X
تبلیغات
مودیسه


شهادت امام جعفرصادق .

 کتاب عاشوراتاغدیر

 

25 شوال

 

شهادت رئیس مذهب تشیع

 

حضرت امام جعفرصادق (ع)

 

 

حسرت گرفته بازحصارمدینه را

 

غم تیره کرده است دیارمدینه را

 

داغ عزای حضرت صادق فکنده باز

 

بااشک وآه ما. سروکارمدینه را.

-

قایق شکسته

 

ای مهرتو بهترین علایق

 

جانها به زیارت تو شایق

 

مارانبود به جزخیالت

 

یاری خوش وهمدمی موافق

 

بیماری روح رادوانیست

 

جزمهرتوای طبیب حاذق

 

ای نورجمال کبریائی

 

ای نورتوزینت مشارق

 

روزی که دمید نورخلقت

 

رخسارتوبود صبح صادق

 

ازجلوه توتبارک الله

 

فرمود به خلقت توخالق

 

حسن توخود ازجمال زهراست

 

ای زاده بهترین خلایق

 

برتخت کمال وتاج عصمت

 

اخرکه بود بجز تو لایق

 

تفسیرکمال ایزدی بود

 

گفتارتوای امام صادق

 

باشد  سخن توجاودانی

 

بوده است چوباعمل مطابق

 

افسوس شدی شهید آخر

 

ازحیله ناکسی منافق

 

ازداغ توشد جهان عزادار

 

زیرابه توعالمی است عاشق

 

ماتم زده ایم وغم چودریاست

 

دلها همه چون شکسته قایق

 

آندم که"  حسان " فکر یاریم

 

ما راست زبهترین دقایق 

 

فردوسی یاحافظ ..



فردوسی  یاحافظ؟

 

توضیح :

 

1 -  این مقاله درآذرماه سال 1313در پاسخ به فراخوان مجله مهر بوسیله علی دشتی نوشته  شده است .

2-       مطلب درکتاب سایه همین نویسنده آمده است وطرح این مقاله دروبلاگ ما ازنظراهمیت ادبی این مقاله است

3-       درتفسیرمعانی لغات ازنظرات 2تن ازاساتید بنام . بنام  آقایان دکتر مهدی نراقی ودکتر محمودسرفراز استفاده شده است که درپایان مقاله خواهد آمد.

4-       ازهمه ادیبان . نویسندگان و همه افرادی که دوستدارادبیات این سرزمین هستند تقاضامی کنم باحوصله این مقاله راکه بخاطرطولانی بودن آن تقسیم بندی شده است بخوانند .

 

م –ا-  زائر

 

سیگارهمین طوردود می کرد ومن خامه بدست بانهایت خستگی وتردید برسته کاغذسفیدی که زیر دست داشتم خیره نگاه میکردم وخمیازه میکشیدم که یکی ازرفقای خوش مشرب وباذوقم ازدردرآمد وگفت : یقینا مقاله ای نوشته ای وخسته شده ای . گفتم مقاله ای راکه میخواهم بنویسم قبل ازنوشتن خسته ام کرده است . پرسید راجع به چه موضوعی است ؟

گفتم : مجله مهر ازخوانندگان خود سوا ل کرده است که : بزرگترین شاعرایران کیست ؟

وازمن خواسته است که دراین موضوع اظهارعقیده کنم .

دوست محترم من بعد ازمختصر تاملی گفت فمیدم چراقبل ازنگارش خسته شده ای . درعوارض روحی هیچ چیزی مانند تردید وشک خستگی آورنیست . گفم حتمااین ناامیدی وتردید میان دوشاعربزرگ ایران است که تراخسته کرده وحق هم باشماست زیراهریک ازاین دوشاعر مزایائی دارندکه انسان نمیتواند بالهجه قاطعی یکی رابردیگری ترجیح دهد .

گفتم : مقصود کدام دوشاعراست ؟

گفت : یعنی تصورمیکنید بعد ازاینهمه معاشرت ومبادله آراء  ادبی من نتوانسته ام حدس بزنم بکدام یک ازشعرای ایران ایمان داری ؟

گفتم : خیلی متشکرمی شوم اگر ازکنه تخیلات من مرامطلع بفرمائید.

گفت  : حافظ وفردوسی .

گفتم : بچه دلیل ؟

گفت : بدلیل اینکه کتاب حافظ رامثل حرز جواد درسفروحضر همراه داری وحتی تننها کتابی که هیچوقت درققسه کتابهای تونیست و جزء اثاثیه خوابگاهت شده است دیوان خواجه است وبدلیل اینکه من وشما هردومیدانیم تنها شاعری که روح قومیت رازنده کرده وباافسانه های خود مجد وعظمت گذشته رابخاطرفرزندان این مرزوبوم آورده وبالنتیجه روح مناعت وسربلندی وبزرگواری راکه لازمه استقلال ملی است درایران دمیده فردوسی است که بدون شبهه زنده کننده ایران وناشرحکم واخلاقیات فراوانی است که ازافکاروآراء سایرگویندگان برای تقویت بنیه اجتماعی مناسبتر است .

بااین مزایا ئی که برای این دوشاعرقائل هستید آیامن نباید حدس بزنم که تردید شما مابین دوشاعراست ؟  مگرعقیده ادبی شما تغییرکرده باشد.

گفتم : اینها صحیح است ولی ایران سرزمین شعراست .همانطوریکه یونان مهد پرورش فلاسفه بزرگ وفلسطین عرصه ظهور انبیاءوهندوستان جایگاه متصوفین ومرتاضین است . ایران به شعرای بزرگی مانند رودکی . عنصری . ناصرخسروعلوی. خیام .فردوسی . سنائی . مولوی . سعدی . معزی . عطار. فرخی سیستانی . منوچهری . نظامی . حافظ. مسعودسعدسلمان وصدهاشعرای بزرگ دیگری که درمرحله دوم وسوم اینها قرارمیگیرند مباهات دارد.

هریک ازاینها مزایائی دارند که نمیتوان بطورمطلق میان آنها تفضیلی قائل شد . چطورممکن است انسان بدون تردیدوباتکاءاحساسات خود دونفررامطلقابرسایرین ترجیح دهد ! کی میتواند بگوید فرودسی بهتر ازسعدی شعر گفته است درصورتیکه قطعا ازساختن یک غزل بسبک غزلیات معجزه آسای شیخ ناتوان بوده است ؟ همچنانکه سعدی ازسرود ن بیت شعری که دارای همان جلال وغرور ورفعت وحماسه ای باشدکه ازخلال کتاب جاویدان شاهنامه بچشم میزند عاجز بوده است ؟ کی میتواند بگوید عنصری بد شعر گفته است وحتی همان شاعرمحبوب من وما که "خشت زیرسروبرتارک هفت اختر پای میگذاردنتوانسته است قصیده ای باهمان استحکام وانسجامی که درقصایدعنصری دیده می شود بسراید.

ماچطورمیتونیم مولوی ونظامی رانادیده انگاریم ؟

گفت : مقصودچیست ؟

گفتم : مقصود اینست که مطلب باین سهولت نیست که شما فرض کرده ایدوحالاکه شما اینجاهستید خوب است قبل ازاین که یک رای قاطع  دراین زمینه اظهارکنیم قدری باهم بحث نموده وموضوع را روشن ترکنیم تاببینیم لقب بزرگترین شاعرایران نصیبب کدام یک ازگویندگان میشود.

گفت :  پس برای اینکه مثل طلاب علوم دینیه که درضمن مباحثه تمام مطالب رابهم مخلوط می کنند مشوش حرف نزنیم بعقیده من خوب است منظم بحث کنیم یعنی اولاباید روشن کنیم مقصود ازبزرگترین شاعرایران چیست ؟ وثانیاروشن کنیم شعرخوب یعنی چه ؟ ثالثا کدام یک ازشعراء بیشتر شعرخوب گفته است .

گفتم : درقسمت اول که گمان میکنم قضیه روشن است زیراوقتی مجله ای میپرسد بزرگترین شعرای ایران کیست مقصودش این نیست که بزرگترین شعرای ایران ازحیث جثه کی بوده است زیرابزرگی تن شاعر هیچگونه تاثیری درزیبائی اشعاراونمی تواند داشته باشدوطبعاتاثیری درادبیات نارد.

وبازگمان نمی کنم مقصود ازبزرگترین شاعر کسی باشد که بیشترازهمه شعر گفته باشد.چه دراینصورت قضیه خیلی آسان بود. انسان مراجعه میکرد بدیوان شعراء. هرشاعری دیوانش ضخیم تربود اورابزرگترین شاعر معرفی میکرد. می گویند ببیدل دویست هزاربیت شعرگفته است دراینصورت قطعااواشعرشعرای فارسی زبان بشمارمیرفت.

بنظرمن شاعریکه بیشترازهمه شعر گفته باشد نباید مزیتی برسایراین داشته باشد. چه آنکه شعرهم مثل غالب چیزهای دنیا کیفیت آ ن مطلوب ست نه کمیت آن . یک شعرخوب بهتر ازصدهزارشعرپست است . همچنانکه مولف یک کتاب کوچکی که درآغوش آن افکاربلندوآراء صائبه وتعبیرات زیباخوابیدهاست بالاترومحترم ترازنویسندگانی است که کتابهای زیادمینویسندولی کتابهای آنهاازتفکروتعمق وحسن بیان بی بهره ومطالب آن ازسطح عادیات بالاتر نمی رود. دوست محترم گفت اینها بدیهی است وحتی من خیال نمیکنم مقصودازجمله بزرگترین شاعرکسی باشدکه بیشترازسایرین مسائل علمی یافلسفی یااخلاقی راگفته باشد یاازلحاظ حماسه مقدم برسایرین باشد. بعبارت اخری بزرگترین شاعرکسی است که قطع نظرازحیثیت مختلفه بهترشعرگفته باشد زیرااگرهریک ازحیثیات مختلفه رابطورانفرادی هدف قراربدهیم یکی ازشعرادرآن بارزاست ولی ازسایرحیثیات نسبتی به سایرین تفوقی ندارد.

شنیدم آقای فروغی معتقدند باید چهارنفر ازشعراءایران راازمیدان جدال وبحث کنارگرذشت وآنوقت درسایرین بحث نمود. فروسی ومولوی وحافظ وسعدی راازصفوف شعراخارج نمود آنوقت تفاضل  مابین سایرین قا ئل شد واین رای صحیحی است زیراکی میتواند فردوسی رابرمولوی یامولوی رابرسعدی یاسعدی رابرخواجه یاخواجه رابرفردوسی ترجیح دهد؟

گفتم ازیک لحاظ این رای بسیارپسندیده ایست وپسندیده تروکامل ترخواهد شد اگرنظامی راهم به آنهااضافه کنیم زیراازلحاظ خیال پروری وبدایع تعبیرات وتشبیهات این شخص هم بیمانند است ودرصف اول شعرای ایران قرارمیگیرد. معذلک چون بیکاریم ضررندارد بحث کنیم ودنباله سخن را بکشیم ببینیم شعرخوب چیست وچه شرایطی دارد زیراهمه مردم که مثل آقای فروغی فکرنمی کنند ومتاسفانه هستند مردمانی (آنهم درطبقه شعراوادبا ) که انوری راهمدوش فرودسی وسعدی میدانند.

کفتم : اولا تصدیق میکنیدکه شعرتنها جمله موزونودارای قوافی نیست .

گفت : البته درشعر خیی چیزهای دیگرباید باشد تابشود آنراشعر گفت .

گفتم : خواهشمندم شمه ای ازآن چیزهای دیگررابرای من بیان بفرمائید.

گفت : دردرجه اول شعرباید دارای فصاحت باشد یعنی اولا کلما ت مهجوره ودور ازذهن رانیاورند . ثانیابایدترکیب وجمله بندی برخلاف قواعد ادبی نباشد وعلاوه تعقید وابهام نداشته باشد. ثالثا هم کلمات وهم  جمله بندی ازابتذاال دورباشد ودرعین حال مانوس بذهن باشد.

رابعا ازکلمات وحروف زیادی که فقط برای  رست کردن وزن شعر میاورند منزه باشد.

خامسا : برای وزن وگنجاندن معنی مقصود مجبورنشده باشندکلماتی راحذف کنند.

درمرتبه دوم بایدبلاغت داشته باشدیعنی  بواسطه حسن ترکیب وانتخاب کلمات بایدمقصودخودرابطوراتم واکمل درذهن خواننده القاکندوعلاوه براین ازتشبیها ت دورازذهن واستعارات وکنایات پیچیده ومعقد دور باشد ورویهم رفته شعرخوب بایدمانند آینه  صاف وپاکی که خودرانشان نمیدهد.بلکه مرئیات رابانسان کاملانشان میدهد معنی ومقصودرابدون زحمت وتامل وبلافاصله بذهن سامع القاء نماید یعنی خود این کلمات مثل آیینه جیوه ریخته وناهموارعایق مشاهده معانی نشود.

گفتم : شما یک جیزمهمی رافراموش کردید بگویید وآن موضوع ومعنی شعراست اگر فرض کنیم شخصی تمام این مطالبی راکه شماگفتیدوهمه آنهاکاملا صحیح است مراعات بنمایدولی آنها رادرموضوع نوشیدن آب. خوردن نان ولباس پوشیدن خودبگوید آیابازآن شعرمزبورخوب محسوب می شود؟

گفت : بدیهی است نه دراین صورت شعرمزبور مثل سفرنامه مرحوم مظفرالدین شاه میشود.

گفتم : پس علاوه برفصاحت وبلاغت باید موضوع آن هم خوب باشد . یعنی موضوع شعرهم باید موضوع شعری باشد.

گفت : نفهمیدم یعنی چه موضوع شعر موضوع شعری باشد.

گفتم : این مطلب خیلی بدیهی است . هرچیزی برای کاری ساخته شده است . اتومبیل برای سواری است . اگرکسی اتومبیل راولو اینکه گران ترین اتومبیل هاباشد جزء مبل سالون خودبکندکارقبیحی  نکرده است ؟

گفت : اینطوراست .

گفتم : اگرکسی مثلافیزیک یاهندسه رابشعر درآورد آیاچون  فیزیک وهندسه موضوع خوبی است وحتی اساس تمدن دنیاست باید شعراوخوب باشد؟

گفت خیر: ملاهادی سبزواری خواسته است یک دوره حکمت رابه شعردرآورد وخیلی چیز خوبی نشده است .

 

پایان قسمت اول 




شعرپسندیده .




 نویسنده: ثنا
 
 
القصیدَةُ المَقبُولة
 
أکتُب لنا قَصیدةً
لا تُزعِجُ القیادة.
 
( . . . . . . . . . )
تسعُ نِقاطٍ ؟!
 
ما الذی یَدعوکَ للزَیادة ؟!
( . . . . . . . )
 
سَبعُ نِقاطٍ ؟!
لم یَزل شعرُکَ فوقَ العادة .
 
( . . . . . )
خَمسُ نقاطٍ ؟!
 
عَجباً ! هل تَدَّعی البَلادة ؟
( . )
 
واحدةٌ ؟!
علیک أن تحذف منها نُقطةٌ
 
إحذف
 
فلاجدوی من الإسهابِ و الإعادة .
( )
 
أحسنتُ ،
هذا منتهی الإیجازِ و الإفادة !


 
شعر پسندیده  
برایمان شعری بنویس
که پیشوا را پریشان نکند
 
ـ ( . . . . . . . . . )
نه نقطه ؟!
 
چه کسی تو را به زیاده گویی بر انگیخت ؟!
ـ ( . . . . . . . )
 
هفت نقطه ؟!
هنوز شعرت غیر عادی است
 
ـ ( . . . . . )
پنج نقطه ؟!
 
عجب ! آیا تظاهر به خنگی می کنی ؟
ـ ( . )
 
یکی ؟!
باید نقطه را هم برداری ، حذفش کن
 
درازگویی و تکرار سودی ندارد
ـ ( )
 
احسنت
 
این نهایت مختصر و مفید بودن است.


 

تک بیت های ناب

 

کتاب : برگ سبز

 

تالیف : سیدمحسن خلیق رضوی

 

شروع ابیات باحرف " ب "

ببازوان توانا وقوت ســــــــــــــردست

خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست .        سعدی

 

بدی گرچه کردن توان بـــــــــــــاکسی

چونیکی کنی بهتر آیــــــــــــــد بسی .         فردوسی

 

برگیرز پای خسته جانی خــــــــــــاری

بردارزدوش ناتوانی بــــــــــــــــاری.          حالت

 

بزرگ اوست که برخاک همچوسایه ابر

چنان رود که دل موررا نیـــــــــــازارد.       صائب

 

بلبل به باغ وجغد به ویرانه تاختــه ست

هرکس بقدرهمت خود خانه ساخته ست.      هلالی 

پائیز درزندان . اخوان ثالث

 

مهدی اخوان ثالث

 

پائیز درزندان

 



 

من این پاییز در زندان ....

 

درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم
جهان، گو، بی صفا شو ، من صفای دیگری دارم
اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز
درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم
درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی ، از آن شادم
 که با خیل ِ غمش خلوتسرای دیگری دارم
پسندم مرغ ِ حق را ، لیک با حقگویی و عزلت
من اندر انزوای خود ، نوای دیگری دارم
شنیدم ماجرای هر کسی ، نازم به عشق خود
که شیرین تر ز هر کس ، ماجرای دیگری دارم
اگر روزم پریشان شد ، فدای تاری از زلفش
که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم
من این زندان به جرم ِ مرد بودن می کشم، ای عشق
خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم
اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است-
- و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم
سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن
جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم
 صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم
ولی پاییز را در دل ، عزای دیگری دارم
 غمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین : پاییز
گه با این فصل ، من سر ّ و صفای دیگری دارم
من این پاییز در زندان ، به یاد باغ و بستانها
سرود ِ دیگر و شعر و غنای دیگری دارم
هزاران را بهاران در فغان آرد ، مرا پاییز
که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم
چو گرید های های ابر ِ خزان ، شب ، بر سر ِ زندان
 به کنج ِ دخمه من هم های های دیگری دارم
عجایب شهر ِ پر شوری ست ، این قصر ِ قجر، من نیز
درین شهر ِ عجایب، روستای دیگری دارم
دلم سوزد، سری چون در گریبان ِ غمی بینم
برای هر دلی ، جوش و جلای دیگری دارم
 چو بینم موج ِ خون و خشم ِ دلها ، می بَرَم از یاد
 که در خون غرقه ، خود خشم آشنای دیگری داری
چرا ؟ یا چون نباید گفت ؟ گویم ، هر چه باداباد!
که من در کارها چون و چرای دیگری دارم
به جان بیزار ازین عقل ِ زبونم ، ای جنون، گُل کن
که سودا و سَرِ زنجیرهای دیگری دارم
 بهایی نیست پیش ِ من نه آن مُس را نه این بَه را
 که من با نقد ِ مَزدُشتَم، بهای دیگری دارم
دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند
حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم
خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد
ولیکن من برای خود ، خدای دیگری دارم
 ریا و رشوه نفریبد ، اهورای مرا ، آری
خدای زیرک بی اعتنای ِ دیگری دارم
بسی دیدم " ظلمنا " خوی ِ مسکین " ربنا" گویان
من ما با اهورایم ، دعای دیگری دارم
ز "قانون" عرب درمان مجو ، دریاب اشاراتم
نجات ِ قوم خود را من " شفای " دیگری دارم
بَرَد تا ساحل ِ مقصودت ، از این سهمگین غرقاب
که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم
 ز خاک ِ تیره برخیزی ، همه کارت شود چون زر
من از بهر ِ وجودت کیمیای دیگری دارم
 تملک شأن ِ انسان وَز نجابت نیست ، بینا شو
 بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم
همه عالم به زیر خیمه ای ، بر سفره ای ، با هم
 جز این هم بهر جان تو غذای ِ دیگری دارم
محبت برترین آئین ، رضا عقد است در پیوند
من این پیمان ز پیر ِ پارسای دیگری دارم
بهین آزادگر مزدشت میوه ی مزدک و زردشت
که عالم را ز پیغامش رهای ِ دیگری دارم
 شعورِ زنده این گوید ، شعار زندگی این است
امید ! اما برای شعر ، رای دیگری دارم
 سنایی در جنان نو شد ، به یادم ز آن طهوری می
که بیند مستم و در جان سنای دیگری دارم
 سلامم می کند ناصر ، که بیند در سخن امروز
 چنین نصرٌ من اللهی لوای دیگری دارم
مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا
فغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارم
 نصیبم لاجرم باشد ، همان آزار و حرمانها
 همان نسج است کز آن من قبای دیگیر دارم
سیاست دان شناسد کز چه رو من نیز چون مسعود
 هر از گاهی مکان در قصر و نای دیگری دارم
 سیاست دان نکو داند که زندان و سیاست چیست
 اگرچ این بار تهمت ز افترای دیگری دارم
چه باید کرد ؟ سهم این است ، و من هم با سخن باری
 زمان را هر زمان ذ َمّ و هجای دیگری دارم
جواب ِ های باشد هوی - می گوید مثل - و این پند
من از کوه ِ جهان با هوی و های دیگری دارم 
 

 

درکنارعلقمه  

 

شعری از مرحوم حاج محمد علامه .

 

تقدیم به همه شهدای راه آزادگی وآزادی وفرزندان  

 

واصحاب مظلوم حسین درهمه عصرها ونسل ها. 

 

 باهم می خوانیم اگر اشکی ازگوشه چشمتان سرازیرشد

 

 بیا د من هم که یادآور این شعرهستم باشید. .

 

م - ا- زائر  

  

 

                    

 

 

درکنارعلقمه سروی زپاافتاده است 

 

یاگلی ازگلشن آل عباافتاده است

 

درزمین پربلای کربلا باشوروآه

 

ناله جانسوز " ادرک یااخا " افتاده است

 

شه سواراسب شد با سربه میدان روی کرد

 

تابه بیند جسم عباسش کجا افتاده است

 

ناگهان ازصدرزین افکند خودرابرزمین

 

دید" بسم الله " ازقر آن جدا افتاده است

 

پاره قران ببوسید وپی اصلش دوید

 

مصحف ناطق کجا یارب زپاافتاده است ؟

 

تاکنارنهرعلقم بوی عباسش کشید

 

دید برخاک سیه صاحب لوا افتاده است

 

کرده دردریای خون ماه بنی هاشم افول

 

گفت " پشت من زهجرانت دوتا افتاده است

 

بهرآبی درجرم طفلان من درانتظار 

 

ازعطش بنگر چه شوری خیمه ها افتاده است  

 

هرچه شه نالید عباسش زلب لب برنداشت

 

دید مرغ روح او سوی سما افتاده است

 

گفت : پس جسم برادر رابرم درخیمه گاه

 

دید هرعضوی زاعضایش جدا افتاده است

 

شه بسوی خیمه شد پای پیاده رهسپار

 

درحرم شه دید افغان ونوا افتاده است

 

جمله می گفتند : سقا . ای پدرجان . دیرکرد

 

برسر عمّوی ما . بابا چه ها افتاده است

 

حال زینب رامگو "علامه " ازشه چون شنید 

<<      1       ...       47       48       49       50       51       ...       267      >>