



353 «بِئسَ الشَّیمَةُ الاَمَلُ یُفنىِ الأَجَلَ 

وَ یُفَوِّتُ العَمَلَ»


 آرزومندى بد عادتى است، دوران عمر آدمى 

را بسر مى‏ آورد و عمل را تباه میکند.


    مکن خویش را پاى بند امل

    نخواهى اگر باز ماند از عمل


 نخواهى اگر عمرت آید بسر،


‏ نباشد ترا هیچ از آن ثمر


=


354 «بِالعَمَلِ یَحصُلُ الثّوابُ لا بِالکَسَلِ»

 اجر با عمل بدست مى‏آید نه با سستى و تنبلى.


    ثواب از عمل حاصل آید ترا

    هم آن قدر و قدرت فزاید ترا


 ز سستى چه زاید بجز درد و رنج‏


 که یابد نکوشیده در کار، گنج‏


===

355 «بِالطّاعَةِ یَکونُ الأِقبالُ»


 خوشبختى با فرمانبردارى خدا 

بدست میاید.


    چو خواهى که گردد بلند اخترت

    زند پیک اقبال و شادى درت،


، برو تا توانى بطاعت گراى‏


 که جنّت بطاعت ببخشد خداى‏



==



356 «بِالاِحتِمالِ وَ الحِلمِ یَکونُ لَکَ النّاسُ

 اَنصاراََ وَ اَعواناََ»



 با برداشتن بار از دوش دیگران و بردبارى، مردم

 یار و مددکار تو میشوند



    ترا شیوه گر بردبارى بود

    به یاران شعار تو یارى بود


، همه مردمان دوستانت شوند


، بسان گل بوستانت شوند


=



357 «بِالرّضا عَنِ النَّفسِ تَظهَرُ السّواتُ وَ العُیوبُ»

 زشتیها و عیبها با خود پسندى


آشکار می شوند.



    چو کس را بود خود پسندى شعار

    شود عیبهایش همه آشکار


بدیهاى او نیز گردد عیان‏


بذمّش گشایند مردم زبان‏


=



358 «تَرکُ الذَّنبِ شَدیدُُ وَ اَشدُّ مِنهُ تَرکُ الجَنَّةُ»


 ترک گناه سخت است و سخت ‏تر از آن گذشتن 

از بهشت است


    به سختى نباشد چو ترک گناه

    از آن بر خدا برد باید پناه‏


 بود ترک جنّت از آن سخت‏ تر


گنهکار سرسخت بدبخت‏ تر


==


359 «تَرکُ الشَّهَواتِ أَفضَلُ عِبادَةِِ وَ أَجمَلُ عادَةِِ» 

ترک شهوت بالاترین عبادت 
و نیکوترین خوى است


    بود ترک شهوت بهین بندگى 

    نباشد از آن به برا زندگى‏


و ز آن نیست خوئى پسندیده ‏تر


 کند آز و شهوت تو را کور و کر



==


360 «تَدَبّروا آیاتِ القُرآنِ وَ اعتَبِروا بِه فَإنَّهُ أَبلَغُ العِبَرِ»


 در آیات قرآن اندیشه کنید و از آن عبرت بگیرید زیرا 

رساترین پندها است



    در آیات قرآن، تدبّر سزد

    بشر کى بکنه کلامش رسد


 و ز آن پند و اندرز باید گرفت‏


 که در عبرت است آن بغایت شگفت‏


===

361 «تُعرَفُ حِماقَةُ الرَّجُلِ فى أَشَرِ النِّعمَةِ


وَ کَثرَةُ الذُّلِّ فى المِحنَةِ»


 نادانى انسان وقتى آشکار مى‏شود که در نعمت

 ناسپاسى کند و در محنت خود را بسیار خوار دارد


    به نعمت چو باشد کسى ناسپاس،

    به محنت چو خوارى کشد بى‏قیاس،

 حکایت کند این دو از جهل او


چنین است شخص نکوهیده خو


=


362 «تَفَضَّل تُخدَم وَ اعلَم تُقَدََّم، تَکَرَّم تُکَرم»


 ببخش تا ترا خدمت کنند و بدان تا پیشوا شوى. مردم


را گرامى دار تا عزیز گردى


    ببخش، ار تو باشى پى سرورى 

    بدان، خواهى ار عزّت و برترى

برو دیگران را گرامى شمار


‏ که گردى معزّز تو اى هوشیار


=

363 «تَجَنَّبوا البُخلَ وَ النِّفاقَ فَهُما 

مِن اَذَمِّ الأَخلاقِ»


 از بخل و دو روئى بپرهیزید که این 

دو از بدترین خویها است

    بپرهیز از بخل و کذب و نفاق
    مزن گام جز در ره اتّفاق‏

 کز آنها بتر نیست خوى دگر


 بیندیش یک لحظه، اى بد سیر

=


364 «تَدارَک فى اَخِرِ عُمرِکَ ما اَضَعتَهُ

فى اَوَّلِهِ تَسعَدِ بِمُنقَلَبِکَ»



آنچه را از اوّل عمرت تباه کرده‏اى در آخر عمرت

 جبران کن تا هنگام بازگشتت 

خوشبخت شوى



    چو کردى تبه اوّل عمر خویش

    بجبران آن کوش آخر، تو بیش‏ 

، گرت باشد این شیوه و این شعار،

بهنگام رحلت شوى رستگار


=

365 «تاجُ الرَّجُلِ عِفافُهُ وَ زینَتُهُ إِنصافُهُ» 


افسر انسان پاکدامنى او و انصافش زینت 

و زیور وى میباشد


    بود افسر مرد پاکىّ او


    ز عفّت پسندیده‏تر نیست خو


 هم انصاف او زیور او بود


که آن تاج، با زیب نیکو بود


==


366 «تُعرَفُ حِماقَةُ الرَّجُلِ فى ثَلاثِِ کَلامُهُ فى ما لا یَعنیهِ

وَ جَوابُهُ عَمّا لا یُسئَلُ عَنهُ وَ تَهَوّرُهُ فى الأُمور»



 نابخردى انسان بسه چیز شناخته مى‏شود: گفتن 
حرف بى‏سود


و جواب آنچه نپرسیده‏ اند


و بى‏باکى در کارها



    نپرسیده گر شخص گوید جواب

    چو بى سود راند سخن ناصواب،


، به بى‏باکى آرد بهر کار روى،

بود احمق النّاس بى گفتگوى‏


=



367 «تَلویحُ زَلّةَ ِالعاقِلّ لَهُ اَمَضُّ مِن عَتابِهِ»


 لغزش خردمند را بکنایه بدو گوشزد کردن، 

برایش از سرزنش آشکار دردناکتر است


    چو دانا بلغزد اشارت بس است

    نکوهش نه اندر خور هر کس است‏

 اشارت نمودن باهل خرد،


همان کار گفتن بنادان کند


=


368 «تَکَبُّرُکَ فى الوِلایَة ِذُلُُّ فِى العَزلِ»

 تکبّر تو در دوران فرمانروائى، خوارى به 

هنگام برکنارى است


    چو اندر حکومت تکبّر کنى،

    بزرگان تو کوچک تصوّر کنى،

 گه بر کنارى شوى خوار و زار


 شود بر تو مذموم پایان کار